پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1401/04/15

سوال 17901

سلام وقت بخیر. من تو یه محله شلوغ و متاسفانه پر زد و خورد زندگی میکنم یادمه از بچگی تا نوجوانی زیاد دعوا میکردم که تو اکثرش من شروع کننده نبودم فقط چون حرف زور رو پذیرا نبودم درگیری شروع میشد الان که دیگه سرکار و شغل خودم هستم دیگه دعوا و مشاجره ندارم ولی بر اثر همون استرس ها و مشاجرات کودکی و نوجوانی خیلی زود عصبانی و ناراحت میشم و به شدت رو خانواده حساسم ولی متاسفانه والدین من حتی اگه تو محله ای که هستیم توهینی بهشون بشه از من مخفی میکنن که یه وقت من عصبانی نشم بدون اینکه ذره ای به غرور من و تعصب من احترام بزارن و دوبار که بعد چندین ماه فهمیدم که به پدرم توهین لفظی کردن و بمن نگفتن حداقل سه روز با نهایت عصبانیت و کینه زندگی کردم و به شدت احساس تحقیر کردم جوری که روزی چند ساعت به کیسه بوکس با قدرت تمام ضربه میزدم ولی خشمم آروم نمیشد بعد از اون فهمیدم که شاید اگه ازدواج کنم به مشکل برخورد کنم. راهنماییم کنید که آیا تعصب من و یا پنهان کاری والدینم درسته و راهکارش چیه که دیگه اینجوری نشم؟ در ضمن هیکل بسیار درشتی دارم و سالهاس ورزش میکنم و غذای پرکالری و پر حجم می‌خورم آیا این هم تو عصبانیت و از کوره در رفتن من نقش داره؟ متشکرم.
1400/12/06

سوال 15434

درود برشما من مشکل اختلال مرزی دارم تست اعصاب دادم و میزان استرس مغری من نسبت به یک فرد عادی سه برابر بود من در دوران کودکی خیلی از مادرم کتک میخوردم یعنی برای هر چیزی من کتک میخوردم و همیشه بچه مردمو سر من میزد و جلوی جمع هم کتک بسیار خوردم و هیچ وقت از بنده حمایت نکردن تشویق نشدم همیشه انرژی منفی گرفتم .رفتم برای یاد گیری ساز .تو خونه تمرین میکردم هی سرم داد میکشیدن که دیگه کافیه بسه سرمونو خوردی ساز نزن خوب نیست بدرد نمیخوره این ... من هم هی تحمل میکردم و تو خودم میریختم . داستان دراز دارم خلاصه میکنم بعد از چندسال رفتم اواز و برای تمرین اواز انباری پشت بام میرفتم چون تو خونه نمیزاشتن . اون روز موقع انفجار من بود .همیشه این حرف ها جملات تو ذهنم بود تو نمیتونی بدرد نمیخوری یه بارم بدرد بخور هیچ کاری انجام نمیدی بسه نزن دیگه کافیه نخون نکن نرو فلان. از تمرین داخل انباری دست کشیدم گفتم چرا من کتک خوردم چرا همش تو سرم زدن جلو فامیل اشنا دوست همسایه. پشت بوم سه بار ب مرگ فکر کردم و رفتم لبه پشت بوم ایستادم اما خودکشی نکردم رفتم دراز کشیدم زمینه پشت بوم و تشنج مغزی کردم از شدت ناراحتی و پوچی .من یک ماه صحبت نمیکردم و کارهایی انجام دادم که یادم نمیاد و الان هرکسی کوچک ترین شوخی صحبت زشت انجام بده به شدت عصبی میشم و با طرف برخورد کاملا وحشیانه انجام میدم و دوستدارم طرف را به قصد کشت از بین ببرم و باز هم مسائل دیگه هست نمیگم چون خیلی طولانی میشه متن لطفا راهنمایی کنید