پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1403/11/10

سوال 996245

سلامدختری ۳۹ساله هستم وهمین چندماه دوخواستگار همسن وچندسال بزرگتر رو ردکردم چون شاغلم ووضع مالی ام هم خوبه نمیتونستم ببینم تواین سن نتونستن پس اندازی داشته باشن والانم اصرار به همسرشاغل والبته قانع که با نداری شون بسازه .به نظرتون کارم درست بوده؟خط قرمزم عقاید هست ولی نمیشه دوپله اختلاف مالی رو درنظر نگرفت اونم با توقعات وانتظارات...
1403/10/03

سوال 995928

سلام وقتتون بخیر من پسر۱۹ ساله هستم و دوره کودکی و نوجوانی رو به دلیل زیاد بودن مشغله کاری پدر و مادرم و همچنین مسئولیت داشتن در موسسه های مختلف و انجام کارهای مختلف، مستقل بزرگ شدم و الان دانشجوی کارشناسی ترم ۳هستم و میخواستم که ازدواج کنم اما یه سری سوالات هست که ذهنم رو درگیرکرده که آیا این سن من مناسب برای ازدواج هست و اینکه من باید چه مهارت هایی بلد باشم برای ازدواج و ارتباط باهمسر؟؟و سوال دیگه اینکه من در کنار درس کار هم میکنم ولی حقوق زیادی ندارم این قضیه ممکن است شرایط را دشوار کند برای حل این موضوع من باید چه کار انجام دهم ؟؟
1403/09/17

