پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1404/03/22
ناشناسخانواده و روابط
خانواده پدر مادر
سلام پدر مادرم همش میگن خانواده شوهرت پول دارن فلان بهترین صبحت باز کردن گفتم زندگی ما ربطی به اونها که همه میگید زحمت کشیدن شغل معلمی دارن پولش دارن بعد موضوع پرده خونه شد میله پرده گرفتیم مادر من گفت خاک تو سرت چرا رفتی گفتی من اعصابم خرد شد گفتم با اعصانی گفتم چطور میشه شوهرم اعصبانی شد بعد من گفتم اینکار بکن همون مادرم گفت الان که مادرت گفته من انجام نمیدم . اگر بیرون جا برم مادرم میپرسه کجا میری یا میرم خونه حتما ظرف بشور برو اگر نشورم غر میزنه با میشورم میرم ولی اگر یخوره سریعتر بلند بشم میگه چرا سریع بلند شدی رفتی واقعا دارم دیونه میشم حرفی میزن بهم میگن چطور شوهرت جیغ میزنه سرت تو نمیزنی چرا صدات بلند نمیکنی
۳ پاسخ۹۵ بازدید
1404/02/24
ناشناسخانواده و روابط
آیا ازدواج زندگی من را بهتر میکند!؟
سلام
خسته نباشی خوب هستین
ببخشید من یه خورده شرایطم یه جورایی خیلی خاص حساب میشه و یه جورایی هم خیلی پیچیده است
من ۲۱ سالمه و چند سالی توی بهزیستی بودم و الان یک یک سالی است که مستقل شدم بعد خدمت تمام دور و وریها و آشنایانی که با من آشناییت دارند همشون به من پیشنهاد ازدواج میکنند ه قول خودشون میتونه خیلی روی زندگی من تاثیر بذاره و باشه بیشتر پیشرفت کنم و اینکه من خودمم تمایل دارم به ازدواج ولی یه مقدارم از این موضوع میترسم الان میخوام بدونم منی که خانواده ندارم و توی بهزیستی بزرگ شدم و تنها زندگی میکنم کسی پیدا میشه با این شرایط من کنار بیاد و یه پیدا بشه در آینده در زندگی مشترکمان به مشکل بر نمیخوریم با هم و لطفاً راهنماییم کنید
من خودم بچه طلاق هستم و دوست ندارم فردا روز اشتباهاتی که پدر مادرم انجام دادن خودم تکرار کنم
ممنون میشم راهنماییم کنید.
۴ پاسخ۱۲۴ بازدید
1403/07/01
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995357
چطور میتونم با وجود کار و درآمد مستقل، از وابستگی به خانواده رها بشم و به استقلال عاطفی برسم؟
۴ پاسخ۳۸ بازدید
1403/05/05
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 994747
باسلام.برادری 21 ساله دارم (خودم پسری27ساله ام).ما بهم وابستگی شدیدی پیدا کردیم.در حدی که وقتی تنها از خانه بیرون میرود، دچار اضطراب شدیدی میشوم. ایشان در دوره نوجوانی (مقطع راهنمایی) چندبار در معرض آسیب افراد پرخطر قرار گرفت (خداروشکر بخیر گذشت) و از اون موقع،او را هیچوقت تنها نگذاشتم؛ ارتباطش با من از ارتباطش با والدینمون قوی تر شد.پس از ورود به دانشگاه، اخیرا به علت مشکلات گوارشی، دچار دلدردهای شدیدی میشود در حدی که چندبار کارش به اورژانس کشید و وقتی که سر مسائل بعضا کوچیک دچار اضطراب میشود، دچار حمله عصبی میشود. من اینقدر به او در این سالها توجه زیادی کردم که الان به یک فرد بی دست و پا تبدیل شده (نه در تحصیلش نمرات خوبی میگیره و نه حتی از بیرون رفتنش خیالم راحته) چیکار کنم که بتوانیم به تدریج از هم دیگر مستقل شویم؟ اصلا نمیتونم تصور کنم که چگونه میتوانیم بدون هم دیگه زندگی کنیم.
۴ پاسخ۳۹ بازدید