وقت به خیر
بنده از طریق دوستم با آقایی آشنا شدم سه ماهی با هم در ارتباط بودیم وچون ما تابستون ها شهر خودمون نیستیم وسه ماه تابستان جای دیگه ایی هستیم ایشون اومدن ودوجلسه همدیگه دیدیم همه چی اوکی بود ولی وقتی ایشون اومدن اهواز رفتارشون تغییر کرد جواب تمای نمیداد جواب پیام نمیداد دوستم گفت که گفته خانوادم به خاطر سن دختر مخالفن واینو بگم اول ایشون اصلا به دل من نبودن به خاطر شخصیت خوبشون ادامه دادم ودوستم میگفت بیا اهواز پیشش باش از این حرف ها بنده اومدم اهواز وخواستگار اومد وبا ایشون مطرح کردم فرداش جواب دادن که خانواده مخالف هستند وهمه چی تمام شد این وسط من شکستم چون این آقا دوسش نداشتم وفقط به خاطر شخصیتش ادامه دادم وبگم بنده ۳۵سال واقا ۳۷ساله بودن
تجربه های تلخ و زجر آور و درد آور و ضربه های مهلک و کشنده و شکست ها و ناکامی های پی در پی عمر پر عذابی که گذراندم به من یاد داد و آموخت که این دنیا و این زندگی چیزی به جز ظلم و بی عدالتی و غم و درد و رنج و عذاب و افسردگی و عذاب روحی و روانی و تلخ کامی و دروغ و دروغگویی و بی وفایی و خیانت و ریا و ریاکاری و تظاهر و جنگ و جنایت و قتل و غارت و دزدی و خون ریزی و ستمگری و ستمکاری و کلاهبرداری و در آخر هم خودکشی قتل و یا اعدام در نهایت خفت و خواری و ذلت نیست!!! و همچنین به من آموخت که به هیچ یک و هیچ کدام از حرف ها و سخنان زیبا و قشنگ و احساسی و عاطفی و هیچ نغمه و کلمات عاشقانه و دلبرانه و آواز های فریبنده نباید ذره ای اعتماد و اطمینان کرد!!! و نباید به آن دل خوش کرد و دل بست!!!
با سلام مدت زیادی با دختری بودم که قصد ازدواج داشتیم اما اون دختر رفت و حالا با یکی دیکه ازدواج کرده شکست بدی تو زندگیم خوردم احساس سرخوردگی دارم ممنون میشم کمکم کنین