پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1404/06/05

دو به شک شدن

سلام دختری بود که عاشقش هستم خلاصه خواستگاریم به سرانجام نرسید الان تو زندگیم نیست ، خلاصه بعد از چند سال دختر دیگری را پیدا کردم که خیلی خوب است ولی اون حس قبلی رو نسبت بهش ندارم و پیدا نکردم ؛ جدای از جوابی که بده ، شک دارم برم برای خواستگاری ! آیا به دنبال گزینه ای باشم که حس قبلی رو دوباره بهم بده؟ یا اون حس بوجود میاد ؟ حس عجیبی بود.
1403/03/23

سوال 994167

با سلامپسری هستم هر جا رفتم برای خواستگاری جواب رد بهم دادن چه برای خواستگاری چه برای رابطه هر دو مورد تا به امروز نشده از طرفی نیازی ج و عاطفی داره خفم می‌کنه ، هر روز افسرده تر از دیروز ، کاری ندارم بهم جواب رد دادن چون بالاخره هر آدمی حق انتخاب داره میخواستم بگم خیلی رکم بگم نیازام داره دیووونم می‌کنهمی‌خوام مهاجرت کنم ، از شما کارشناسا میپرسمنمی‌خوام منصرف بشم‌ احساس میکنم کشور دیگه آدم راحت نیازاش برطرف می‌کنه و جواب رد نمیشنوهآیا بقیه ی پسرهای مثل من و با شرایط من باید همچین کاری کنن
1401/08/04

سوال 20624

با سلام و احتراممن دیروز پریروز یک سوالی طرح کردم و شرایطمو گفتم : که از یک دختری که همکلاسیم بود خواستگاری کردم دوبار ولی جواب مثبت نگرفتم و میخواستم برای بار سوم اقدام کنم چون ذهنم درگیر بود. دو نفر مشاور خانم ها باکتریا و عطاریان لطف کردند پاسخ دادند، ازشون ممنونم. الان از دیروز دوباره پیام دادم بهشون و فارغ التحصیلی را تبریک گفتم، راستش فکر نمیکردم جواب بدهند ولی جواب دادند، و ازشون خواستم که اگر امکان داره براشون بتونند به من هم در پایان نامه کمک کنند، باز هم در کمال ناباوری قبول کردند، الان خیلی خوشحالم، میخوام رابطه را حفظ کنم و یک راست نرم ازشون خواستگاری کنم. میخواستم نظرات مشاوران را در این مورد بدونم و اگر موردی هست که باید توجه کنم بفرمایند، من سرتاپا گوشم.باتشکر
1401/05/29

سوال 18853

سلامتاکنون خواستگاران زیادی داشتم چه غریبه چه آشنا ولی به جز مواردی که من رد کردم اخیرا هرچی خواستگار میان متاسفانه جلسه سوم یا بعدی دیگه نداره و خبر هم نمیدن که چرا پشیمون شدن!!!در همه این موارد خانواده پسر بسیار من و پسندیدند، من هم از نظر بقیه هیچ ایرادی ندارم خانواده خوب، کم جمعیت و سرشناسی دارم، از لحاظ چهره و زیبایی هم همه میگن که زیبا و دلنشین ام، از لحاظ برخورد هم خوش اخلاق و اجتماعی، تحصیل کرده و دارای روابط اجتماعی بالا هستم. اوایل گفتم که دنبال شاغل هستن ولی نمیتونم به همه تعمیم بدم، بعضیا میگن چون دوست پسر نداشتم طرز برخورد و جذب پسرها رو نمیدونم برای همین به مشکل خوردم!ممنون میشم راهنمایی کنین که مشکل چیه یا از هر خواستگاری که رفت علت انصراف و بپرسیم؟ این باعث نمیشه خودمون و کوچیک و حقیر کنیم؟؟!
1401/05/27

سوال 18823

سلام وقتتون بخیر..راستش بیشتر از مشاوره جنبه درد دل داره ..من تو یه خانواده مذهبی بزرگ شدم بچه بودم تا چندسال بعد ک دانشجو بودم قبل بیماری مادرم هرسال ماه محرم مراسم و نذری داشتیم و منم همیشه کمک مامانم مشغول پذیرایی و نظافت منزل می شدم تو مراسم های خانوادگی هم حضور داشتم .کلاس قران و کامپیوترهم فعالیت داشتم بعد دانشجو شدم و محیط دانشگاه و بعد کار و محیط کار و چند شرکت متفاوت کار کردم .اما دریغ از خواستگار .چندتایی هم ک در دوران دبیرستانم مادرهاشون زبونی موضوع را گفته بودن مادرم گفته بود دخترم درس می خونه و موضوع خاتمه پیدا کرده بود..خانواده خوبی هم دارم بی حاشیه و سالم .خودم دخترفعالی هستم و تحصیل کرده و شاغل و بقول امروزی ها خودساخته..چندنفری هم که همکارای پدرم معرفی کرده بودن و خواستگاری امده بودن به هردلیلی ک بعدها متوجه می شدم و به من اصلا مربوط نبود برنمی گشتن حتی زحمت نمی دادن بگن کنسله و من باید چندماه بی خبری می موندم ..تبیانم که امدم دوسال بود ثبت نام کرده بودم هیچ تماسی نشد جز یبار که رفتم مدارکم را بررسی کنن.از وقتی همدم هم امد یبار یکی درخواستمو رد نکرد ک امدن مادرشون رفتار زشت داشتن و اخرم اونا گفتن نه و بعد اونم دومورد بوده یکی طرف پیام داد و بعدش هم گفت به خانواده ام بگم اگه مثبت بود اشنا بشیم بعد ازش خبری نشد .یکی هم دو سه روز قبل شماره ام را بهشون دادن و خبری ازشون نیست...واقعا نمی دونم ایراد از منه .یا بقول خرافاتی ها طلسمم کردن .و بختم را بستن ..یا چی ..نمی دونم فقط می دونم بدجور روانم ریخته بهم .کاش راه حلی بود حدااقل اعصابم اروم بشه ..من برای زندگیم برنامه دارم .کلاس موسیقی می رم باشگاه می رم کلاس شنا می رم کار خوب دارم .مسافرت و کوه پیمایی دارم و تو جامعه حضور دارم اما ....ببخشید اگه طولانی شد و اذیت شدید.خسته نباشید .
1401/04/16

