پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1404/07/15

ازدواج فامیلی

سلام من و پسر عموم نامزدیم اما الان نگرانی که دارم اینکه باید با خانواده عموم زندگی کنیم ما روستا زندگی می کنیم خیلی به این چیزا اهمیت نمیدن نمی خوام زن عموم تو زندگی ما دخالت کنه چون روی پسراش خیلی سلطه داره
1404/06/27

برگشتن به رابطه

با سلام و وقت بخیر خدمت همه مشاوران گرامی من متولد ۶۴ چند وقت اینجا در رابطه با ارتباط با دختر عمه که متولد ۶۸ بودن توضیح دادم که حدود دوسال پیش به واسطه خواهرم قرار گذاشتیم بریم بیرون صحبت کنیم یهو شب پیام دادن من فردا نمیتونم بیام بیرون ایشالا یه روز دیگه من خیلی از رفتارش شدم اول اینکه توضیح نداده بود چرا نمیتونه بیاد دوم عذرخواهی نکرده بود سوم اینکه باید یه تاریخ دقیق تر مشخص میکرد که بجاش فلان روز بریم ناراحتیم رو با خواهرم مطرح کردم با صحبت های خواهرم بیخیال شدم مجدد پیام دادم فرداش هماهنگ کردیم بریم بیرون یک جلسه رفتیم بیرون صحبت کردیم در طی اون چند ساعتی که بیرون بودیم بنظر من که اتفاق خاصی نیفتاد و همه چی خوب بود من از ایشون شناخت کمی داشتم و درباره اعتقادات و کار و حجاب و این ها پرسیدم و دیدم خیلی از معیارهای من رو دارن نظرم مثبت بود که رابطه ادامه پیدا کنه ولی فردای اون روز در کمال تعجب دیدم که گفتن این سوال ها مناسب ما که اقوام نزدیک بودیم نبود با همه احترامی که براتون قائل هستم پاسخ من منفی هست من هم بنظرم اومد که بخاطر مشکلات ژنتیکی نوعی اوتیسم که در بین اقوام ما تا حدی شایع هست و از جمله برادر خودم هم درگیر هستن پاسخ منفی دادن چون واقعیت نقطه ضعف بزرگی در خودم نمی‌دیدم هم درس خوندم، هم از بچگی رو پای خودم وایسادم خونه خریدم ماشین و کار نسبتا خوب هم هست تنها دلیلی که در ذهنم بود همین بحث ژنتیک و اینا بود من هم محترمانه نظرش رو پذیرفتم و براش آرزوی خوشبختی کردم. تا حدود چند ماه پیش خواهرم مجدد صحبتش رو باز کرد و توضیح داد که اون جلسه دوسال پیش رفتید صحبت کردید ظاهراً دچار یه سری سوءتفاهم های شده بوده که اصلا درست نبود مثلا گفته بود احساس کردم من رو نمی‌خواد به زور خانواده اومده صحبت کرده، یا اینکه گفته بود خیلی درباره مسائل اعتقادی و حجابی سوال پرسیده بود یا چرا من جلسه اول گفتم نمیتونم بیام بیرون اون گفته برنامه ریزی های من بهم ریخته، یا چرا وقتی من میرفتم سمت ماشین پیاده نشده سلام کنه تعارف کنه، یا چرا من گفتم پاسخم منفی هست اون هم گفته خدانگهدار اگر پسری دختری رو بخواد می‌پرسه چرا اصرار می‌کنه درحالی که من واقعا خیلی از مسائل مثل اعتقادات و حجاب و این ها که پرسیدم یک صحبتی بود هم ردیف صحبت های کار و سیاست و اینجور مسائل یا اصلا آدمی نیستم تحت فشار خانواده قرار بگیرم حتی مورد داشتیم که خانواده اصرار داشتن با یک خانمی که مدنظرشون بود برم صحبت کنم که من نظرم نبود حتی بخاطر مخالفت محکم من مقداری چالشی هم شد حالا همچین برداشتی از کجا داشته بود نمی‌دونم بعد که دیدم این سوءتفاهم ها بوده حدود دو سه ماه پیش مجدد به واسطه خواهرم هماهنگ کردیم رفتیم بیرون صحبت کردیم و درباره‌ی اون سوءتفاهم ها صحبت کردیم که من اعتقادات در همین حد که بودی نماز و روزه کافی بوده، شغل معلمی هم نه خیلیم خوبه من کی گفتم نباید کار کنی، یا اینکه سوار شدن ماشین چیه مگه من حواسم نبوده ببخشید جلسه اول خوب بود به شوخی و خنده و رفع سوءتفاهم ها گذشت توضیح دادم که اره اون دوسال پیش چند روز درگیر سفر اربعین بودم وقت نبود اصلا تو هم برنامه رو کنسل کردی سخت شد پدر من سال گذشته فوت شدن و این اتفاق اثر عمیقی بر من گذاشته انگار بخشی از وجودم نیست اصلا روزی نیست که یاد و خاطره ها و دنیای بعد از مرگ نیاد تو ذهنم نه اینکه افسردگی و ناراحتی این ها باشه نه اصلا و همون جلسه اول گفتم اگه موافق باشه جشن و مراسم نگیریم من دل و دماغش رو ندارم بخاطر فوت پدرم و خرجش