پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1403/06/31

حل سوء تفاهمات در ارتباطات خانوادگی

گاهی در تماس‌ها و ارتباطات بین خانواده‌ها سوء تفاهماتی پیش میاد که ممکنه باعث دلخوری بشه. در چنین مواقعی بهترین روش برای حل این مسائل چیه تا فضای مثبت و سازنده حفظ بشه؟
1403/04/15
ناشناسحقوقی

سوال 994418

سلام من چند ماهه ازدواج کردم همسر من اوایل برنامه ریزی ای داشت برای خواب و بیداری و خیلی چیزهای دیگه به من میگفت زن و شوهر باید همراه باشن و تو باید چهار صبح پاشی و چند ماه پاشدم باهاش ولی دیدم برنامه اش و هروقت بخواد عوض میکنه ساعت نه خاموشی وقتی میگفت چهار باید چهار پامیشدی نبم ساعت دیر تر پامیشدم حرف نمیزد باهام میگفت سوره نساءگفته مردان رو برگردانن از زنانی که نافرمانی میکنن بعد گذشت سر اینکه من شب با لباس خواب کوتاه تو خونه گشتم قبل خووب دعوا راخ انداخت گفت ولنگ و باز میگردی گفت همین الان عوضش کن یا حرف من و انجام بده یا بچه نمیخوام تکلیف خودت و روشن کن چون خیلی بچه دوست داری حتی پنج سال دیگه هم بگذره بچه نمیخوام مگه اینکه همینطوری زندگی کنیبه من میگه مرد مسئول برنامه ریزی زندگیه همه چی با مرده مرد تصمیم میگیره با هم انجام میدن هم اسم قانون میاره هم قرآن میگه قانون اسلامی گفته تصمیم گیری با مرده و تو ساعتی که من نیگم بیدار نشی یعنی تمکین نمیکنی تو گوگل قانون آورده میگه این شامل تمکین عام میشه درسته؟خودش به من میگه تکلیفت و روشن کن چند بار کفت نمیخوای برو تا میخوام برم یا حرفش و عوض میکنه یا میگه خونه بابا میری که چی بشه منکه نمیام دنبالت یکی دو بار گفت بریم دادگاه گفتم دادگاه دلیل میپرسه ازت میگه مرد دلیل نمیخواد میتونه راحت بی دلیل زنش ک طلاق بده تا میخوام بیام میگه بری زن نشوز میشی سرپیچی کننده میگم خودت میگی نمیخوای زندگی کنی میگه قانوندمن اینه مثل قانون جمهوری اسلامی که حجاب اجباریه مرد میتونه این کار و بکنه باهاش مقابله میکنم میگه همینه که هستم الان بدتر شده اوضاع زندگیمون میگم کی به تازه عروسش این حرفها رو میزنه که تو میزنی تا میخوام بیام یه بار میگه ما تازه ازدواج کردیم همدیگر و خوب نمیشناسیم این دعواها طبیعیه دل میشکونه تا موقه ای که این حرفها رو میزنم میگه قوی باش دونفر میتونن در عین دوست داشتن جدا بشن از حرفش نمیخواد کوتاه بیاد میگم بریم مشاوره نمیره اصلا میگم شاید من استباه میکنم موقه دعوا حرفش و میزنه ولی با آرامش من عصبی میشم میگه حالت خرابه مگه چیه خب یه بار دیگه سر رفتن من گفت آخرین بار تو که همش آماده رفتنی