سوال 995832

سلام من قبلاموضوعی روگفتم راجبع کسی که باهاشون دراشنایی هستم.ومن ۳۲سالمه وایشون تازه رفتن توپنجاه ایشون ازنظرظاهری وتیپ وقیافه واخلاق امروزی برخوردامروزی ورفتارای عاشق پیشه جوانانه اونجورکه همسن خودم بامن نداشته بسیارتوجه میکنه کادوهدیه گرون وسوپرایزهای مختلف میکنه خاستگاری اومدن ومن براشون خونه نوشتم شرط گذاشتم و۱۱۴تاسکه ایشون قبول کردن وحتی خونه خریدن برام ازنطرمالی منوساپورت میکنن بدون اینکه تاحالابرامون پیش اومده باشه رابطه جنسی برقرارکنیم یابشه وپیش بیادهردوبرازندگی واینده هدف داریم ورسیدن زودبهم ایشون کرج ومن شمال هستم شش ماه اول اکثرامیدیدیم هموبعداون بنابرمشکلات شخصی ازسمت خانواده بنده نشدکه ببینیم هموالان پنج ماهه ماههموندیدیم وهمچنان ایشون تغیری درعشقش نکرده درک دارن تواین یموردگاهی غرمیزنن ازدلتنگی وخستگی ولی بازم ارام میشن درک میکنن شرایط روچون هردودانش اموزداریم ویسری مشکلات پیش اومدنشدببینیم هموازراه دورمریض بشم فکرپول وزنگ میزنن بی هوااژانس داروگل وخوراکی میاره ایشون ازهمه این نظرات انگاربرای من خداازاسمون فرستاده امارابطه ده ماهه ماپنج ماه اولش خوب بودبعداون انگارایشون ازنظراخلاقی بااون همه حسنای خوبی که هنوزم داره وهست وترک نکرده اینجوری اینازدبیرون اینکه انگارتوحالت کل کل بامن یالج بازی خیلی قهرمیکنن حتی توحرف معمولی بااینکه من دارم منطقی باادبانه بدون ایرادی میزنم بهش برمیخوره قهرمیکنه واین قهراوایل بدون من یه ثانیه نمیموندبه هربهونه میومداشتی الان به سه روزحتی نه روزم کشیده یک بار.تازه بعدمیادسرصحبت روبازمیکنه برای حل وصحبت اون مشکل من دوست دارم بدون قهرایشون وبحث وبگومگوبشینیم وخیلی قشنگ صحبت کنیم وحلش کنیم ولی ایشون سریع جبهه میگیره وناراحت میشه وسکوت وقهرهمین.اوایل فکرمیکردم براتفاوت سنیمونه .امااین یه نوع اخلاق وشخصیت ایشونه کلا.یعنی جوری شده دیگه میترسم الان برای اینده همش میگم نکنه باهم نسازیم نتونیم تکلیف بچه هاچی میشه وازدواج دوم منم الان خیلی حساسه بااین همه خوبی که داره روزی صدبارقربون صدقم میره یابدیاخوب پشتمه برام کارهای زیادی کرده امااین اخلاقش ازارم میده اینکه فاصله میگیره قهرمیکنه اینکه من بارهادیدم ایشون مقصربوده اماتااومدیم صحبت کنیم میگه جرقه روتوزدی اصل ریشه مشکل منومیدونه واینم ازارم میده گاهی بهش میگم یعنی اینجورکه تومیگی مدام من مقصرم سرهمشون که.من برای خوبیش برای خودش برای نگرانی اینکه حواسم هست چیزی بدی نگفتم یامنطقی وعاقلانه بوده دلیل رفتارشونمیفهمم.احساس من اینکه همش حرف منویابدمتوجه میشه یاکلانمیفهمه.مثلامن اگه بگم رفتم دیروزخونه خالم میگه خوب کرده بروحالت عوض شه بعدشبش جایی رفته یاپیش کسی بوده به ضرربوده یادرست نبوده یاهرچی که به عنوان مثال میگم...بهشون میگم نبایدمیرفتی اونجابه ضررت بودمن برای خودت میگم دارن سرتوکلاه میزارن بااینکه به نفع وسودخودشه برای خودش میگم پشتش درمیام اون لحظه حرفش اینه توپری روزخونه خالت رفتی من چیزی گفتم یافلان جارفتی گفتی اصلافکرنمیکنه فقط میشنوه تاجواب بده سریع .یاکسی که میدونه مقصره داره حرفش رومیزنه ولی من یچیزمیگم همون لحظه طرف منه همرامه ولی توی بحثی چیزی میکشه وسط توفلان روزبرافلان چیزفلان گفتی خوب ناراحت شدی همون لحظه میگفتی احساس میکنم ازهرده کلمه صحبت ومکالمه مانه تاش نمیفهمه حرفمووناراحت میشه وقهروسکوت ویه عادت بدیم دارن اینهمه وقت پای من مونده میخادودوستم داره امااون لحطه که ناراحت میشه که همشم بی دلیل والکی واصلامن چیزی نمیگم بخادبدباشه که رفتارش این باشه بعداینکه تلفن ومحترمانه قطع میکنه باپیام میگه این رابطه بایدتموم شه وهرکی بره پی زندگیش به دوروزنکشیده باززنگ وپیام ابرازعلاقه وخاستن وایناواین حرکت واینقدرانجام داده دیگه حالم بدمیشه ازاین کاربهشم میگم میگه وقتی میبینم به هیچ جااون لحظه نمیرسم تموم میکنم.اینکه منودوست داره ومیگه وانجام میده همه جوره ولی شب میخابه عاشقه روزفارق سردرگمم اون لحطه ای که خوبیم خدای روزمینشم اماسریه ثانیه نشده وسط ناراحتی نه بحثی شده نه دعوایی سرناراحتی ایناجوری حرف میزنه انگاربراش کم بودم کم گذاشتم یابدردهم نمیخوزیم.من کلافم الان واقعا بعداینهمه وقت نمیدونم چیکارکنم اصلا.فکرمیکنم بااین سنش هنوزبچست واخلاق بچگونه داره میخادیکی مدام نازش کنه بزاره توپرقوتامیاریش بیرون صداش درمیاد.ادم احساسی بشدت وعاشق اینکه مدام یکی قربون صدقش بره بگه بخنده دلبری کنه براش مدام بگی دوستت دارم ویجورکمبودمحبت داره انگاراگه ایناروبگم وبکنم بازیجاکوچیکترین اتفاق بیوفته بازم همون اخلاق قبلی میشه.دیگه احساس میکنم مشکل ازمنه یاازاونه من تاحالاباادمای دیگه تورابطه این سبک مشکل اصلااخلاقی نداشتم حتی قهرودعواوبحث نداشتم اصلاابداایشون ولی شخصیه که رابطم اینجوریه دیگه این مدت اینقدرزیادشده میلی به رابطه ندارم دلسردشدم واحساس میکنم حالم تورابطه خوب نیست دیگه
1403/08/20

