پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1404/05/09
ناشناسخانواده و روابط
خواستگار برای خواهر کوچکتر
سلام من ۳۸سالمه خواهر کوچکترم ۳۳سالشونه هردو مجردیم برای ایشون یک اقایی دارن میان خواستگاری که ۸سال ازشون بزرگترن
من خودم کاملا راضی ام ولی خانواده ام کاملا باهام بصورت ترحم رفتار میکنن که ناراحت نشم ولی کارشون واقعا ناراحتم میکنه خواهر بزرگم گریه کرد پیشم که تو چرا ازدواج نکردی اول تو باید ازدواج میکردی واقعا این جور بحث ها داغونم کرده دیگه نمیدونم چه واکنشی نشون بدم ممنون میشم راهنمایی ام کنید
۳ پاسخ۱۶۷ بازدید
1403/03/10
ناشناسخانواده و روابط
سوال 994056
سلام علیکم وقتتون بخیرمن خیلی دلم گرفته ، از شما کمک و مشاوره میخواستم، لطفا کمکم کنیدمن یه دختر ۳۵ ساله هستم و دختر و بچه اول خانواده، خواهرم دوسال از من کوچیکتر هست و ازدواج کرده و الان ۲ تا بچه داره،ازدواج نکردم، خداروشکر زندگی خوبی داره، شوهرش کارمند بانک ملت هست و کارشناسی ارشد داره، الان خونه و ماشین هم داره و تک پسر هست، از لحاظ ویژگی های شخصیتی آدم درونگرا و آرومی هست، برعکس اون خواهرم برون گرا و آدم احساسی و گرمشوهر آبجیم اومد خواستگاری کاری نداشت، پدرش مغازه پارچه فروشی داشت و تو اون کار میکرد و آزمون بانک را هم ثبت نام کرده بود، چون خانوادشونو میشناختیم جواب بله داد آبجیم، خودم هم اول موافق بودم که آبجیم ازدواج کنه، الان ولی خیلی پشیمون هستم! هر وقت که خواهرم میاد خونمون دلم میگیره، گریه میکنم، برای اینکه کسی متوجه نشه میرم تو دستشویی یا الکی خودمو میزنم به خواب و میرم زیر پتو گریه میکنم که کسی متوجه نشه، از وقتی خواهرم ازدواج کرده تعداد خواستگاران من هم خیلی کم شد و الان چندسالی هست که کسی خواستگاری نکرده، دلم خیلی میگیره، پدر و مادرم وقتی آبجیم میاد خونمون خیلی حالشون خوب هست و سرحال و خوشحال هستند و با نوه ها بازی میکنند، منم بچه ها رو خیلی دوست دارم، میگم اینا معصوم هستند و گناهی ندارند، ولی از دست آبجیم و گاهی هم شوهرش و پدر و مادرم ناراحتم، چندبار هم بهشون گفتم ولی در مقابلم ایستادن و گفتند کار اشتباهی نکردن، من احساس میکنم این حق من بوده که اول ازدواج کنم چون خدا منو زودتر آفریده و رزق و روزی منم زودتر داده، مگه ازدواج روزی نیست، این رزق من بوده و اونا این رزق از من صلب کردند، مگه زمان های قدیم که پدربزرگ و مادربزرگ های ما ۱۰ و ۱۲ تا بچه داشتند، دخترها همه نوبت به نوبت ازدواج کردند و رفتند سر زندگی هاشون، این کار ، کار درستی نیست، توروخدا به کسی توصیه نکنید که تا خواهر بزرگتر هست کوچیکتر ازدواج کنه،مخصوصا وقتی داماد شرایط خوبی داشته باشه و زندگی خوبی داشته باشند حالت حسادت تو آدم زیاد میکنه و مشکلات دیگری رو برای فرزند اول بوجود میاره، الان من مریض شدم و قرص میخورم