با سلام13 سال هست ازدواج کردیم و یک دختر 6 ساله داریم. همسرم (خانم) بسیار سرد مزاج جنسی و پرخاشگر هست. مشاور نمیاد و زندگی رو به آستانه طلاق کشانده است. مدت یک سال هست ازش کناره گرفتم. زیاد باهاش حرف نمیزنم. باهاش رابطه ندارم و بهش میگم بریم مشاور تا شرایط بهتر بشه ولی باز هم امروز و فردا میکنه و براش مهم نیست. به خاطر دخترم نمیخواهم طلاق بگیرم ولی به مرز جنون رسیدم. زندگی برام جهنم شده و آرامشی ندارم و کلی داروی اعصاب میخورم. چی کار کنم؟؟
بعد از جدایی با چند مورد جهت ازدواج مجدد اشنا شدم متاسفانه با وجود ظاهر مناسب و گفتار و کردار پسندیده بعد از مدتی خیانت برملا شد و دیگر نمیتوانم به کسی اعتماد کنم و حس بدی نسبت به خانمها پیدا کرده ام . لطفا راهنمایی فرمایید چرا که سالیان زیادیست تنهایم و تحمل تنهایی هم برایم سخت و طاقت فرسا شده .. ممنونم
فک میکنم خودم را بشناسم اینکه چه اخلاق و رفتاری دارم. ولی نمیدانم چه طور آدمی مناسب ازدواج با من هست؟یک آدم کاملا شبیه به من یعنی مشکلات من ضربدر۲ و محاسنم ضربدر۲. با مشکلات چه کنیم؟؟؟؟ مثلا اگر من آدم حساسی در شنیده هام هستم و ایشان هم آنوقت چه طور کنار بیاییم باهم؟؟ یا اصلا غلط هست مثل هم بودن. چون اساس اپلیکیشن شما پیدا کردن آدمهای مثل خودمان هست برایم سوال شد. سپاسگزارم
بنده بعد سه سال ازدواج متوجه شدم همسرم مشکل روانی داره که اواخر به خودکشی هم رسید کارش با مراجعه به دکتر هم مشکلمون حل نشد و خانواده ایشان در خواست طلاق دادن الان من تو شرایط بدی از لحاظ روحی به سر میبرم به دلیل علاقه به همسرم از یک طرف هم نمیتوانم به کسی اعتماد کنم که بعد ازدواج مجدد بتواند فرزند منو نگه داره واقعا تو شرایط بدیم لطفا کمکم کنید
ترس از جواب دادن تلفن وقتی گوشیم زنگ میخوره همش احساس میکنم که یه اتفاقی افتاده یا تو دردسر افتاده برای همین خیلی کم پیش میاد که جواب تلفن رو بدم برای همین وقتی پدر مادرم به من زنگ میزنن خیلی کم پیش میاد که جواب تلفن رو بدم
سلام من از دیدن کشته شدن افراد یا بچههای کوچک لذت میبرم و اصلا این موضوع رو دوست ندارم همیشه دلم میخواد کلی آدم رو بکشم ولی خب من حتی به یک مورچه هم آزارم نمیرسه و از این موضوع خوشحالم تا اینکه به طور ناخواسته به من حمله شد و من خیلی سریع اصلا نفهمیدم چی شد آرنج و دنده های طرف مقابلم رو شکستم اگه میشه کمکم کنید
سلام، من۲ساله ک ازهمسرسابقم جداشدم نزدیک یکسال زندگی مشترک داشتیم و۱۰سال آشنایی، الان من نمیتونم خونه وزندگی موفراموش کنم،خودش و هم نمیتونم فراموش کنم، چون باخونواده اش مشکل داشتم ونمیخوام بااوناروبروبشم واسه همین نمیخوام خودش هم برگرده، البته امیدی هم ب برگشتش نیس چون دوروبرش شلوغه و بخاطر خیانت جدا شدیم. چیکارکنم
سلام من کارمندم و علاوه بر اون از کل روز هم کلا شیش هفت ساعت خونه ام و اینور اونر مشغولم، اما بازم هشتم گرو نه امه و دست روی هرکی میذارم چه هم کفو چه پایینتر چه بالاتر بعد از با خبر شدن از شرایط به ریشم میخندن و اینور اونر میگن با چه رویی اومده سراغ ما، میدونم طرف مقابل هم حق داره اما واقعا تا کی باید توی این شرایط دست و پا بزنم به امید اینکه یه دری باز شه؟ گناه من و امثال من چیه که توی این جهنم به دنیا اومدیم؟به نظرتون خودکشی راه حل مناسبی به نظر میاد؟باید چیکار کرد؟