پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1400/12/24

سوال 15812

سلام من ۱۸ سالمه و عاشق پسر عموم شدم که ۱۰ سا از خودم بزرگتره زیادهم همو نمیبینیم ولی من دوسش دارم دوستاییم که میدونن بهم میگن بهش بگم ولی میترسم ابروریزی تو فامیل راه بیفته از طرفی هم میترسم از دستش بدم چیکار کنم؟
1400/12/06

سوال 15429

با سلام من چند سالی میشه یکی رو خیلی دوست دارم یعنی میشه گفت عاشقشم ولی این موضوع تو قلب خودمه یعنی طرف مقابل در جریان نیست چطوری میتونم بهشون ابراز کنم؟؟؟
1400/10/03

سوال 14386

یه پسرم 18 ساله و الان دو ساله که ی دخترو میخام که ازم دو سال بزرگتره 🤧 الان تونستم باهاش خوب شم ولی حتی یک درصد اونقدری ک برام مهمه براش اهمیت ندارمینی وقتی حوصلش سر میره میاد سمت منکلا انگار فدا سرشه بودن یا نبودنمنمیدونم چیکار کنمچند بار خاستم بی اهمیتی کنم که ببینم واکنشش چیه ولی انگار اصن متوجه نبودنم نمیشه🧑‍🦽نمیدونم چیکور کنماز سردرد دارم میمیرم
1400/09/07

سوال 14054

سلام.من 20سالمه و مدت دوماهه با آقایی که یکماه از من کوچکتره،در محل کار آشنا شدم.من با این آقا صحبت کردم،ایشون از لحاظ عقلی بسیار مرد پخته ای هستند،و من با صحبت ایشون متوجه شدم که خیلی خیلی به معیارهای من نزدیک اند. حتی ایشون بدون اینکه من بهشون بگم،با روشی از من خاستگاری کردن که من آرزوشو داشتم.و با چیزهایی منو سوپرایز کردند که من همیشه عاشقش بودم.علاقه ای آقا به من بسیار شدیده و به شدت تو این مدت کم به بنده وابسته شدن.واینکه ما از لحاظ فکری واقعا به هم نزدیک هستیم.اما مشکل اینه :من قبل شروع این رابطه،یه دختر خیلی پر شور و پر شوق بودم وپراز فانتزی های عاشقانه و جنسی.ولی از وقتی این آقا به من ابراز علاقه کردن،من کم کم سرد شدم...وهرچه این ابراز علاقه ها بیشتر میشه،من حالم بد تر میشه...با خودم میگم،چته؟مگه این مدلی دوست نداشتی؟مگه دوست نداشتی همسر آیندت این شکلی باشه؟خب هست دیگه....پس چته؟چرا اینجوریی؟.....و هیچ جوابی پیدا نمیکنم به خودم بدم...وچیزی که خیلی مهمه اینه که من فقط نسبت به این آقا سرد نیستم.نسبت به همه مردا سرد شدم. طوری که الان حالم هم از ایشون بهم میخوره و هم از بقیه مردا...ومن نمیدونم چرا این اتفاق افتاده...و این موضوع انقدر جدیه که مثلا وقتی من تو تاکسی میشینم،از بوی مردا ویا حتی راننده تاکسی حالم میخوره...وحتی فکر اینکه در آینده بخوام با مردی باشم روانیم میکنه.تا حدی که تا مرز خودکشی رفتم و برگشتم.یا اینکه وقتی فکر میکنم قراره دست یه آقا رو بگیرم یا باهاش رابطه جنسی برقرار کنم واقعا دلم میخوام خودمو خلاص کنم.یعنی الانم که دارم مینویسمش حالمو بد میکنه.البته بگم ما این وسط یه رابطه در حد معاشقه داشتیم،البته به پیشنهاد و تحریک من،چون من فکر میکردم با نزدیک شدن بهش حالم بهتر میشه، ولی بدتر شد....من نمیفهمم چرا با اینکه اون آقا هیچ کار اشتباهی انجام نداده ،اما با ابراز علاقه هرچه بیشترشون این حالت به من دست داده و مدام تشدید میشه....به پیشنهاد یکی از دوستام برای اینکه حالم وحشتناک تر نشه،دوروزه با اون آقا حرف نمیزنم و اون آقا دارع دیوونه میشه چون بیش از حد به من علاقه داره....الان ،من هم نمی دونم چطوری مشکلمو حل کنم،و هم بابت عذاب دادن اون آقا عذاب وجدان دارم...به نظر شما من باید چکار کنم؟

صفحه 2 از 2