هرچی میشه حرفهای خودش و نمیفهمه میگه من نگفتم که بری من میگم با این شرایط بچه نمیخوام انگار فقط شرایط و حرف خودش درسته میگم بیا حد وسط بگیریم توافق کنیم تو تصمیماتمون میگه توافق برای غریبه هاس سری آخر که خواستم برم بهم گفت بری نمیام چی میشه فکر میکنی یه سال هم بمونی طلاق نمیدم دوماه دیگه عدم تمکین میزنم خودت مجبور میشی با پای خودت برگردی همچین کاری میتونه بکنه؟بهش گفتم من با بدبختی زندگی نمیکنم بهش گفتم یا من هروقت خواستم بچه میخوام ساعتی که تو گفتی پانمیشم و لباس کوتاه میپوشم و تو کار مناسب پیدا میکنی من میمونم یا تموم کن خسته شدم گفت هرچی تو بگی ولی دوباره سر موضع خودشه جاش و جدا کرده به زور حرف میزنه برای خونه میوه نمیخره میگم بهش میگه پروتئین بهت میریه بسه میدونم من تو بحث خیلی باهاش این سری بد حرف زدم آخرین بار گفتم تو توان خرید نداری بیکاری و از این حرفها در اتاق و محکم پشت سرش بستم اون و ول نمیکنه بی احترامی میگه کردی ولی تمام این حرفهای خودش و بی احترامی نمیبینه من میدونم تو این رابطه هردو تا مقصریم ولی اون تقصیر خودش و گردن نمیگیره ولی میدونم حق منه که ساعت خواب و بیداری وبرنامه ام دست خودم باشهحتی برای بعد خوابم هم برنامه چیده بوداول یاد خدا بعد صبح به خیر گفتن بهد کشیدن پرده ها بعد مرتب کردن رختخواب بعد چایی بذاری بعد بری دست و روت و بشوریواقعا زندگیمون به مو بنده دیگه نمیدونم چیکار کنم دوست دارم برای آخرین بار تلاشم و برای زندگیم بکنم یه کاری کنم درست بشه نمیدونم امکانش هست؟فهمیدم از رفتارش وسواس داره هم از لحاظ حقوقی راهنمایی میخوام هم از لحاظ مشاوره زوجی لطفا راهنمایی کنیدمن خودم دنبال جایی برای کمک گرفتن برای مشاوره هستم حداقل خودم برم تا بفهمم باهاش چطور رفتار کنم واقعا شرایطم خوب نیست همش میخوام خوب باشه ولی..بعضی وقتها میگم قهر برم خونه پدر و مادرم شاید درست بشه ولی خیلی مغروره نمیدونم مجبور شدم یک بار به پدر و مادر خودش بگم گفتم حداقل بگین از صبح بره سر کار این کاری که میگه آینده نداره طرز فکرش درست نیست به اونا گفته بود تو زندگی من دخالت نکنین اوایل از رفتن من میترسید ولی الان نمیترسه ولی موقع رفتن به من میگه به عواقبش فکر کن فکر نکنی میام دنبالت یا میگه تو زن شدی میخوای بری خونه پدرت وقتی خونه داری میگم خونه ای که به من بگن بریم دادگاه خونه من نیست دیگه من خودم درآمدی ندارم نمیدونم هزینه مشاوره الآن چه قدر میشه جایی باشه با هزینه کمتر اگر سراغ دارید رفتارهای خومم و هم بگم رفتار اون و هم بگم ممنون
1402/11/27

