

خانواده و روابط
۳۰۹٬۰۸۰ سوال۳۱۳٬۲۴۰ دنبالکننده
سوالات این دستهبندی
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 519571
باسلام.بخاطر بعضی رفتارام و بد قولیام نامزدم تا حدودی بی اعتماد شده بهم.کمکم کنین.راه های جلب اعتماد دوباره بهم بگین.یعنی میشه همه چی درست شه؟
۱ پاسخ۲۱ بازدید
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 521010
با سلام بنده دانشجوی کاردانی هستم و تابستان امسال فارغ التحصیل میشوم دختری را دوست دارم که خود او هم نمیداند و ترس دارم که از دستم برود ایا در این سن کم ازدواج کنم
۱ پاسخ۸ بازدید
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 521831
با عرض سلام
من از یکی از دختر های فامیلمون خواستگاری کردم ، ایشون جواب منفی دادن
میگن: من از بچگی شما را به عنوانه یه برادر و دوست خوب ، دوست داشتم ولی نمی تونم شما را به عنوان همسر دوست داشته باشم
(من خودم فکر می کنم شاید به خاطر روابط زناشویی باشه )
می خواستم بدونم آیا این مشکل حل شدنی هست و من میتونم نظر ایشونا عوض کنم و اگه می شه من باید چیکار کنم؟
با تشکر
۱ پاسخ۳ بازدید
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 518898
با سلام و تشکر فراوان از راهنمایی قبلی
چگونه لحنم را در ارتباط با همسرم از لحن طلبکارانه به مودبانه و محترمانه تغییر دهم . همسرم احساس میکند که همیشه مقصر است و این احساس را حاصل رفتار من میداند
۱ پاسخ۴ بازدید
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 524016
سلام
من حدود 9ماه نامزد بودم و 4ماهه ازدواج کردم،25 سالمه و شاغل هستم.همسرم خوبه وکمکم هست وراضیم ولی یه اخلاقی داره که منو اذیت میکنه اونم اینکه وقتی من کل جریانات را در هر مورد تعریف میکنم ولی اون زیاد راجع به اینکه روزایی که رفته خونه مامانش و من نبودم و چی شده هیچی نمیگه و میپرسی چه خبر فقط میگه سلامتی و مادر شوهرم هم خیلی یواشکی اگه چیزی بهش بخواد بگه میگه که من اصلا متوجه نمیشم کی گفته و بنظرم این کار جالبی نیست چون مامان و بابای خودم همهچیه همو خبر دارن و قائم نمیکنن.و اذیت میشم
میشه راهنمائی کنین.لطفا
۱ پاسخ۹ بازدید
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 782092
سلام همسر من با مدیر مسؤلش چند ماهی است كه صیغه كرده و میگوید این خانم نیاز به كمك دارد و چون چند سال پیش طلاق گرفته و شوهرش مهریه اش را نمی دهد. و این خانم با آشنایی با همسر من مذهبی تر شده است و همسرم برایش چادر خریده و او چادر سر میكند و همسرم به من میگوید كه صبر كنم و در این كار خیر شركت كنم كه نجات یك انسان است و میگوید تو زن من هستی و هیچ چیز برای من كم نداری. حالا من چه كار كنم من مدت ١٢ روز است كه فهمیدم و خیلى بهم ریخته ام ولی تصمیم گرفته ام كه به او اعتماد كنم با اینكه او ٦ماه یا بیشتر این موضوع را از من پنهان كرده و هر وقت كه من شك میكردم به نوعی دروغ میگفت. سعی میكنم به این موضوع فكر نكنم چون خیلی نگرانم میكند. دختری ٥ ساله دارم و فرزند دومم ٤ ماهه دیگر به دنیا میاید. با اینكه همسرم خیلی اظهار محبتت میكند و گفته كه با او زناشویی ندارد، ولی ازلحن حرف زدنش با او و اینكه یك بار با هم به مشهد رفتند و نمیدانم چقدر با هم بوده اند چون همسر من مدت زیادی سركار است. اینها نگرانم میكند. با اینكه میگوید خودم تمامش میكند و چند بار استخاره كرده است و اتمام این كار را با پشیمانی بیان میكند. من چه كار كنم میخوام صبر و تحمل داشته باشم ولی خیلی اذیت میشم. لطفا راهنمایی كنید.
