پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1400/07/11

سوال 12767

باعرض سلام مدتی هستش که کسی رو که واقعاً عاشقانه دوسش داشتم رو ازدست دادم وبه هیچ وجه قادربه فراموش کردن شخص نمیباشم برای همین تمام زندگی برایم بی معنی شده هرلحظه فکره خود کشی به ذهنم خطور میکند
1400/07/11

سوال 12757

سلام،خونوادم از بچگی همه چیو بهم تحمیل کردن25 سالمه و هیچی ندارم چون من هرچی خاستم مخالفت کردن و گزینه مقابل خاسته منو اجرا کردن، بخاطر درسم از مادرم چاقو خوردم از پدرم تحقیر ها شنیدم، مدام تو نمیتونی ها تو گوشم زمزمه میشد، اگه نتونستی ها بدرقه کارایی بود که میخاستم انجام بدم، من عاشق کار کردن و پول در اوردن بودمو بابام میگفت نه بشین درس بخون بیرون گرگن فحش یاد میگیری، دست به هرکاری زدم فقط خاستم خودمو ثابت کنمو نشد، ثبات فکری ندارم، قدرت تمرکز ندارم، قدرت اراده ندارم،واسه رفیقام جون میدادم چون خانواده ی پشتیبانی نداشتمو خودمو وصلشون میکردم اما اوناهم دنبال منفعت خودشون بودن، الان تنهام، هیچ دوستی ندارم، بخاطر مادرم نمیتونم با جنس مخالف هم ارتباط برقرار کنم نمیتونم اعتماد کنم، این اتفاقا داره خفم میکنه، خونگرمم روابط اجتماعیم زیاده ولی هم خودم نمیتونم هم خانواده میگن رفیق بازی نکن دیگه، یکی نیست بگه رفیق بازی کردم که شماهارو یادم بره،راستش جرات خودکشی هم ندارم که خودمو بندازم پایین یا هرچی، ولی با قرص دو بار خودمو مسموم کردم هر دوبار بشدت حالم بد شد اما متاسفانه هنوز زندم