سوال 995640

سلام. دختری هستم متولد ۷۷ سالمه خواستگاری بهم درخواست آشنایی دادن که متولد ۷۰ هستند و هفت سال و هفت ماه ازم بزرگتره و یه جلسه دیدار ۴ساعت و نیم در پارک و کافه داشتیم . ایشون نسبتا شرایط خوبی نسبت به موردهای دیگم دارن مثلا محدوده‌ی سکونت شون نزدیکه ، طبیعت گرده و قله نورده و کوه نورده که همیشه تو رویاهام بوده و دوست داشتم این مسائل رو با همسرم تجربه کنم و چون خودمم اهل طبیعت گردی و سفر هستم خوشم اومده و از لحاظ اخلاقی هم مورد پسندم بودن ولی خب شرایطی دارن مثلا که از همه مهمتره تک فرزنده که البته نسبت به خواستگارای دیگم که تک فرزند بودن پخته تر به نظر میرسید (ازنظر عقلی) و مورد دیگه وقتی عکس پروفایلش رو دیدم به دلم نشسته بود و ایشون هم خداروشکر درخواست ارسال عکس ازم نخواستن و یه راست رفتیم همو دیدیم و در همان لحظه ی اول متوجه شدم چشاش چپه و جا خوردم ولی هیچ رفتار ناشایستی انجام ندادم و کاملا بهش نگاه میکردم و به حرفاش گوش میدادم تا اینکه بهم گفت ۳ بار چشاش رو عمل کرده و من پیش دستی کردم و یهجوری که مثلا ناراحت نشه در مورد چپ بودن چشاش پرسیدم و حتی گفتم توی عکسا اصصلا معلوم نیست و البته اون عکسا قدیمی بودن و چهره اش خیلی نسبت به عکسا شکسته شده است و اون عکسا برای سال ۹۶ تا ۹۹ بوده و بعدش گفت که چشم راستش کاملا نابینا هست و من اصن تعجب کردم و جا خوردم و گف اصلا هیچکس متوجه نمیشه تا وقتی که خودش بگه در مورد نابینا بودنش و از همون دوران به دنیا آمدنش اینطوری بوده و گفت مامانش از یکی وقتی باردار یوده سرخچه گرفته و چشمش بخاطر این اینطوری شده و ازم پرسید که میتونم کنار بیام یا نه و من گفتم اصلا نمیتونم اون لحظه جواب بهش بدم و به نظرم خوشحال شد چون گف اگه اون موقع جواب میدادم جای تعجب داره و اینکه با همه‌ی دخترایی که قرار میذاشته کلا فقط نهایتا تا یک ساعت صحبت میکردن و همه خاتمه میدادن و من اولین نفری هستم که این مدت باهم صحبت کردیم و خب البته چون من با بیشتر خواستگارام ۲ تا ۵ ساعت قرار میذارم برام عادیه البته خب بستگی داره چه موقع از روز باشه و اینکه البته بهش گفتم چرا هیچی از نابینا بودن یه چشمش توی فرمش ننوشته یا حتی مامانش اصلا به مامانم توی تلفنی که باهم صحبت کردن نگفته یا مثلا وقتی مامانم ازش پرسیده سربازی رفته با نه گفتش معاف شده بخاطر تک فرزند بودن اما وقتی ازش پرسیدم گفت بخاطر چشمش معاف شده و خب چون برادر خودمم یکمی پاش از به دنیا آمدنش مشکل داشت و عمل کرده و معاف شده خیلی عادی رفتار کردم و جتی گفتم بهش که خب یه برادرم رفته سربازی ولی اون یکی معاف شده بخاطر پاش ، قضيه‌ی نابینا بودنش رو دو ساعت بعد از شروع مکالمون گفت و اینکه اوایل صحبت هامون چون من پرسیدم وسیله نقلیه مثلا موتور یا ماشین دارید یا نه گفت نه و بیشتر با مترو همه جا میره و چون خب من موتور دوس دارم گفتم مشکلی نیست ماشین نداری موتور هم خوبه و گفت اگه ماشین بگیرم من رانندگی میتونم بکنم یا نه و من خب چون گواهينامه ندارم و همش امتحان شهرش رو میافتم گفتم بهتره خودش رانندگی بکنه و من حالا در آینده شاید تونستم قبول شم اما خب خودش گفت گواهينامه داره ولی خب باباش ماشین داره اوصولا باباش رانندگی میکنه حالا من چون اون موقع نمیدونستم از نابیناییش اصلا توجه نکردم ، و الان تازه یادم افتاد که چرا این موضوع رو مطرح کرد و گفت ماشین میخره اما اگه خواستم من بشینم پشتش اون موقع خوشحال شدم گفتم تنها پسری هست که اینو میگه چون باقی پسرا هیچ وقت نگفته بودن من برات ماشین میخرم ؛ الآن موندم آیا واقعا گواهينامه ی ماشین داره آیا یا نه ؟! بهش آیا دادن ؟؟ بهش گفتم حداقل ۴ روزی وقت میخوام که فکرام رو بکنم و جواب بدم.و حتی ازش پرسیدم آیا اجازه دارم به خانواده ام در مورد نابیناییش بگم یا نه که گفت اگه میتونی کنار بیای به خانواده ام بگم اگه که نه اصلا نگم ، من بعد از دیدارمون حالم خیلی بد بود و اصلا نمیدونستم چیکار کنم و تا فرداش صبر کردم و چون مامانا همش میپرسن که چیشد نظرت چیه و اینا و همش غر میزنه که بالاخره با یکی از این خواستگارا ازدواج کنم و گل بی عیب خداستهیچ کس کامل نیست و اینا و چون اول گفتم بهشون نظرم منفیه و مامانم گف این که خوب بود نسبتا البته اصلا شغل خوبی نداره و درآمدش کمه ولی مثلا خونه برای زندگی داره از نظرشونون قابل قبول بود و نتونستم طاقت بیارم و گفتم بهشون که چشاش چپه و کاملا یه چشمش نابیناست الآن اوناهم کلا تو شوکن ولی من راحت شدم و نمیتونستم دووم بیارم و داشتم خفه می‌شدم و گفتم . حالا من چون آدم منطقی هستم و خیلی محتاطانه رفتار میکنم و صبورم و همه جوانب رو در نظر میگیرم و با عجولانه تصمیم نمیگیرم گفتم از شما راهنمایی بخوام که بببنم نظرتون چیه ؟و من چیکار کنم ! چهره اش هم معمولی بود تا حدودی به دلم نشست و ازش بدم نیومد ، قدم هم بلنده و زیاد ازم بلند نیست اما چون ورزشکاره و هیکلن خوشم اومد و البته گفت یکی از دوستاش تو قله نوردی که چندسال پیش بود فوت شده و از تیم ۵۰ نقره فقط تعداد کمی برگشتند و خودش اون موقع نرفته و جا مونده و رفیقش در اخر فوت شده دیگه نمیره و ترسیده و خب بهتر من واقعا میترسم و دوست نداشتم بره چیزی نگفتم و گف حاضری امتحان کنی طبیعت گردی و ... رو من م گفتم دوس دارم تجربه کنم و هیجان داره خوشش اومد.ببخشید که این همه نوشتم اما واقعا به نظرم لازم بود که همه چیز رو بنویسم و بگم . راستی مامانم اینا فکر کنم نظرشون منفی باشه البته نمیدونم هنوز چون ازشون نپرسیدم ولی از وقتی که موضوع رو فهمید دیگه غر نزد یا دوستام رو تو سرم نزد که همشون بچه دارن شوهر کردن و من هنوز هیچی یا با هرکس حرف میزنم روش ایراد میذارم البته من همه رو منطقی رد میکنم و با مشاوران همدم یا بیرون مشورت میکنم و خداروشکر تا الآن هیچ وقت پشیمون نشدم ، حالا فردا ازشون میپرسم ببینم نظرشون چیه ...راستی لطفا سوالایی یا چالش هایی رو هم مطرح کنید بهم که متوجه بشم آیا مثلا به مامانش یا باباش وابسته هست یا نه چون تک فرزنده و مثلا استقلال فکری داره یا نه ... که البته وقتی این همه مدت میرفته مسافرت و اینا معلومه که وابستگیش نسبت به والدینش نسبت به خواستگارای دیگم که همشون بچه ننه بودن و معلوم بود ولی این خیلی کمتره.راستی گفت یه عکل دیگه هم داشته که تیروئیدش رو کلا درآورده و الآن قرصش رو میخوره گفتم چرا گف باید در میاورده و خطرناک بوده ... میخواستم بدونم مهمه یا نه مثلا ربطی به بچه دار شدن داره یا نه هم تیروئیدش هم چشمش ؟ مثلا ارث بده به فرزندشچون دقیقا یه خواستگار داشتم همشون کم خونی شدید داشتند هم خودش هم ۳تا برادرش و هم مامانش (یاد اون افتادم گفت به بچم هم میدم) گفتم شاید اینم اینطور باشه ولی خودش هیچی نگفت البته منم نپرسیدم ازش یادم نبود تو شوک بودم اون موقع 🤦🏻‍♀️ ممنون میشم کمکم کنید و نظرتون رو بفرمائید🙏🏻🌹
1403/07/04

