پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1403/09/04
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995727
با سلام و احترامچه سؤالهای غیرمستقیمی بکنم تا متوجه بشم که آقا وابسته به خانواده اش نیست؟بنده به این مورد حساسم ولی اگه حساسیتمو عنوان کنم مسلما ایشون برعکسشو نشون خواهند داد. خودش میگه من زیاد اهل رفت و آمد با خانواده خودم نیستم و فوقش یه روز در هفته اونم فقط خانه پدر و مادر. ولی به من میگه اگه تو زیاد دوست داشته باشی بری خونه مادرت، من همراهیت میکنم. ولی به خاطر کار دولتیشون قراره که من به اصفهان همون شهر آقا برم. چون میگن انتقال کارشون فقط به تهران میسر هست و به شهر بنده امکانش نیست. تهران هم نه آقا نه من، زیاد فامیل نزدیک نداریم. به نظرتون اصفهان که شهر آقاست بهتره برم یا تهران که هر دومون اونجا فامیل نزدیک نداریم؟
ترس از تنهایی1مخالفت با انتخاب همسر از یک شهر دیگر1انتخاب همسر مناسب1ازدواج از دو شهر متفاوت وابستگی به خانواده 15+
۴ پاسخ۳۰ بازدید
1403/05/22
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 994951
سلام من 32 سالمه و 8 ساله تنهایی و توی شهر غریب زندگی میکنم، من توی این مدت از زندگی لذت نبردم و صبحا کاملا بی هدف از خواب بلند میشم، هيچ پیشرفت مالی و کاری نداشتم و اصلا نمیدونم برای چی اومدم شهر بزرگتر و به علت نبود کار نمیتونم به شهرستان خودمون برگردم، اینجا هم فقط در حد بخور نمیر درآمد دارم، میدونم مشکل من مشکل خیلی از جوونای دیگست اما بقیه حداقل میتونن یکم از زندگی لذت ببرن، تنها لذت من اینه چند وقتی یکبار برم شهرستان
بی انگیزه بودن1نداشتن هدف در زندگی1فشار روحی ناشی از بیکاری1بی انگیزه بودن نسبت به زندگی1احساس تنهایی15+
۳ پاسخ۲۱ بازدید
1403/05/10
ناشناسخانواده و روابط
سوال 994800
سلام وقتتون بخیرمن ۴ماه عقد کردیم و ۴ماه هم نامزد بودیم از نامزدم دورم ایشون توی شهر دیگه کار میکنن و نهایتا ماهی یکبار میبینمشون تازگی هامتوجه شدم انگار یه اخلاق خاصی دارن و منو خیلی ترسونده نمیدونم چیکار کنم ایا باهاشون مطرح کنم یا نه ؟مثلا ۲ هفته پیش امدن شهرما که خانه مادرشون هم یکی از روستای شهرماست گفتن من رسیدم شهرمون میای با هم بریم بازار و من گفتم بله گفت واقعا؟گفتم بله ،گفت میام دنبالت وقتی امد خانه ما چندلحظه هم ننشت گفتم نه من باید برم خونه مادرم حتی شربتی که درست کرده بودیم نخورد و اصلا به روی خودش نیاورد که قرار بود بریم بازار بعد نیم ساعت زنگ زد گفت فراموش کردم قرار بوده که بریم بازار من نرفتم خونه مادرم بیا منتظرت هستم منم گفتم نه و تو اخلاقت اینه چرا اینطوری میکنی خلاصه بحث مون شد اما اصرار کرد گفت تقضیر من بوده ببخشید این ها آشتی کردیم قبلا هم یه سری آمد خونمون بعد رفتیم توی اتاق من خودش گفت من میرم توی اتاقت تو میخوابم بیا پیشم بعدش بوسم کرد یکدفعه گفت هوا گرمه بریم بیرون منو فرستاد از اتاق بیرون خودش توی اتاق موند منم ناراحت شدم که خودش گفت بیا پیشم من که به اجبار نرفته بودم گفت برو بیرون