هم کم نمیشه مهمون ها هم کم نیستن هرکس رو دعوت کردی باز هستن افرادی که توقع داشته باشن اون هم هیچی نگفت فقط سر تکون داد درباره مهریه هم پرسیدم که چنتا سکه نظرش هست خندید گفت من بهش فک نکردم حالا یه مسئله ذهنی هم داشت چندین بار پرسید خودت خواستی صحبت کنیم یا خانواده اصرار کردن و من هربار محکم گفتم من خوشم نیمده بود اصلا یه جلسه هم بیرون نمی‌رفتیم و در حین رابطه هم بهش گفتم که من حس خیلی خوبی دارم خوشحالم باهم در ارتباط هستیم یا میپرسید برا عقل مهم تر هست یا احساس و من باز توضیح دادم که هردوتاش مهمه من هردوتا رو مدنظر دارم و شما تمام معیارهای من رو داری اگه میخواستم روی کاغذ بنویسم یا نقاشی بکشم دقیقا میشد شما دو جلسه دیگه هم به فاصله یک هفته یک هفته رفتیم بیرون همه چی خوب هم خودم هم خانواده خوشحال بودن یه سالن و آرایشگاه و گروه موسیقی هم هماهنگ کرده بودم که میخواستم باهاش مطرح کنم و برنامه ریزی کنیم و جلسه سوم گفتم چند روز دیگه عیده هماهنگ کنیم با خانواده با گل و شیرینی بیایم گفت حالا عجله نکنیم من کارم برنامه نویسی هست برا جلسه چهارم یه روز سه شنبه پیش خودم گفتم امروز کارم رو زودتر تعطیل میکنم فردا جبرانش میکنم بریم بیرون با هم گفت نه صبح دانشگاه بودم خستمه امروز نه منم گفتم باشه مشکلی نیست، فرداش قبل از اینکه من چیزی بگم گفت امروز با دوستم قرار گذاشتیم بریم بیرون. شب مجدد پیام دادیم به هم صحبت میکردیم گفتم پنج شنبه بریم بیرم یا جمعه یا هم پنج شنبه هم جمعه خندید گفت نه باشه جمعه پنج شنبه با مامانش رفت خیابون جمعه ظهر هم یهو گفت امروز هم نمیشه بریم بیرون قرار شده بریم روستا این رفتارش خیلی رفت رو اعصابم آدم چهار روز پشت سرهم کنسل کنه ذهنم درگیر این ناراحتی بود پیش خودم گفتم حالا کار پیش اومده دیگه اون هم پدرش که هنوز نمیدونه فقط مادر و خواهرش می‌دونن حتما معذوریت داشته در عوض گفتم‌ من خیلی حس خوبی دارم با هم هستیم دوست دارم مدام صحبت کنیم با هم فقط تنها نگرانی که دارم آزمایش خون هست امیدوارم مشکلی نباشه واقعا در اون لحظه انتظار داشتم اون هم از حسی که داره بگه چون بنظرم میومد رابطه فقط از سمت کشش داره از سمت اون نه اشتیاقی نمی‌دیدم در اون لحظه انتظار داشتم اون هم صحبت کنه بگه من هم دوست دارم آزمایش خون هم هرچی خدا بخواد... در عوض فقط گفت ممنون واقعا جواب صحبت های من ممنون نبود تا قبلش میگفتم از متانت هست که اشتیاق نشون نمی ده ولی اون لحظه مثل عرق سرد بود تو فکر رفتم که یهو پیام داد اگه همه چی خوب پیش رفت جشن بگیریم این دیگه واقعا تیر خلاص بود حس باجگیری عاطفی داشتم که الان دیده من احساساتم تا حدی درگیر شده خواسته هاش رو داره مطرح می‌کنه من جا خورده بودم گفتم توافق ما این نبود من جلسه اول گفتم چرا همون موقع نگفتی گفت من خب من که نگفتم موافق هستم الان میگم جشن باشه من گیج شده بودم حالا با جشن کوچک مخالف نبودم گفتم جشن کیا باشن گفت عموها عمه ها خاله ها دایی ها و .... اون سه نقطه منظورش دختر عمه ها و پسردایی ها و بقیه هستن گفتم من شرایط جشن ندارم و از این اتفاق خوشحال نمیشم هیچی نگفت تا شب که یه پارگراف نوشته که من جلسه اول نگفتم با حرفت موافق هستم الان هم طوری نشده فک کن جلسه اول هست برعکس شما من از جشن خوشحال میشم اگر کسی طرفش براش مهم باشه سعی میکنم خوشحالش کنه وگرنه که دیگه هیچی .... از این ادبیات صحبت کردنش تعجب کرده بودم در حالی که بیرون می‌رفتیم ساکت و آروم بود تعریف میکرد من هم گفتم از نظر شما هیچ اتفاقی نیفتاده نسبت به جلسه اول ولی از نظر من چرا( منظورم تا حدی درگیر شدن احساسات من بود) دیگه بهم پیام ندادیم تا یک هفته من هم با خواهرم مطرح کردم خواهرم گفت این داره پس میزنه بنظرم تمومش کن. نظر خودم هم همین بود ولی با شک و تردید این جمله آخرش که گفته بود یا دیگه هیچی ... و اینکه مکالمه رو ادامه نداد رو اعصابم بود بعد از هفت هشت روز پیام