متاسفانه در کشور عزیزمان، روابط انسانی دچار فروپاشی معنایی شدهاست اما کسی جرات پرداخت به این موضوع را ندارد.
رابطهها اغلب بر پایهی نیاز، لذت، یا فرار از تنهایی شکل میگیرند نه بر اساس دیدن، ساختن، یا معنا.
انسانها به جای اینکه یکدیگر را ببینند، از هم استفاده میکنند.
و جامعه، به جای پرورش عمق، سطح را تشویق میکند شاید بخاطر مسیر اشتباه در آموزش اجتماعی، زیبایی بدون ریشه، لمس بدون تعهد، نزدیکی بدون حضور و غیره باشد.
در چنین فضایی، رابطهها نه شفابخشاند، نه سازنده؛ بلکه اغلب پنهانکنندهی درد، و بازتولیدکنندهی تنهایی هستند.
آیا جامعهای که از معنا تهی شده (که واقعا شده و خیانت ها سر به فلک گذاشته)، میتواند رابطهای بسازد که از تنهایی نجات دهد؟ یا فقط تنهایی را پنهان میکند!؟