پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1403/04/25
سوال 994519
بله خونه و ماشین ندارم ولی مشکلی بابت خرید ماشین ندارم منم نمیگم همه دخترا مادی گرا هستن ولی هر کسی که درخواست دادم بحث مالی اولویت بوده براشونبله بحث مالی مهمه ولی نه چیزی که الان داره یا ندارهکسی که جنم کار کردن داشته باشه خب مطمئنا در آینده میتونه شرایط مالی بهتری فراهم کنه
۱ پاسخ۱۱ بازدید
1403/04/25
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 994515
سلام من عاشق یک دختر شده ام به طوری که ذهنم را به شدت درگیر کرده قصد پیشنهاد ازدواج را به او دارم ولی جراتش ندارم ونمیدونم ایشون چه حسی نسبت به من دارند. خیلی شرایط بدی از لحاظ روحی دارم. باید چه اقدامی برای برون رفت از این مشکل را انجام دهم؟
۳ پاسخ۱۶ بازدید
1403/04/24
ناشناسپزشکی و سلامت
سوال 994505
سلام در جواب اقای ۳۰ ساله،شما هم دنبال دختر با موقعیت بالا رفتید به همین دلیل جواب منفی شنیدید،دختر زیبا درخانواده موقعیت بالا رو فراموش کنید وگرنه هر دفعه جواب منفی می شنوید
۰ پاسخ۸ بازدید
1403/03/06
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 994009
من درمورد وسواس همسرم سوال پرسیده بودم من درمورد رفتن پیش مشاور قبلا که بحث کرده بودیم اشاره کردم گفتم حرفهات قابل قبول نیست پیش مشاور هم بری حرفهات و تایید نمیکنه پیامبر خدا هم بیاد نمیگه من اشتباهی نمیکنم ولی مقاومت کرد و گفت رسالت من اینه این حرف حرف منه نه حرف مشاور نه حرف پیامبر خدا نه حرف هیچ کس دیگه ای رو قبول نمیکنم بچه هم نمیخوام تا تکلیف روشن بشههمسر من از بچگی تکواندو کار ده تعریف میکرد میگفت سختی کشیده تا به نتیجه برسه پدرش هم بچه که بوده مخالف بوده با باشگاه رفتنش بعد ازدواج هم از نظم دوران سربازی خیلی تعریف میکرد میگفت سختی بود تحقیر بود ولی بذارن بازم میرم خوب بودهاین درحالیه که من دوران عقد اینطوری ازش برنامه چینی ندیده بودم خودم عصبانی بودم ازدستش که به کارها و خریدهای قبل عروسی نمیرسیم برنامه ریزی نداریم تا شب قبل عروسی خونه ما هنوز خورده کاری داشت تا دو روز قبل عروسی به جای استداحت یا فکر کردن به عروسی درحال کمک کردن و چیدن خونه و خرید کت و شلوار عروسی بودیم همه کارهای خونه رو خودش به عهده گرفته بود ولی کاری که تو یه روز میشد انجام بشه ۳،۴ روز طول میداد از کسی هم کمک نمیگرفت قبل عروسی من شاغل بودم چهارو نیم صبح بیدار میشدم من و میرسوند نزدیک سرویس دوباره برمیگشت میخوابید تا نه ده چون شغلش آزاده براش مهم نبود اهل کوه نوردی و ورزش و اینا بود کتاب خونه ولی یه چیزی که به ذهنش میاد ریگه پررنگ میشه حساس میشه سرش چون مادرش همش تو خونه خوابه و با توجه به اینکه سنی نداره سوادی هم ندارا ولی به خودش و سلامتیش نمیرسه چون پاهاش مشکل داره همش با مادرش میگه صحر خیز باش یه ذره برو بیرون منم با مادرش مقایسه میکنه میگه میخوای مثل مادرم بشی من نمیتونم بخوام به جای چهار صبح پنج صبح پا شم میگه اراده داشته باش ۶ ساعت بسه خواب توی روز میگم من احتیاج دارم با زور تونستم هفت ساعتش کنم میگه ۹ بخوابیم بتونی ۴ صبح پاشیم چون