سلام ممنونم از وقتی که میزارید تروخدا کمکم کنید دو ساله عقدم از اوایل عقد خیلی به شوهرم غر میزدم و گیر میدادم خیلی دهن بین بودم و با کوچکترین بحثی اسم طلاق میاوردم آخرین بار که گفتم طلاق پدرشوهرم شنید و تشنج کرد رفتیم مشاوره پدرم با داد و بیداد رفت سمت شوهرم و گف مگه تو چی داری به چیت مینازی و... شوهرمم حالش بد شد و اورژانس اومد بعد ازین اتفاقات که تو ی سال اول عقدمون بود اشتی کردیم و رابطه هم داشتیم با همسرمو رابطه منو شوهرم بعد از اشتی تو اون دعواها خوب شده بود من دیگه کارای گذشترو تکرار نمیکردم اما بازم مدام غر میزدم عصبانی میشدم حرفای بدی بهش میزدم و بهش شک داشتم الان ۶ ماهه قهره هی اشتی میکنه و میره میگه دلم باهات صاف نمیشه من دوسش دارم شوهرم از هر نظر عاااالیه فقط کینهایه یعنی حق داره که میگه از چشمش افتادم؟؟ تروخدا بگین چیکار کنم
دوازده سالمه همه فکر میکنن من خنگم وقتی سوال می پرسم همه میگن این چه سوالیه به این راحتی تو چقد خنگی خیلی ناراحت میشم ولی نشون نمیدم چون بازم میگن این چه خنگیه که گریه میکنه چیکار کنم دارم خسته میشم
من الان ٧ساله متاهلم و یک دختر یک ساله دارم شوهرم از نظر همه خیلی مرد خوبیه ولی فقط ظاهرش خوبه خیلی لجوجه خیلی با حرفاش اذیتم میکنه انگارنه انگار که من زنشم اصلا ازم تعریف نمیکنه همش بهم تیکه میندازه همش میخواد ی بهونه برا گیر دادن پیدا کنه بگه تو بدی من خوبم منم نمیتونم تحمل کنم فقط داد میزنم هرچی منطقی بهش میگم دقیقا چی میخوام مسخرم میکنه عصبی میشم شدید نمیتونم خودمو کنترل کنم بعدش پشیمون میشم که چرا اصلا بهش اهمیت دادم ولی بازم پیش بیاد وحشتناک داد میزنم حالا خیلی نگران دخترمم میدونم تو روحیش خیلی تاثیر داره ولی نمیدونم دقیقا چیکار کنم
سلام خسته نباشید از اینکه وقت شما را میگیرم معذرت میخوام من یه داماد دارم که خیلی احساس علاقه به من میکنه جوری که از من خاسته هایی داره به طوری که اگه من توی خونه تنها باشم ودامادم وارد بشه من میترسم واین را خودش هم بهم میگه که چرا میترسی من تورا دوست دارم چرا به من ابراز علاقه نمیکنی چرا من را بغل نمیکنی من به تو محرم هستم میتونم به بدنت دست بذارم حتا تو را لخت ببینم ووو اما من از این رفتار او نمیدونم چکار کنم وقتی تنها همدیگر را میبینیم من شردع به خواندن ایه الکرسی خلاصه خواندن دعا که این کاری نکنه که ابروم بره نمیتونم به یکی از خانوادم بگم میترسم که برای دخترم ناراحتی یا از هم پاشیدن زندگیشون بشه از شما میخوام مرا راهنمای کنید
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه من با مادرم خیلی مشکل دارم من یه پسر اول دبیرستانی هستم و به نظر خودم من حق اختیار در قبال خودم دارم ولی پدرم و مخصوصا مادرم این موضوع را درک نمی کنند و برای کوچک ترین مسائل به من گیرمیدن و با من دعوا می کنند. حتی خیلی وقتا ارزو اینو میکنم که کاشک بیفتم و بمیرم چون فشار روانی زیادی به من وارد می کنند. هرچه هم سعی میکنم با پدر و مادرم منطقی صحبت بکنم به من میگن اینجا خونه ماست و تا وقتی که اینجایی هرجور که ما میگیم باید رفتار کنیم. مثلا وقتی کتاب تاریخی با تلفنم میخونم با من دعوا میکنه که چرا با گوشی میخونی و اینکه میگه بجای اینها برو کتابای درسیتو بخون ، وقتی هم فیلم های اموزشی کمک درسی میبینم با من جرو بحث میکنه.
سلام وقت بخیر من 27 سالمه.به یکی از همکلاسی هام علاقه مند شدم ایشونم همینطور.ما چهار سالی هست که همو میشناسیم از حدود یکسال که رابطمون عاطفی شده.ایشون قصدشون از ارتباط با من و به خانوادشون گفتن و گفتن که قصد ازدواج دارن اما مادرشون مخالفن به چن دلیل اول اینکه من 5 ماه از پسرشون بزرگترم و دوم اینکه اعتقاد دارن ازدواج سنتی خوبه و دختری که با یه پسر در ارتباطه مناسب ازدواج و زندگی نیست. این مسئله روح و روان منو بهم ریخته توروخدا بگین چیکار کنم من این اقا رو خیلی دوس دارم تو خیلی مواردم باهم تفاهم داریم برنامه های مشترکی هم برا اینده با هم داریم اما مادرشون داره همه چیو به هم میریزه تورو خدا کمکم کنین