پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1401/02/06

سوال 16564

با سلام. من زمانی که ازدواج کردم به معنی واقعی تنها شدم. همسرم شدیدا کار میکرد و زمانهای استراحتم پیش پدر و مادرش بود. توی یه ساختمان زندگی میکنیم. خانواده اش توی هر چیزی دخالت میکنن. حتی شیری که میخریم .ماستی که میخوریم .ادمهایی که معاشرت میکنیم.تا سفره غذا رو میذاشتم شوهرم میرفت بالا پیش اونها.۸ ساله تنها بودم تا اینکه پسرم به دنیا اومد.اونکه بماند از اینکه مادرشوهرم شوهرم رو تحریک میکرد و نمیذاشت خانواده ام تو خونم بیان و یا دست به بچه بزنن. تا اینکه کرونا شد و منم به همین بهانه نذاشتم اونها هم سمت پسرم بیان. الان بچه ام ۲ سال و نیمه.خانواده من رو نمیشناسه اصلا و پدر و مادر شوهرم هم بهش دست نزدن. خودش شدیدا کار میکنه و نمیزاره ما هم تنها از خونه بیرون بریم. اینکه پارک ببرم یا هر جای دیگه. میگه بهم اعتماد نداره و باید با مادرش برم که اصلا دلم نمیخواد و نمیرم.حالا ولی مشکل اینجاست هم خودم بهم ریختم. هم بچم شدیدا وابسته شده. هم تفریح و بازی بلد نیست. هیچ بچه ای رو ندیده. غیر از پدر و مادر شوهرم ادم بزرگ دیگه ای رو ندیده.خواستم ازاد بزارمش یکم با اونها رفت و امد کنه دیدم دقیقا وقتی میره بالا اون رو هم برای غذا نگه میدارن. یا تشویقش میکنن که پایین نیاد. پیش اونها بخوابه.بهمون جواب بده. با اینکه تا حالا شاید دو سه بار سرش داد زده باشم. شوهرم باهام بدرفتاری میکنه همچنان. خیلی میترسم از اینکه یک روز پسرم هم دیگه پیشم نباشه و دوباره تنها بشم. نمیدونم چه راه حلی میتونه باشه که اوضاعمون بهتر بشه و وابستگی به اونها برای پسرم پیش نیاد. دلم تعادلی رو که هیچ وقت نبود میخواد. اما چطور نمیدونم.