و همش ناراحتم و دلم میگیره و اشک هام میریزه، از اینکه کسی منو نمیبینه، کسی توجهی بهم نمیکنه، ناراحتم! خواهرم میاد خونمون و برای مامانم نظر میده میگه اینو اینجا بزار اونو اونجا بزار ، این کار بکن، اون کار بکن، جالب اینجاست که حرفش هم پدر و مادرم گوش میکنند ولی حرف من نه! پدرم که احساس میکنه من دشمنش هستم ! منم کار میکنم خیلی، مادرم تشکر میکنه ازم ولی روی حرف آبجیم و نظرات آبجیم توجه بیشتری دارن، من بیماری چشمی دارم از بچگی داشتم، به خاطر اینکه پدر و مادرم ازدواج فامیلی داشتند ژن روی من تاثیر گذاشته و من بیماری چشمی گرفتم، گاهی فکر میکنم میگم ای کاش مامان و بابام باهم ازدواج نمیکردن و ژن روی من تاثیر نمیگذاشت، دلم خیلی گرفته، الان که دارم اینا رو تایپ میکنم اشک هام سرازیر شده، اشک امان نمیده، من با اینکه مشکل چشمی دارم ولی احساس میکنم انسان موفقی هستم، مدرک کارشناسی دارم، گواهی نامه رانندگی دارم، خیاطی میکنم و خیلی از کارهای دیگه که حتی دوست و آشنا کارامو میبینند خیلی خوششون میاد و تعجب میکنتد و میگن ماشاالله چقدر هنرمند هستی، خوش به حالت چقدر استعداد داری! شاید بالای ۵۰ تا خواستگار داشتم، یاخودم خوشم نمیامد یا از کسی هم که خوشم میامد و متوجه میشدند مشکل چشمی دارم پا پس میکشیدن و حتی یه زنگ هم نمیزدن و بگن که جوابشون منفی هست، الان خیلی دلم گرفته کمکم کنید ، دوبار تو بیمارستان روانپزشکی بستری بودم و قرص استفاده کردم، از زندگی و آدم های دور و اطرافم و پدر و مادرم و آبجیم و حتی پدرشوهر و مادرشوهرش و خواهر شوهراشون که برای خواستگاری پاگذاشتند تو خونه ما و این سرنوشت برای ما رقم زدن راضی نیستم و دلخورم، از اینکه آبجیم زندگی خوبی داره خداروشکر میکنم ولی گاهی با دیدنشون و کاراشون دلم میگیره، حتی بادیدن خواستگارهایی که قبلا داشتم و الان ازدواج کردن و زندگی خوبی دارن دلم میگیره و انگار که بهشون حسودیم میشه و میگم که خوش به حالشون ، چه زندگی های خوبی دارن، چی تو زندگی کم دارند؟ اینا چه مشکلی دارند تو زندگی؟ چرا ما به جایی نرسیدیم؟ چرا من زندگیم این طوری هست ؟ چرا و چرا و چرا و کلی چرا دیگهخواهش میکنم کمکم کنید من چکار کنم که از زندگی راضی باشم؟چکار کنم که با دیدن آبجیم و بقیه خواستگارام دچار حسرت و حسودی نشم و ناراحتی نکنم؟چکار کنم که جلب خواستگار کنم و ازدواج موفقی داشته باشم؟گاهی پیش خودم میگم برم تو چت روم و با پسری رفیق بشم و دوست بشم، شاید از این طریق بتونم ازدواج موفقی داشته باشم! به نظر شما آیا این کار ، کار درستی هست؟ اگه بله ، با این خواسته پسرها که بعد دوستی انتظار سکس دارن و دوست دارن که اندام تناسلیشونو لمس کنند خانم ها چطور برخورد کنم؟من چادری هستم و مقید هستم به حرام و حلال و محرم و نامحرم و انجام واجباتممنونم از پاسخگویی شما
۴ پاسخ۶۴ بازدید