یک بار تو برنامه زندگی پس از زندگی یه آقایی که از مرگ برگشته بود گفته بود خدا روزی بنده هاش و قبل طلوع آفتاب میده اون موقه باید بخواین دیگه همون و اجرا میکنه و بایدی هست میگم اگر درسته این حرفی که تو میزنی بذار خودم بهش برسم نمیذاره میگه همین درسته یه جوری رفتار میکنه که من احساس میکنم خیلی بی اراده و ضعیف هستم که نمیتونم کاری و انجام بدم چهار صبح هم دنبال کار نمیره کتاب میخونه گاهی ساعت هفت برنامه چیده میره گاهی ده اگر باشگاه نره میگم یعنی صبح اول وقت هم سر کار نمیره الآن چند ماهی هست کار درست و حسابی نداره انجام بده من هر وقت درمورد خونه بزرگ شدن برای بچه دار شدن و کار گفتم میگه من یعنی نمیدونم یا یه موقه هایی نظر درمورد چیزهای دیگه میدم میگه من میگم باید بگی درسته منم همیشه میگم من نظرم و میدم باید هم فکری کنیم میره تو گوگل سرچ تا نشون بده حرفش درسته چند وقت پیش جاش و جدا کرد گفت خوب نمیخوابم گفتم درست نیست گفت درسته تا تو گوگل پیدا کرد گفت ببین زن و شوهر ها برای کیفیت خواب باید اینطوری باشن با هم خوابیدن و الکی و... من اسرار کردم گفتم نه نمیشه گفت ایت درسته درستی همینه تا اینکه سر موضوع دیگه بحث کردیم گفتم تو اصلا تو دوران مجردی موندی نمیخوای از استقلالت دست بکشی حتی برای خواب میخوای به من عادت نکنی کنارت وگرنه چرا قبلا میشده الآن نمیشه گفتم اصلا حس امنیت دارم کنارت وقتی من اینطوری خوب نمیخوابم تا قبول کرد واقعا هم همینطوره از استقلالش دست نمیکشه من میگم هر دو به یه اندازه باید تلاش کنیم از یه چیزهایی بگذریم گذشتن فقط برای من نیستیک بار صبح از خواب بیدار شدیم چهار و نیم من گفتم میخوام بخوابم تنها رفت کوه دیگه تا شب فرداش من گفتم حالی نپرسیدی از من شاید حالم بد بود تنها گذاشتی نپرسیدی تا شب گفت خودت خواستی بخوابی گفتم من خواستم بخوابم نخواستم از پیشم بریسر پوشیدن لباس خواب تو شب لبای خوابی که پوشیده هم هست و شبا میپوسم و پرده ها کشیده هست و.. میگه خونه حرمت داره هرچیزی جایی داره تا اتاق خواب یه چیزی بپوش از روش تا برسی اتاق خواب ولنگ و باز نگرد و... خودش هم نمیپوشه ولی اگر بخواد تو پذیرایی بیاد پیشم و... اشکال نداره اگر لباس نداشت میگه اون موقه تو حسمبرای بیداری صبح برنامه چیده اول بیدار شدیم میگیم سحر به خیر بعد پرده هارو میکشیم بعد رختخواب و جمع میکنیم تو نون میذاری دم دست چایی یا قهوه آماده میکنی بعد میری دستشویی من بعد جا جمع کردن و پرده ها میرم دستشویی میام میگم من دوست دارم اول بعد بیدار شدن برم دست و صورتم و بشورم میگه نه باید به ترتیب باشه میگم این چیزها کوچیکه میگه از کوچیک شروع میشهبهش یک بار گفتم این تربیت رو بچه بخواد باشه اون اجرا نمیکنه یه جلوی تو انجام میده پشت سر نه میگه من به اون نمیگم اون از رفتار ما متوجه میشه انگار داره من و تربیت میکنه نمیدونم واقعاالانم که قهره چند بار بهش گفتم این رفتارت درست نیست رو برگدونی جوری رفتارکنی انگار نیستم برای خونه خرید نمیکنه خرجی نمیده بار قبلی که دعوا کردیم گفت ازت بچه نمیخوام میخوای برو ولی بعدا حرفش و پس گرفت گفت من نگفتم ولی در کل میگه یا اینی