سوال 17924

من ۳۸ سال دارم و بحمدلله همواره خواستگار داشتم و خدا رو شکر همه پسرانی هم که به من پیشنهاد ازدواج می دهند از نظر معیارهای مدنظر من اوکی هستند ولی نمی فهم چرا به مرحله ازدواج نمی رسد. مثلا بهمن ماه سال گذشته با آقاپسری آشنا شدم که یک شخصیت کاملا متعهد، مسئولیت پذیر، اصیل و پیگیر بودند، یک جلسه ملاقات حضوری داشتیم و پس از ملاقات حضوری نیز آقای پسر خیلی پیگیر بودند چند مورد هم تماس تلفنی داشتیم تا شناخت نسبی از هم دست یافتیم و قرار شد خانواده ها همدیگر را ملاقات نمایند که به عید و ماه رمضان برخوردیم. من همچنان منتظر بودم که بعد از ماه رمضان موضوع پیگیری شود، ولی متاسفانه خبری نشد. من علیرغم اینکه شخص بسیار مغروری هستم، جویای احوال شدم ایشان ضمن عذرخواهی فرمودند مشهد هستند و به محض بازگشت خدمت میرسند ... ولی باز هم خبری نشد و من بعد از دو هفته به ایشان پیام دادم که از منظر روانشناسی آشنایی به قصد ازدواج نباید بیش از ۱۸۰ روز بطول انجامد و بیش از این زمان معطل کردن طرفین هست ... و در آخرم براشون آرزوی خوشبختی کردم ... حتی عذرخواهی و توضیح و ... از سمت ایشون اتفاق نیفتاد ... این تنها یک مورد بود بقیه خواستگاران هم تقریبا به همین شکل عقب نشینی می نمایند.
1401/02/30

سوال 16888

با سلام من ۲۸ سالمه و مشتاق ازدواج هستم ولی بخاطر تجربه های قبلی آشنایی که خوب پیش رفته ولی نهایتا به نتیجه نرسیده احساس دلسردی پیدا کردم وقتی همه چیز خوبه بیشتر میترسم و یه ندایی بهم میگه اینم نمیشه خوش بین نباش در حال حاضر اینجا با یه اقا در مرحله آشنایی هستیم ولی این حس داره اذیتم میکنه و اجازه نمیده با ارامش جلو برم
1401/01/09

سوال 16025

باسلام وخداقوت بنده ۲۱ساله وخب موقعیت های خاستگاری زیادی داشتم که اوایل مخالف ازدواج اما الان مشتاق ازدواج هستم تقریبا یکسالی هست تواین جندماه اخیر خاستکاران خیلی خوبی داشتم که خداروشکرهمشون معیارهای بنده روداشتندیا باشرایطشون بخاطر اعتقادات خوبی که داشتند کناراومدم امانمیدونم چراواقعابعداز یک یادوجلسه صحبت کردن منصرف میشنواقعامنونسبت ب ازدواج خیلی سردکرده میشه کمکم کنید
1400/09/05

سوال 14013

باسلام دختر ۲۶ سالهحافظ قرآن لیسانس خونواده خوب و فرهنگی اما دیگه خسته شدم و از اینکه خونواده ای برای آشنایی بیان و با خوشبخت بشید قسمت نبود برن .از دلایل ظاهری گرفته تا دلایل منطقی و غیر منطقی .واقعا حس بدی دارم.نمیتونم تحمل کنم.آدم‌خودخواهی نیستم.دوست دارم دلیل اینهمه رد شدن هارا بدونم.از ۲۲ سالگی همین وضع بوده.طوریکه‌ خیلی ها وقتی می‌شنوم خواستگار اومده میگن این هم مثل بقیه چای و شربت اش را میخوره و می‌ره.میدونم قسمته.میدونم صلاحه....اما دیگ برام شخصیت و احترامی نمونده.توی آخرین مورد مادرم گریه کرد.این یعنی شکسته شدن شخصیت اش.نمیدونم چیکار کنم دوست دارم قید ازدواج را بزنم ولی خب نیاز عاطفی منطق و ....مانع میشه.خیلی ناراحتم.خیلی .کاش هیچ وقت این اتفاقات را تجربه نمی‌کردم چون از درون خیلی شکسته شدم.گرچه ظاهرم را محکم نگهداشتم تا پدر و مادرم کمتر اذیت بشن.دعا نویس و ....ک خدا داند.وقدر داره به ما پیشنهاد میشه.و تمام امیدم خداست