سوال 995387

درود وقت بخیرمن یه موردی (خواستگار) پیش اومده خیلی مرددم چه جوابی بدم ممنون میشم راهنماییم کنیدایشون موقعیت خوبی دارن شرایط و کار و مال و اموال خوبی دارناما روحیات ایشون برونگرای کامل هست و جمع رو خیلی ترجیح میده اما من طیف درونگراییم بیشتره و گاهی دوست دارم با همسرمم تنهایی وقت بگذرونمبعد اینکه ایشون ظاهر مناسب و قابل قبولی داشتن ولی به دل من ننشست نمیدونم چرا کلا مورد های خواستگاری اونجور که باید به دلم نمیشینه که راغب بشم ادامه بدمهم اینکه یجور صحبت کردن حس منفی داد بهماینکه من دوست دارم شاغل باشم اما ایشون میگن مشکلی ندارن اما انتظار کمک و حمایت انچنانی هم نباید داشته باشم و کارای خونه و بچه داری هم به عهده خودمه و تصمیم با خودمه چه کاری بکنمنماز و روزه اصلا ندارن اما من با اینکه نمازم یکم یک در میون هست اما روزه هم میگیرم و مهمه برام اما هر دو متعادل هستیممیخواستم بدونم این تفاوت ها و خواسته ها ممکنه در زندگی مشکل به وجود بیاره اختلاف نظر و اذیت شدن هر دو طرف؟🥲
1401/06/22

سوال 19349

<p class="paragraph"> شوهرم به من پول نمیده و میگه هر چی بخوای خودم برات میخرم و اینجوری میخواد در جریان همه خریداری من باشه و زمانی هم که ابراز نیاز می کنم اظهار نظر می کنه که مثلا از اون دوتا داری یا تازه خریدی و .... به نظرتون چیکار کنم چطوری وادارش کنم که بهم پول بده و خودم خواسته هام رو تهیه کنم؟ </p>
1400/07/11

سوال 12373

سلام چطور به بلوغ مالی برسیم؟بلوغ یعنی چی؟