پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1404/07/18

خجالتی بودن

سلام من یه پسر ۳۰ ساله هستم، دوست دارم که ازدواج کنم اما نمی دونم باید چکار کنم خجالت می کشم از خانوادم بخوام که اقدامی برام داشته باشن
1404/07/14

چجوری پیشنهاد آشنایی بدم؟

سلام خدمت شما من پسر خجالتی هستم الان ترم دوم دانشگاهم تو کلاسمون از یه دختری خوشم میاد اصلا بلد نیستم چطور باید مطرحش کنم
1404/06/28

اعتماد

سلام و عرض ادب،نزدیک به چهل سالم هست.هیچ وقت دنبال زن و دختر نبودم و تا حالا رابطه ای نداشتم.از نظر ارتباطی مشکلی ندارم ولی به لحاظ تربیت خانوادگی و جایز ندانستن ارتباط خارج از ازدواج،به خودم اجازه ندادم که از اصولی که برا خودم دارم کوتاه بیام.از طرفی هم خیلی وقته که دوست دارم یکی کنارم باشه.با توجه به شرایط جامعه و روابط خارج از عرف جوان ها(پسر و دختر)خیلی برام سخت هست که به دختری(واسه ازدواج) اعتماد کنم.لطفا راهنمایی کنین.
1404/06/22

سردرگمی

من پسری هستم ۳۴ ساله متخصص یک رشته پزشکی هستم و مشکلم اینه همه میگن روانشناس خوبی هستی و قشنگ صحبت میکنی اما نمیتونم واسه خودم پارتنر پیدا کنم و با اینکه کلی معیار چیندم طبق مقالات درباره ازدواج ولی واسه خودم ناتوان ام و حس میکنم بی عرضه ام تو پیدا کردن پارتنر ازدواج ا
1404/06/19

نیاز شدید عاطفی و احساسی

سلام. پسری ٢٣ ساله هستم. تا حدود ۲۰ سالگی خیلی خجالتی و کم‌حرف بودم و اصلاً اعتماد‌به‌نفس نداشتم. هیچ‌وقت بلد نبودم چطور با آدما ارتباط بگیرم. ولی یه بار، حدودای ۱۷ سالگی، تونستم با یکی از هم‌مدرسه‌ای‌هام که دو سال ازم بزرگ‌تر بود، یه گفت‌و‌گوی صمیمی داشته باشم. خیلی مهربون بود، چهره زیبا، آروم و قشنگی داشت، برخوردش هم خیلی دلنشین بود. این دیدار باعث شد عشقش وجود رو سراسر پر کنه. همه‌ش تو فکرش بودم و سه سالِ تمام، واقعاً از شدت این عشق، درد می‌کشیدم... چون نه می‌تونستم بهش چیزی بگم، نه بلد بودم چه کاری درسته و چه کاری نه. هر چی سعی می‌کردم به چیز دیگه‌ای فکر کنم، نمی‌شد. قلبم همیشه تند تند می‌زد، شب‌ها خوابم نمی‌برد، هیچ چیزی دیگه برام معنی نداشت. همه‌ش فکرش باهام بود. سعی می‌کردم با کارای مختلف حواسمو پرت کنم، ولی فایده نداشت. این وضعیت حدود سه سال طول کشید تا الان که یه ذره قابل‌تحمل‌تر شده. جالب اینجاست که اونم به من علاقه داشت. همون روزای اول، یه پیام عاشقونه از یه شماره ناشناس برام اومد، و من با یه سری روشا مطمئن شدم که خودشه. یعنی در واقع این درد دوری رو جفتمون کشیدیم. من می‌دیدم که مثلا وقتی اتفاقی توی راهرو از کما هم رد میشدیم صورتش سرخ میشد و حتی نمیتونست سلام بده. (همونطور که منم قلبم کم می‌موند از جاش در بیاد و عرق میریختم و بدنم داغ میشد و زبونم بند میومد و سریع چشم‌هام رو پایین مینداختم و رد میشدم.) ولی دلیل عمده اینکه هیچ‌وقت به هم نرسیدیم، خود من بودم... چون همیشه می‌ترسیدم. از قضاوت بقیه، از اینکه نکنه صمیمی شدن با یه نفر کار اشتباهی باشه. به طور کلی چون تجربه جدیدی، بود و من هیچی در موردش نمیدونستم، می‌ترسیدم... با اینکه اون یکی دو بار سعی کرد دوباره باهام حرف بزنه، ولی من انقدر خودمو کنار می‌کشیدم که حتی چشمم هم بهش نیفته و فراموشش کنم، حتی تو خود مدرسه! واقعاً نمی‌دونستم باید چیکار کنم. الان حدود ٧ سال گذشته و خبر رسیده که اون ازدواج کرده و یه بچه هم داره... منم دارم کم‌کم به فکر ازدواج می‌افتم، برای اینکه این نیاز عاطفی توی وجودم هنوز خیلی پررنگه. به نظرتون باید چیکار کنم؟ همیشه حس ناآرومی و غم و یه جور افسردگی باهامه. دلم می‌خواد یه نفر رو همون‌قدر عمیق دوست داشته باشم، و اونم منو همون‌قدر بخواد... اونجوری که انگار حاضر باشیم همه چیمونو برای هم بدیم. مطمئناً اختلاف و مشکل پیش میاد، ولی فکر نمی‌کنم اینا مانع یه زندگی شیرین و موفق بشه. فکر می‌کنین می‌تونم یه همچین آدمی رو پیدا کنم؟ 💔😔
1404/06/02

درمان افسردگی

سلام خاستگاری دارم که سابقه عقد نا موفق داره در کودکی خجالتی بوده و بعد از جدایی هم دچار افسردگی شده حتی به مشاور مراجعه کرده و دارو تجویز شده اما چون تصور میکرده که داروها اثری نداره و تاثیرات مخربش بیشتر از تاثیرات مثبتشه مصرف نکرده الان گفت که علایم افسردگی خیلی خیلی کم شده ولی هست و مشکل خجالتی. بودن هم دیگه نداره میگفت مثل یکی که معلول باشه و ازدواج کنه. منظورش این بود که من این مشکل را دارم و در صورت ازدواج شما باید این مشکل را بپذیری یا مثلا میگفت مثل یه جایی که سیل اومده باشه حتی بعد از اون اثرات مخرب سیل باقی میمونه بعد از صحبت اولیه وقتی متوجه شد که مادر من در یه مورد مشابه با مصرف همون دارو درمان شده گفت که هفته آینده دوباره میرم دکتر حالا سوال من اینه آیا میتونم امیدوار باشم که این مشکل برطرف میشه