دادم که ظاهراً ما مناسب هم نیستیم اینجوری کشیدی زیر رابطه براتون آرزوی خوشبختی دارم دیگه ادامه ندیم بهتره برنامه زندگی ما یه تفاوت اساسی داشت که من حتی روز تعطیل هم‌صبح زود بیدار میشم به یه باغ کوچک انجیر دارم در روستا به باغ سر میزنم یه گل کاری میکنم یا میرم دوچرخه سواری ولی اون برعکس مخصوصا الان که تابستون و تعطیل هستن تا سه چهار صبح با خانواده بیدار هستن از اون طرف تا نزدیک ظهر خواب که میگفت خودش هم دوست داره صبح بیدار بشه شب زودتر بخوابه ولی فعلا شرایط خانواده اینطوریه صبح بیدار شدم دیدم یه صفحه بلندبالا نوشته تو کشیدی زیر رابطه تو اینطوری گفتی مگه من چی خواستم یک کلمه گفتم جشن با خنده اینطوری گارد گرفتی ... منم آرزو میکنم صبورتر، مدرن تر و امروزی تر زندگی کنی. نمی‌دونم منظورش از این مدرن تر و امروزی تر چی بود من به موسیقی سنتی علاقه دارم و تو ماشین هم موسیقی سنتی میذاشتم بیرون می‌رفتیم من دوست داشتم رابطه رو اصلاح کنم گفتم شما گفتی یا جشن یا هیچی اون شرایط نباید درخواست مطرح میکردی من انتظار یه صحبت های دیگه داشتم تو اون موقعیت هر درخواستی مطرح میکردی درست نبود من حس باجگیری عاطفی داشتم قبول دارم من هم اشتباه کردم ولی شما هم قبول کن بهتر بود این درخواست رو حضوری مطرح میکردی پیام واتزاپ مناسب این درخواست نبود اگه حضوری صحبت میکردیم یک درصد این اتفاقات هم نمی افتاد من الان ماهی چهل میلیون بخاطر خونه ای که خریدم قسط میدم کی دوست داره بیاد جشن مهمونی یه شام بخوره دو سه میلیون گل و شیرینی با دستگاه پوز بکشه اصلا من مقصر صد در صد شما برا مدیریت رابطه چکار کردی با حرف هات آدم رو خرد و خمیر میکنی چشم سعی میکنم به قول شما امروزی تر و مدرن تر زندگی کنم فردا ظهرش کارم تعطیل کردم که بیام بیرون شرکت بتونیم راحت پیام بدیم درگیر کار نباشم بهتره جواب نداد من هم برگشتم سرکار شب پیام داد که من دیگه نمی‌دونم زمان مناسب کی بوده من باجگیری کنم؟ مگه گفتم خونه ت رو بزن به نامم که باجگیری کنم من اتفاقا معلوم شد حرف و عملت هم یکی نیست کسی که طرفش براش مهم باشه اینطوری برخورد نمیکنه معلوم شد زود عصبانی میشی من اگه بدونم طرفم اخلاق خوبی داره و باهاش خوشبخت میشم از جشن هم می‌گذرم بعضی پسرا انتظار دارن نازشون رو بخری ولی من همچین دختری نیستم من اونقد غرور دارم که هیچوقت همچین کاری نکنم حالا هم دیگه این بحث ها فایده نداره به قول خودتون ادامه ندیم بهتره من حس بدی پیدا کردم از صحبت هاش توهین می‌دیدم حرف هاش رو ناز کردن چیه خونه به نام زدن چیه من تلاش میکردم سهم اشتباه خودم رو بپذیرم ولی اون برعکس خیلی عصبانی بود شروع کردم تایپ کردن که بگم براش متاسفم بخاطر برخوردهاش بخاطر نوشته هایش هرچی بیرون می‌رفتیم ساکت و آروم بودی توی نوشتن خوب می‌نویسی و خیلی چیزهای دیگه ولی از ارسال منصرف شدم یادم اومد که در مراسم فوت پدر کنار ما بودن تو شرایط سخت همدردی کرده بودن بخاطر این از جواب منصرف شدم خانواده ما هیچ کدوم جشن نگرفته بودن نه خواهرها نه برادرم که دختر عمو زنش هست که اینقد بهش برخورده بود اینقد مسئله رو بزرگ کرده بود دیگه هم هیچی نگفتم بعدش کم کم ذهنم آروم شد و کلا پرونده ش رو در ذهنم بستم اگه قبلش مقداری شک داشتم با اون پیام آخر شکم برطرف شد تا چند روز پیش خواهرم زنگ زد گفت دختر عمه زنگ زده صحبت کرده حالش بد بوده گفته بوده من برا چی بخوام باج بگیرم چی گفتم مگه یه جشن گفتم که خیلی هم مهم نبود چرا اینطوری گارد گرفت خواهرم هم گفت سعی کردم ارومش کنم از عصبانیتش کم بشه صحبت کرده بود باهاش که دادش اصلا شرایطش رو نداره نه اینکه بخواد تحمیل کنه باز ذهنم رو یه مقدار درگیر کرد حتی خوابش رو دیدم که گفت من پشیمون شدم جشن نمی‌خواد نمی‌دونم من خیلی اشتباه کردم آیا حرف هام اشتباه بوده برگشتن به رابطه بی معنی بنظرم اجازه بدم زمان بگذره یه کم دیگه با خودم بیشتر فک کنم
1404/06/18