سوال 992969

سلام من خودم ۳۲سالمه خانم ها ۴۲سالشه که تمام دکترهای ایران رفتم خانم به جز اینکه ۱۰سال از بزرگتره هیچ مشکلی حاد به نام کروموزوم داره که درگیر شدند پانچر کردیم آسیب شناسی کردیم ۵بار ای وی اف کردم حدوداً ۷۰۰میلیون خرج کردم
1401/05/12

سوال 18469

سلام دربحث زناشویی هرچند متاهلم ولی دچارمشکل هستم
1401/05/02

سوال 18250

خسته نباشیدبله درسته من خیلی بسته حرف زدم چشم براتون میگم.منو شوهرم باهم خیلی کم بحث میکنیم ولی یه مدته شوهرم از خانواده من دلخوره خیلی زیاد. یک سال پیش عموی همسرم فوت کرد و برادرم میخاست عقد کنه همه کارها انجام شده بود که عموی همسرم فوت کرد و پدرشوهرم گفتن کار خیر رو با تاخیر نندازید ولی نحوه برگزاری برعهده خودتون هرگلی زدین به سر خودتون زدین. خلاصه قرار شد مراسم بگیر یم اما بدون آهنگ گذاشتن. ما شب قبل از عقد رفتيم خونه پدرم و خواهرا و داداشم هم بودنو خواهرم گفت یدونه برادر که بیشتر نداریم من نمیتونم آهنگ روشن نکنم هرکی میخواد خوشش بیاد هرکی میخواد بدش بیاد. وقتی این حرفو زد کسی چیزی بهش نگفت و از این جا شد که همسرم دلخور شد وچیزی نگفت. وقتی مراسم عقد شروع شد کاملا ساده بود و فقط در حد کِل زدن بود و مراسم خیلی خلوت بود در حد 12 نفر بودیم وقتی فیلمبردار کارش تموم شد و رفت. بچه ها گفتن آهنگ بذاریم صداشو کم کنیم یکم خوشحالی کنیم منم همسرم بهم گفته بود که اگر قرارشد آهنگ بذارین به من بگو برم بیرون از مراسم منم خواستم برم بهش بگم برو بیرون ولی مادرم و زن عموم اجازه ندادن گفتن زشته بهش بگی برو بیرون نمیخاد بری ما آهنگ رو صداش کم میکنیم منم نرفتم.خلاصه وقتی همه چی تموم شد همسرم گفت ما به شما احترام گذاشتیم که گفتیم مراسم بگیرین ولی نه تو بهم احترام گذاشتی نه خانواده اتگفت من توقع داشتم وقتی خواهرت اونجوری حرف زد پدرت حتی به ظاهر هم که شده چیزی به خواهرت بگه اما نگفت.خلاصه خیلی ناراحت شد و منو هم مقصر دونست که منم چیزی ب خواهرم نگفتم و حرفشو گوش ندادم موقعی که آهنگ گذاشتن بهش نگفتم برو بیرون. تا چهار ماه سر این موضوع باهم بحث داشتیم تا که با پادرمیانی پدرشوهرم تموم شد.و امسال بخاطر ماجرای یارانه باز بحثی پیش اومده، ما 7 ساله که ازدواج کردیم من 26 سالمه و همسرم 28 سالشونه و یک پسر 3 ساله داریم. از وقتی که عروسی کردیم همسرم چن دفعه اقدام کرد برای اینکه یارانه ثبت نام کنه اما سایت بسته بود و نشد و دیگه پیگیری نکرد و گفت نمیخوایم. ولی یارانه من ب حساب پدرم اینا که وصل بوده قطع نشده و هرماه اومده به حساب پدرم. از عید امسال به پدرم اینا یارانه ندادن وقتی رفتن پیگیری کردن دیدن که اسم پسر ما هم تو لیست اونا هست و 3سال هست که یارانه اش ب حساب پدرم میومده اما پدرم متوجه نشدن. وقتی این موضوع رو به ما گفتن همسرم ناراحت شد وگفت غیر ممکنه سه سال پول به حساب آدم بیاد و متوجه نشه. هرچی ما بهش میگیم اون قبول دار نیست میگه شدنی نیست که ندونسته باشن. منو همسرم بابت این موضوع باهم بحث کردیم و بحث تا جایی پیشرفت که همسر م به من گفت تو و خانواده ات قابل اعتماد نيستین و تا جایی که امکان داره میخواید از من چیزی کش برید. همسرم این موضوع رو خیلی بزرگ کرد و من خیلی عصبی شدم وقتی این حرفارو شنیدم. خلاصه هرچی طلا داشتم ازم گرفت و بهم گفت شما ها کلاهبردارین. و حتی به من گفت وقتی تو همسرم شدی دختر نبودی و من شب عروسی چیزی ندیدم ازت و بهت شک دارم. درصورتی که ما در دوران عقد رابطه داشتیم و به اصرار ایشون نزدیکی داشتیم و من خیلی کم ازم خون اومد اما میگه من یادم نیست و دروغ میگی حتی بعد از عروسی من بخاطر نزدیکی چون درد داشتم و رفتم دکتر زنان وقتی معاینه کرد بهم گفت چون پرده ات ارتجاعی هست زمان میبره تا دردت کم بشه مشکلی نیست و من این حرفو اون موقع به همسرم گفتم. ولی الان مدعی شده که من دختر نبودم.