۱ پاسخ۱۲ بازدید
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 516224
با سلام و خسته نباشید<br>ممنون از پاسخی که دادید و ممنون از راهنمایی های خوبتون<br>راستش چند روزه به حرف هایی که گفتید خیلی فکر کردم . با خودم تصمیم گرفتم با مجتبی خیلی رسمی و کمی هم سرد برخورد کنم راستش نمی دونم اینجور برخورد کردن درسته یا نه ولی فکر میکنم اینجوری بهتر باشه . نظر شما چیه ؟ اینجور برخورد کنم یا نه ؟ چند روزه ازش ناراحتم ؛ ناراحتیم هم خیلی بی دلیله و خودم هم واقعا نمی دونم چرا . چرا از ناراحتم... فقط خسته ام . واقعا خسته ام . حتی چند شب پیش شمارش و تمام پیام هایی که بهم داده بود رو از توی گوشیم پاک کردم و به خودم گفتم دیگه نباید بهش پیام بدم و اگر شما میگید که این کار عواقب خوبی نخواهد داشت حتما همین جوری هستش . هرچی باشه شما موارد زیادی در این خصوص دیدید ... از وقتی بهم گفتید با مجتبی برخورد محترمانه و محبت آمیز داشته باشم خیلی بهش فکر کردم دیدم نمی تونم ... احساس می کنم دیگه در توانم نیست . حتی دیگه نمیدونم چه جور برخوردی باید بکنم . وقتی بهم گفتید شاید شرایط ازدواج رو نداشته باشه با خودم گفتم شاید واقعا همینجوریه . سعی کردم شرایطش و احساساتش رو درک کنم .... ولی باز در مقابل همه این چیز ها با خودم میگم چرا اون من رو درک نمیکنه؟ شاید هم اینجور نباشه و اون بخاطر خودم چیزی نمیگه. نمی دونم فکر و ذهنم بهم ریخته و میدونم این بهم ریختگی بی مورده اما نمیدونم چجوری ازش فرار کنم . خانم عطاریان احساس خستگی میکنم با همه میگم و میخندم ولی توی دلم دنیایی از غمه دوست دارم برم جایی و تک و تنها فقط و فقط گریه کنم و هیچ کس بهم نگه چرا گریه میکنی ......... <br>ببخشید<br>با تشکر فراوان از شما عزیز بزرگوار
۱ پاسخ۱۴ بازدید
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 522237
با سلام<br>نا مزد من به صرع مبتلاست می خواستم بدونم در آینده از لحاظ مساول زناشویی مشکلی بینمون پیش میاد<br>؟من دختر هستم و می ترسم بعد از ازدواج از لحاظ رابطه ی جنسی با همسرم به مشکل بخورم<br>ممنون
۱ پاسخ۴ بازدید
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 633991
باسلام و خسته نباشید<br>من دانشجوی حقوق هستم ترم آخر 26 سالمه حدود 3 ماهه که به ازدواج با دختری که یکی از آشنایان معرفی کرده فکر کردم و کلی هم تحقیق کردم. که بالاخره چند روز پیش پدرم موضوع رو با دایی دختر مطرح کرد که نظرشون رو بدونیم خانوادش راضی بودن و خیلی هم خوشحال شدن ولی وقتی با خود دختر صحبت کردن و نظرشو خواستن گفتش که تا تموم شدن درسش قصد ازدواج نداره (23 سال داره و دانشجو ترم سومه) البته من رو خوب نمیشناسه فقظ شاید یکی دو بار دیده باشه، نمیدونم واقعا قصد ازدواج نداره یا پای کسی دیگه وسطه و یا اینکه چون منو خوب نمیشناسه این جواب رو داده، نمیدونم باید چکار کنم. پدرم میگه باید فراموشش کنم ، میگه لیاقت مارو ندارن ولی واقعا نمیتونم فراموشش کنم. قبل از این خیلی احساس تنهایی میکردم حالا دیگه واقعا افسرده شدم چون اصلا انتظار شنیدن این جواب رو نداشتم، کسی هم نیست باش در دل کنم شاید کمی آروم شم.<br>برا ارشد و آزمون کانون وکلا سال آینده داشتم میخوندم دیگه نمیتونم درس بخونم خواهش میکنم منو راهنمایی کنید، چکار کنم. متشکرم<br>
۱ پاسخ۳ بازدید
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 521417
با عرض سلام وخسته نباشید
من 2 سال است که ازدواج کرده ام شوهرم به زن ارزش انسانی خاصی قائل نیست و حتی می گوید در تولد بچه فقط مرد نقش دارد و زن فقط نقش حامل را دارد و اصل وریشه ازآن مرد است ، من ازین حرفها خیلی ناراحت می شوم حتی نقش خود را در زندگی صفر می دانم لطفا مرا راهنمایی کنید که بتوانم جواب در خور بدهم تا ازین تفکر غلط بیرون آید
با تشکر فراوان
۱ پاسخ۴ بازدید
1399/07/07
ناشناسخانواده و روابط
سوال 516805
سلام <br>سال 86 وارد دانشگاه شدم و همان سال با دختری دوست شدم. شروع رابطه دوستی از طرف اون بود، اما دنبال راه حلی برای خاتمه دوستی میگردم چون ایشون بیش از حد دروغ گوست که ضربه روحی خیلی بدی این اواخر به همین علت ازشون خوردم. چه طوری به این رابطه خاتمه بدم؟ با توجه به اینکه بینهایت حساس و دلسوز هستم و به همین دلیل دوستم حاضر به ترک من نیست و از این ویژگی های من به نفع خودش سوء استفاده می کنه، ضمناً از خودمم به خاطر سادگیم حالم به هم می خوره- چند بار هم از دستش گریه کردم ولی وقتی عذرخواهی می کنه دلم براش می سوزه/چیکار کنم؟
۱ پاسخ۵ بازدید