ازدواج فامیلی

من می‌خوام به خواستگاری دختر عمه ام برم اما مادرم مخالفه، دلیلی هم نداره که بازگو کنه، راهنمایی کنید ممنون
1404/06/11

درخواست پس از ابراز علاقه

من با دختر خانمی که دختر عمه من هستن در ارتباط بودم در طی زمان آشنایی همیشه من اول پیام میدادم احوال پرسی میکردم گاهی پاسخ هاش کوتاه بود و سوال متقابل نمی‌رسید مثلا میگفتم سلام چطوری خوبی؟ می‌گفت اره ممنون. سه بار بیرون رفتیم و من شرایط کاریم طوری هست که فقط آخر هفته ها می‌تونستم بریم بیرون برا بار چهارم که خواستم هماهنگ کنم یه روز گفت خسته هستم آخه صبح دانشگاه بودم، فرداش گفت می‌خوام با دوستم برم بیرون، روز سوم گفت با مامانش رفته خیابون روز چهارم هم گفت داریم میریم روستا. من صبوری کردم چیزی نگفتم شب همون روز چهارم یه کم ابراز علاقه کردم گفتم من خیلی خوشحالم باهات در ارتباط هستم دوست دارم مدام صحبت کنیم با هم این حسم واقعی بود ایشون در پاسخ فقط گفتن ممنون خیلی به من برخورد انتظار داشتم ادامه پیدا کنه این گفتگو مثلا اونم بگه از چی من خوشت اومده یا اونم بگه فلان حس رو دارم. من روز اول گفته بودم که به دلایل مختلف دوست ندارم جشن بگیرم پدرم حدود یکسال پیش فوت کرده خیلی حس و حالش نیست برا جشن هزینه ش هم برام سنگینه خونه خریدم حدود ۴۰ میلیون ماهیانه قسط میدم بلافاصله بعد از ابراز علاقه من گفت جشن بگیریم واقعا ناراحت شدم از رفتارش و اعتراض کردم که توافق ما این نبود اونم از عصبانیت من شاکی شد که چی گفتم مگه ، گفتم یه جشن و از عصبانیت من شاکی شد من همه این موارد ترجیح دادم رابطه رو تموم کنم ولی موقع خداحافظی بی احترامی کرد که سعی کن امروزی تر و مدرن تر زندگی کنی چند روز بعد خواستم رابطه رو اصلاح کنم پیام دادم صحبت کردم گفتم این درخواست در اون لحظه حس باجگیری عاطفی رو به من داد بهتر بود در یک زمان دیگه و حضوری مطرح میکردی ولی دیگه درست نشد حس خودم اینه که اون تمایل نداشته ولی برا فرار از فشار خانواده اومده بود صحبت ولی طوری رفتار کرد که توپ بیوفته در زمین من ایشون خیلی از معیار های من رو داشت آیا از نظر شما من رفتار اشتباهی کردم؟
1404/06/10

