سلام <br>سال 86 وارد دانشگاه شدم و همان سال با دختری دوست شدم. شروع رابطه دوستی از طرف اون بود، اما دنبال راه حلی برای خاتمه دوستی میگردم چون ایشون بیش از حد دروغ گوست که ضربه روحی خیلی بدی این اواخر به همین علت ازشون خوردم. چه طوری به این رابطه خاتمه بدم؟ با توجه به اینکه بینهایت حساس و دلسوز هستم و به همین دلیل دوستم حاضر به ترک من نیست و از این ویژگی های من به نفع خودش سوء استفاده می کنه، ضمناً از خودمم به خاطر سادگیم حالم به هم می خوره- چند بار هم از دستش گریه کردم ولی وقتی عذرخواهی می کنه دلم براش می سوزه/چیکار کنم؟
با سلام<br>نا مزد من به صرع مبتلاست می خواستم بدونم در آینده از لحاظ مساول زناشویی مشکلی بینمون پیش میاد<br>؟من دختر هستم و می ترسم بعد از ازدواج از لحاظ رابطه ی جنسی با همسرم به مشکل بخورم<br>ممنون
سلام
من حدود 9ماه نامزد بودم و 4ماهه ازدواج کردم،25 سالمه و شاغل هستم.همسرم خوبه وکمکم هست وراضیم ولی یه اخلاقی داره که منو اذیت میکنه اونم اینکه وقتی من کل جریانات را در هر مورد تعریف میکنم ولی اون زیاد راجع به اینکه روزایی که رفته خونه مامانش و من نبودم و چی شده هیچی نمیگه و میپرسی چه خبر فقط میگه سلامتی و مادر شوهرم هم خیلی یواشکی اگه چیزی بهش بخواد بگه میگه که من اصلا متوجه نمیشم کی گفته و بنظرم این کار جالبی نیست چون مامان و بابای خودم همهچیه همو خبر دارن و قائم نمیکنن.و اذیت میشم
میشه راهنمائی کنین.لطفا
با سلام و خسته نباشید<br>ممنون از پاسخی که دادید و ممنون از راهنمایی های خوبتون<br>راستش چند روزه به حرف هایی که گفتید خیلی فکر کردم . با خودم تصمیم گرفتم با مجتبی خیلی رسمی و کمی هم سرد برخورد کنم راستش نمی دونم اینجور برخورد کردن درسته یا نه ولی فکر میکنم اینجوری بهتر باشه . نظر شما چیه ؟ اینجور برخورد کنم یا نه ؟ چند روزه ازش ناراحتم ؛ ناراحتیم هم خیلی بی دلیله و خودم هم واقعا نمی دونم چرا . چرا از ناراحتم... فقط خسته ام . واقعا خسته ام . حتی چند شب پیش شمارش و تمام پیام هایی که بهم داده بود رو از توی گوشیم پاک کردم و به خودم گفتم دیگه نباید بهش پیام بدم و اگر شما میگید که این کار عواقب خوبی نخواهد داشت حتما همین جوری هستش . هرچی باشه شما موارد زیادی در این خصوص دیدید ... از وقتی بهم گفتید با مجتبی برخورد محترمانه و محبت آمیز داشته باشم خیلی بهش فکر کردم دیدم نمی تونم ... احساس می کنم دیگه در توانم نیست . حتی دیگه نمیدونم چه جور برخوردی باید بکنم . وقتی بهم گفتید شاید شرایط ازدواج رو نداشته باشه با خودم گفتم شاید واقعا همینجوریه . سعی کردم شرایطش و احساساتش رو درک کنم .... ولی باز در مقابل همه این چیز ها با خودم میگم چرا اون من رو درک نمیکنه؟ شاید هم اینجور نباشه و اون بخاطر خودم چیزی نمیگه. نمی دونم فکر و ذهنم بهم ریخته و میدونم این بهم ریختگی بی مورده اما نمیدونم چجوری ازش فرار کنم . خانم عطاریان احساس خستگی میکنم با همه میگم و میخندم ولی توی دلم دنیایی از غمه دوست دارم برم جایی و تک و تنها فقط و فقط گریه کنم و هیچ کس بهم نگه چرا گریه میکنی ......... <br>ببخشید<br>با تشکر فراوان از شما عزیز بزرگوار