باش که من میگم اگر نمیخوای برو خودش هیچ تلاشی برای درست شدن نمبکنه چون میگه من خود درستی ام و اشتباهی نمیکنم هیچ وقت و تو اگر فکر میکنی من اینطور آدم هستم پس چرا داری با من زندگی میکنی این دفعه قبل قهر بهش گفتم وقتی به من میگی این و الان بردار تا کار و تموم نکردی نرو سراغ کار بعدی یا چرا داری این کارو مبکنی چرا این حرف و زدی و... خیلی چرا های دیگه انگار داری به شعور من توهین میکنی به جای اینکه بگه منظوری نداشتم یا چیز دیگه میگه اینطور فکر میکنی اگر دیگه نگفت چرا زندگی میکنی گفت یا همینطوری بمون یا چند روز دیگه گریه نکنی بری خونه پدرت و منطورش از تحمل کردن تحمل همین شرایطی هست که برای من گذاشته جدا میخوابه خرجی برای خونه نمیکنه میاد خونه صحبتی نداره انگار نیستیم با هم ولی از این شرایط دوست نداره خانواده هامون با خبر بشن نه پدر و مادر من نه خودش چون الآن با مادر شوهرم تویه ساختمونیم اونا خبر ندارن از هیچی حتی نمیدونن درست کجا کار میکنههسر من اینطوریه الان من و تحت فشار گذاشته گاهی فکر رفتن میکنم چون ما قرار بود تا چند ماه دیگه اقدام کنیم برای بچه دار شدن ولی قرصهایی که قرار بود بخوریم و نمیخوره که یعنی بچه نمیتوام نمیدونم الآن باهاش چه رفتاری داشته باشم النی داره میگه یا با حرف من باش یا نباشی عاقبت اینه و برو تمام ایتقدر براش راحته گفتنش
۳ پاسخ۲۰ بازدید
1403/02/24
ناشناسخانواده و روابط
سوال 993876
سلام من چند وقتی هست اصلا در خانه پدرم احساس نمیکنم که خانه من هم هست .حس خانه را ندارم . حمام نمی توانم بروم . دستشویی به سختی میروم . جالبه وقتی در خدمت سربازی بودم با اینکه شرایط خیلی سخت تر بود ولی احساس میکردم آنجا خانه من است . ولی اینجا نه . آیا این احساس طبیعی است و به این معنی است من باید زن بگیرم و از خانه پدرم بروم ؟و بعد از ازدواج حتما باید خانه مستقل داشت ؟چون فکر میکنم یک خانه حتی خیلی کوچک که فقط من وهمسرم در آن باشیم بهتر از خانه 1000 متری پدرم یا پدر زنم است که شریکی زندگی کنیم ؟
۴ پاسخ۲۵ بازدید
1402/12/28
ناشناسخانواده و روابط
سوال 993343
با سلام . من در رابطه با اضافه وزن صحبت کردم.خانم راه چمندی گفتید مشکل عزت نفس و بلوغ هست! مشکل من این دو نیست، من پذیرش دارم و میدونم وزنم بالاست،اما سرزنش های همسرم اذیتم میکنن، من مشکل بلوغ ندارم و آدمی هستم که درک میکنم.مشاورین محترم آیا ناراحتی بابت سرزنش شدن مشکل به بلوغ نرسیدن هست؟
۲ پاسخ۱۵ بازدید
1402/07/29
ناشناسخانواده و روابط
سوال 989876
سلامچندروزه یه مشکلی پیش اومده و الانم قهریم اون یه کاری میخواد بکنح من خوشم نمیاد بهش گفتم نکن این کار ولی قبول نکرد خیلی هم دوسم داره بهش گفتم برو نمیخوامت گفت ک نمیتونم نمیرم خیلی کلافه ام چیکار کنم
۱ پاسخ۱۰ بازدید
1400/07/11
ناشناسخانواده و روابط
سوال 9290
مهم ترین عامل طلاق در سال های اول زندگی مشترک چی میتونه باشه؟
۲ پاسخ۱۵۱ بازدید
1400/07/11
ناشناسخانواده و روابط
سوال 4999
ده ساله ازدواج کردم و احساس می کنم همسرم نسبت به من بی تفاوت شده چیکار کنم تا زندگی عاشقانه اول ازدواجمون دوباره برگرده؟
۱ پاسخ۱۵۱ بازدید