سلام مامانم پارکینسون داره و پدرم فوت کردن و تنها با مادرم زندگی می کنم... مامانم ی وقتایی از اینکه دزد بیاد میترسه و گاهی میگه از حیاط صدا پا و.. میاد درصورتیکه هیچی نیست من نگران این توهم مامانم هستم.. چکار کنم که اگر ازدواج کردم این نگرانی و استرس علایم بیماری را بیشتر نکنه و اگر با داداشم بخاد زندگی کنه میترسم فعالیت نکنه بیماریش حادتر بشه..لطفا راهنمایی کنید... تشکر
سلام،ممنون از راهنمایی های شما خدا خیرتون بده که راهنمایی میکنید. واقعیتش من به شدت احساس زشت بودن میکنم وقتی میرم بیرون احساس خجالت دارم فکر میکنم بقیه نگاهم میکنن این که این فکر میکنم از ابتدا اینجوری نبود این از رفتار بقیه دریافت کردم اینکه برام خواستگار میاد و میرن اینکه یک حرف های به کنایه شنیدم.خیلی هم دوست دارم با تیپ آنچنانی و آرایش برم بیرون تا زیبا باشم اما نمیتونم احساس گناه میکنم.واقعیتش میترسم نتونم ازدواج کنممن خیلی دوست دارم که یک ازدواج موفق داشته باشم این ترس هم از جای میاد که یکی از اطرافیان نزدیکم ازدواج نکرده و ناراحته بعدشم جای که کار میکردم خانم های بودن که ازدواج نکرده بودن و ناراحت بودن.به نظر شما من چیکار کنم اصل و واقعیتش نمیتونم با پسرها دوست بشم اولا که اون گناه میدونم دوما که فکر میکنم پسرهای اینجوری به دنبال ازدواج نبستن.واینکه کار من تو کارگاه و همه خانم هستم و تو دید دیگران قرار ندارم.اگر راهنمایی دارید بفرماید که به راهنمایی دیگران نیاز دارم
سلام بعضی افراد وقتی ناراحت اند یا استرس و.. دارند بیشتر غذا می خورند... حالا من اینجور وقت ها از نظر جنسی بیشتر تحریک میشم و فیلم.. میبینم تا اروم بشم بدتر تحریک میشم... من خانم چطوری خودما کنترل کنم دوست ندارم گناه کنم
سلام خسته نباشید . دخترم ۱۷ سالمه . چند وقته حدودا چند ماه که خیلی بی حالو حوصلم ، حوصله هیچی ندارم ، انگیزه ندارم ، هدف ندارم ، وقتی میخوام تصمیم بگیرم واسم خیلی سخته و دچار اضطراب میشم برای همین بیخیالش میشم و میگم ولش کن و همین بی اهمیتی منو داره روز به روز بی حوصله تر ، بی هدف تر تو زندگیم میکنه، میخوام تغییر کنم طوری که نگن چقد سست ارادس دوباره میگه مبخوام بلند شم و دوباره مثل گذشته عمل نمیکنه .یه چیز دیگه اینکه وقتی تو جمعی از دوستام قرار میگیرم حس میکنم کمتر از اونام ،و همیشه خودمو بااونا مقایسه میکنم تو کوچکترین چیزا ، رفتارمو ، طرز حرف زدنمو خندیدنمو و ... حتی خانوادمو ، گوشه گیر شدم کمتر حرف میزنم و به خودم اهمیت میدم خیلی دارم اذیت میشم لطفا کمکم کنید
باسلام و احتراممدتی هست با دختری آشنا شدمو در مورد موضوعات مختلفی صحبت کردیم و با هم به تفاهم رسیدیمولی بعضی اوقات حس دودلی میاد سراغم که آیا این خانم،دختر ایده آل من هست یا نه یا اینکه به لحاظ چهره و زیبایی شاید از نظر من ۶۰ درصد باشند فکر میکنم پیش خودم میگم نشه درآینده به مشکل بخوریملطفا کمکم کنید.ممنون
یکی رو دوست داشتم با اینکه اونم دوسم داشت نشد با هم ازدواج کنیم الان با پسر خاله ام نامزد کردم با اینکه اصلا دوسش ندارم مامان و بابام منو مجبور کردن الا بیشتر وقت میشینم یه گوشه به حال و روزم گریه میکنم نمیدونم چیکار کنم نمیتونم کسی که دوسش داشتم رو فراموش کنم خیلی برام سخته خیلی دلم براش تنگ شده نمیدونم چیکار کنم یه مشاوره بدید