حال روحی من اصلا خوب نیست آخه واسم گرون تموم شد این حرفش چون بخدا با کسی رابطه نداشتم. من هم وقتی دیدم شوهرم اینقدر داره تند میره و هرچی میرسه میگه بهش شک کردم گفتم نکنه نقشه داره و خودش با کسی هست آخه چند ماه بود که رفتارش عوض شده بود خیلی کم میومد سراغم واسه نزدیکی. منم بهش گفتم چرا اینجوری باهام برخورد میکنی گفت چون از تو خانواده ات دل خوشی ندارم. و حالم بهم میخوره. درصورتی که خانم دکتر همین دوتا موضوع از طرف خانواده من پیش اومده و همسرم اینقدر بزرگ کرده ماجرا رو. منم به همسرم گفتم علت کارات چیه با کسی هستی با کسی رابطه ای داری و بهم گفت مگه حقم نیست ک باکسی باشم منم گفتم نه حقت نیست همه تو زندگی مشکل دارن آیا باید برن با یکی دیگه. خلاصه من همسرم رو به جون پسرم قسم دادم و اون گفت آره باکسی هستم و من گفتم چقدر وقته گفت یکساله گفتم عقدش کردی گفت رفتیم محضر ولی تو شناسنامه نیست اسمش و من خیلی بهم ریختم و اون از خونه رفت بیرون. ده دقیقه بعدش اومد خونه و گفت من الکی یه چی گفتم و با هیشکی نیستم اگر روزی خاستم با کسی باشم هم تو رو در جریان میزارم هم خانواده تو رو هم خانواده‌ خودمو و رفت سرکاراز همه این ماجرا ها پدر شوهرم باخبرن و با همسرم حرف زده و او ن گفته من از روی عصبانیت گفتم با کسی هستم و چون قسم خورده و من گفتم آره ک حرص بخوره. ولی خانم دکتر من با این حرفش اعتمادمو از دست دادم و واسم قابل قبول نیست پدری قسم جون پسرشو به دروغ بخوره واسه اینکه کسی حرص بخوره خیلی داغونم از این کارش و بخاطر پدرشوهرم چیزی به خانواده ام نگفتم اونا خبرندارن از این ماجرا ها و من خیلی تنهام و کسی رو ندارم فقط پدرشوهرم هست که راهنمایی میکنه منو. من دیگه تحمل رفتار های همسرم رو ندارم ی مدت پدرش باهاش حرف زد و بهتر شده بود و ظهر میومد خونه واسه ناهار شب هم زودتر میومد خونه با من هم رفتارش بهتر شده بود اما مثل قبل نبود. مثلا وقتی من میرفتم سمتش منو بغل نمی‌کرد و حتی اگ نزدیکی می‌خواست من اونو ارضا میکردم اما اون براش مهم نبود من ارضا بشم یا نه. واسه پسرمون همه چی می‌خره خیلی بهش توجه داره اما نسبت ب من ن. منم داشتم اذیت میشدم این چند روز اخیر خیلی تو خودم بودم و گریه میکردم و ازم سوال کرد گفت چته چن روزه تو خودتی منم بهش گفتم حال روحی خوبی ندارم گفت چرا. منم گفتم چون مثل قبل نیست زندگی مشترکمون و همسرم گفت زندگی ما هیچوقت مث قبل نمیشه میتونی تحمل کن نمیتونی جم کن گورتو گم کن برو. این حرفش رو دیگه هم بهم گفته بود. منم گفتم بجای اینکه منو خوب کنی بدترم میکنی؟ اونم گفت من نمیتونم خوبت کنم نمیتونم. و از خونه رفت بیرون. و باز مث روز اول بامن بدرفتاری کرد. خانم دکتر من میدونم همسرم تو فشار هست هم از طرف کارش هم از طرف منو پدرش. چون پدرش هم باهاش حرف میزنه و بخاطر اینکه از صبح که میره سرکار نمیاد تا آخر شب. من میدونم که همسرم معتاد نیست و فقط قلیون میوه ای میکشه و ب شدت از مشروب بدش میاد و از آدمی هم که میخوره بدش میاد. اما نزدیک دو ساله ی رفیق داره که همسرشو طلاق داره و اهل مشروب هم هست. من حس میکنم این دوستش روی رفتارش اثر داره. من تا بحال مشروب رو ب چشم ندیدم و نمیدونم اصلا چ طعم و بویی داره. چند شب پیش همسرم ساعت دو و نیم شب اومد خونه و بهش گفتم کجا بودی گفت بتو ربطی نداره ومن چیزی نگفتم بهش. وازش بوی مثل الکل میومد، بوی شبیه دکتر و بیمارستان بود و تا ساعت 5 صبح بیدار بود و بازی می‌کرد. خانم دکتر چند بار خواستم برم خونه پدرم اما پدرشوهرم گفت نرو من اخلاق پسرمو میدونم و درستش میکنم. واقعا هم داشت بهتر میشد ولی چند روز پیش که ازم پرسید چته و من بهش گفتم باز ریخته بهم. جای خابشو جدا کرده بهم میگه یه مدت منو راحت بذار ازم فاصله میگیره. من نمیدونم دیگه چیکار کنم خانواده‌ منم چیزی نمیدونن کسیو ندارم راهنمایم کنه. دلم میخواد برم خونه پدرم شهرستان اما باز میترسم بدتر بشه. خانم دکتر کمکم کنید. آیا به پدرش بگم ک بوی الکل می‌داده یا ک چیزی نگم؟ اینکه میگه ولم کن به حرفش گوش بدم؟ چیکار کنم؟ میترسم ولش کنم بدتر بشه روز به روزخانم دکتر هم بهش شک دارم ک باکسی باشه و هم اینکه از وقتی اون بو رو حس کردم ازش دیگه دارم داغون میشم. ازبس روزا گریه کردم دیگه توان ندارم. همه نگرانی من پسرمه وگرنه اصلا تحمل نمیکردم این بی احترامی کردنشو و میرفتم خونه پدرم. ممنون میشم راهنمایم کنیدمن خودم