زندگی

سلام وقت بخیر من متولد۱۳۶۶هستم سال ۸۹عقد کردم و سال۹۰توی عقد جدا شدم همسر سابق من یکی از اقوام بود؟ولی من از بس از خانواده خودم کمبود محبت دیدم ایشون خیلی پور، روی کردم؟خلاصه ایشون دهن ببین بود البته من هم لجباز شدم؟باعث طلاق شد بعد ۱۵سال هنوز ازدواج نکردم؟نمیدونم ترس از زن ها شده یا اینکه خرافاتی شدم که با هیچ زنی نمیتونم آشنا بشم؟چون چند بار خواستم آشنا بشم نتونستم به دلیل اینکه خیلی از دروغ و پنهان کاری متنفرم و اينکه خواستم من اولویت زندگی باشم؟ دیدم اینطوری نبوده؟؟
1400/07/11

سوال 12427

من ده ساله عاشق دخترعموم هستم ایشونم اوایل منو میخواست تاهمین پارسال ولی بی دلیل جوابمونمیده خانواده منم ازعموم وخانوادش بدش میاد بعد ۹ماهه هیچ ارتباطی ندارم بلاکم کرده دخترعموم و من ازطریق زن بابای ایشون ازشون خبرمیگرفتم که باایشونم قط رابطه کرده دخترعموم چن وقته بازن بابای ایشون تلفنی حرف زدم وتااینکه همین هفته یه چیزی به من گفتن که داغون شدم. ایشون گفتن دخترعموت دویال پیش با دوست پسرش رابطه داشته و الان پرده بکارت نداره و میگه توبه کرده ازگناهش. وزن باباش میگفت دخترعموم یک شب درمیون ۶ماهه میره خونه خاله ها وداییاش و پیش مادرمریضش نمیمونه. من واقعا عاشقشم ولی توی دوراهی گیرکردم نمیدونم ازدواج باایشون درسته یا صلاح نیست باایشون وصلت کنم من الان 26سالم شده لطفا کمکم کنید ممنون میشم وبه نظرتون میشه بهش اعتماد کنم برای زندگی یا فراموشش کنم؟
1400/07/11

سوال 11978

سلام من چهار سال پیش عاشق و دلباخته دختر دختر عمه ام شدم و تا الان هم همان حس را دارم ولی هنوز نمی دانم او مرا دوست دارد از طرفی هم بعضی اساتید ازدواج فامیلی را اشتباه میدانند ولی من خیلی دوستش دارم و با گذشت چهار سال همان حس را دارم هر حرفی از اسم یا از عشق و عاشقی به میان می یاد من یادش می افتم
1400/07/11

سوال 11515

من با پدرم صحبت کردم که بریم خواستگاری دختر عموم ولی مادرم قبول نمیکنه با هر راه و روشی هم که به ذهنم اومد خواستم قانعش کنم نمیشه و نه میزاره غریبه هم با دختری که من دوستش دارم ازدواج کنم .نمیدونم باید چکار کنم
1400/07/11

سوال 11495

سلام خسته نباشید من یه دختر رو دوست دارم که خواهره زنداییم میشن. اما خانوادم به دلیله اینکه میگن چون فامیله نباید باهاش ازدواج کنی اگر بحثه کوچیکی پیش بیاد کله خانواده ها باهم درگیر میشن بخاطره مسائله فامیلی این حرفا و حتی تهدید هم کردن که اگه این دخترو بخوای باید از این خونه بری میخواستم بپرسم چطور میتونم خانوادم راضی کنم من و ایشون هم دیگرو خیلی دوست داریم و شناخت کاملی از هم داریم باتشکر