منم ناراحت شدم چون خوب ما خیلی به هم نزدیک نشدیم در حد معاشقه با هم رابطه داریم منم درخواست نداده بودم ناراحت شدم ایشون هم ناراحتی منو دیدن گریه کردن گفتن من تحمل ناراحتی تو رو ندارم گفتم چرا این کار رو کردی گفت گفتم شاید کسی بیاد داخل اتاق و هم گرم بوده ،یا همین دیروز با من تماس گرفت معمولا ما زیاد صحبت نمیکنیم در حد ۲یا ۳دقیقه اما همین که احوال پرسی کرد ناگهانی گفت خداحافظ بدون اینکه چیزی بگه اما دوباره انگار دانست خیلی زود و ناگهانی بوده حرفش رو ادامه داد. یا مثلا چند بار دیگه که آمده خونه ما بعضی وقت هاش خودش میگه من برم هنوز ۱۰دقیقه نیست آمده خودش هم میگه میام بعد اینطور میکنه البته وقت های هم خونه ما نهار خورده اما بعضی وقت ها اینطور میکنه به نظر شما ایشون آدم مودی هستن؟ و من باید جیکار کنم چون خیلی زود تصمیم شون رو عوض میکنن یا مثلا ظهرها پیام میدادن چت میکردیم سرکار بودن موقع غذا اول خودشون این پیشنهاد رو دادن بعد چند وقت گفتن آنتن نداره گوشیم بعد ۱۰روز به ایشون گفتم چی شد وقتی خسته ای نمیخواد چت کنی منم میدونم اما نگو آنتن نیست به نظرم اخلاقش نرمال نیست یا من هیلی حساسم؟
۳ پاسخ۲۶ بازدید
1401/08/13
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 20927
سلاممنم متاسفانه برای کار دائمی اقدام کردم یسری اتفاقات باعث شد که نشه یا زمانی که برا آزمون میخام بخونم خاستگار میاد که مخالف کار و.. هست و ذهنم درگیر تنش ها و.. میشه نمیتونم درس بخونم... آخرش هم نه کار میشه و نه ازدواج.. سنمم برای کار و ازدواج بالا میره و این اتفاقات باعث شده وقتی میخام تلاش کنم خیلی بترسم نکنه باز اون اتفاقات برام بیافته و تلاشم بی فایده باشه چطوری بر این ترسم غلبه کنم؟؟ قبلن اراده و تلاشم خیلی زیاد بود اصلن ناامید نمی شدم ولی الان خیلی اراده ام ضعیف شده و شکست را قبول می کنم و ادامه نمیدم
۲ پاسخ۱۹ بازدید
1400/12/09
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 15506
سلام من بیست و چهار سالمه پیگیر ازدواج هستم چندجا خواستگاری رفتم شرایط کاریم سخته محل کارم دور از خانواده و شهر دیگه است احساس میکنم که همسر آینده ام باید به اندازه کافی پختگی لازم رو داشته باشه برای زندگی دور از خانواده و شهر غریب ، اما یکی از بستگان ما هستش که همهی خانواده و مخصوصا مادرم خیلی اصرار دارن که بریم خواستگاری ایشون، ۸ سال از من کوچیکتر هستش و محصل هستش تقریبا ۱۶ سال دارن البته همه ازشون تعریف میکنن ولی خودم خیلی تو این موضوع شک دارم علی الخصوص که احتمال اینکه جواب مثبت بدن هستش، مادرم اینقد روی این بنده خدا اصرار داره که حتی پیدا کردن مورد برای خواستگاری هم براش خیلی کم اهمیت شده و دیگه ازدواج منو جدی نمیگیره ، حالا من واقعا به خاطر اختلاف سنی شک دارم و از چندتا مشاور پرسیدم و شرایط رو توضیح دادم گفتن عقلانی نیست که برا خواستگاری اقدام کنن، از طرفی هم اصرار های زیاد واقعا نتیجه ی برعکس داده و باعث شده خودم سخت موضع بگیرمممنون میشم راهنماییم کنید
۱ پاسخ۱۱ بازدید