پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1401/03/05

سوال 16997

سلاممن ۴۰ سالمه و دو تا دختر ۴ ساله و یک ساله دارم ، دور از خونوادم توی یه شهر دیگه ای هستم بخاطر کار همسرم، همسرم صبح میره شب میاد ، یه شامی میخوره دیگه برای ساعت ده رسما میشه گفت خواب ... بعضی وقتها تا دیروقت بیدارم ، دیگه از تنهایی و بی حوصلگی و خستگی طول روز خوابم نمیبره ، نه حرفی نه حدیثی نه همدمی .... این روزها احساس می کنم مامانم هم نه حوصله ی سر زدن به ما رو داره و نه حوصله ی اینو داره که ما بریم شهر خودمون بهشون سر بزنیم ، هیچکس نمیتونه تصور کنه چه شرایط سختی دارم ... نمیدونم این چه مدل زندگی بود که روزی ما شد ... واقعا به احساس پوچی رسیدم از شدت تنهایی و دلتنگی .... نه میتونم برم آرایشگاه ، نه میتونم برم بیرون .... زندگی من واقعا چه لذتی داره ، با یه شوهر همیشه خسته و کم طاقت و کم حوصله... <br>
1400/08/28

سوال 13899

به نام رب العالمین با سلام و عرض ادب من مردی 33 ساله هستم و خیلی به راهنماییتون نیاز دارم 19 سالم بود که با دختری آشنا شدم و باهم دوست شدیم و با اصرار من و کوتاه آمدن خانوادم قبول کردن که ما باهم ازدواج کنیم 19 سالگی عقد کردیم و 23 سالگی هم مستقل شدیم (عروسی کردیم) خب از دوران دوستی هم ما باهم کلنجار میرفتیم و کلا روزهای شیرین کم داشتیم ولی بخاطر وابستگی به همدیگه طاقت آوردیم و سعی کردیم بسازیم من رفتم خدمت سربازی برگشتم کار پیدا کردم و آروم آروم وضعیت مالیمو سر و سامون دادم اخلاق و رفتارمو خیلی تغییر دادم آروم تر شدم مهربون تر و بادرک تر شدم و سعی کردم با همسرم با نهایت عشق و احترام برخورد کنم اما مشکلی که بود همسرم اکثر اوقات تنشی بود و عصبی و سر کوچکترین مسئله گاهی دعوای بدی رخ می داد که من بعد ها سعی کردم با سکوتم تو این مواقع از درگیری های بیشتر جلوگیری کنم که خب تاثیر خوبی هم میذاشت حتی اگه حق با خودم هم بود. چون منطقی و اهل پذیرش مسئولیت نبودن. ایشون لیسانس تربیت بدنی و مربی ورزشی هستن و هم سنیم با اختلاف ۸ ماه که ایشون بزرگترن یه مدت بهانه آوردن که شاگرد خصوصی دارم و شب ها دیر میومدن خونه یه مدت میگفتن سمینار ورزشی دارن و مثلا یک هفته میرفتن شهر دیگه و من بخاطر همون اعتمادی که خوشبینانه بهشون داشتم گیر نمیدادم و سعی میکردم حمایتشون کنم مسائل و مشکلات زیادی داشتیم و خدا شاهده بارها و بارها بهشون میگفتم اگه از من یا زندگیمون راضی نیستی یا پای کس دیگه ای در میونه من خیلی راحت از زندگیت میرم. بدون اینکه کسی متوجه موضوع بشه. خیلی نگران بودم. میدونستم یه مشکلی هست اما ایشون تاکید میکردن که کلا ادم عصبی هستن و جای نگرانی نیست. چند بار هم به خانوادش گفتم که خانومم نسبت به زندگی خیلی بی تفاوته و سرش به زندگی نیست. اونها هم مشارکتی نکردن متاسفانه و گفتن حتما تو یه مشکلی داری. و خب شهریور امسال بود که متوجه فرد دیگه ای تو زندگیم شدم و بعد از دل شکستگی و پیگیری ها و اینا متوجه شدم که این فرد ۹ ساله تو زندگی ماست و من اطلاع نداشتم (از زمان عروسیمون) و خب رابطه خیلی عمیق جنسی و عاطفی داشتن دقیقا وقتی همسرم راجع به شخصیت اون فرد صحبت می کرد یاد رفتار خودش افتادم ویژگی هایی مثل عصبی و تند بودن زیاد، وابستگی غیر معمول به طرف مقابل، غیر قابل انعطاف بودن و... در حال حاظر من منتظر تشکیل دادگاه خانواده برای جدایی هستم و برای زندگی جدیدم برنامه ریزی میکنم و الان مسئله ای که هست ایشون شدیدا اصرار داره که برگرد به زندگی و میگه من جبران میکنم از طرف دیگه وقتی من فهمیدم خیانتشو علنا بهم گفت من هیچوقت بهت علاقه نداشتم و تو این ۹ سال باهات بازی کردم. من تا حالا بارها و بارها بهش فرصت داده بودم خودشو اصلاح کنه ولی اونقدر مغرورانه و سرکش بود که میگفت من همینم که هستم برو هر فکری داری برای خودت بکن و موضوع دیگه ای هم که هست من دیگه واقعا نسبت به اون زندگی و همسرم کاملا دلسرد شدم و واقعا دیگه اگه برگردم هم بیشتر بخاطر دلسوزیه نه علاقه چرا که ایشون از یه خانواده ضعیفه و پدرش چند سال پیش فوت شده مادرش هم سنش بالاست و توان نداره موندم چیکار کنم واقعا کمکم کنید ممنونم