پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1401/05/15
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 18513
سلام وقت بخیر دختری هستم ۱۷ساله در خانواده مذهبی .بنده از کلاس چهارم دبستان خواستگار داشتم در صورتی اصلا در خانواده ی ما رسم نیست در سن کم ازدواج کنن .خیلی تمایل به ازدواج دارم چون باعث میشه مانند واکسنی در برابر گناهان حفظ کند و به وعده ی قرآن آرامش را فراهم کند ...حدود چهار سال پیش به پسر عموم علاقه مند شدم و به دلیل شرایطی که بود نمیدونم خوب یا بد احساسم را نتونستم منتقل کنم ولی خانواده ام مطلع بودن از حالم ولی با ازدواج با پسر عموم مخالف بودن(البته از نظر عقلم هم مورد خوبی نبودن اما بسیار در قلبم نفوذ کرده بودن)،با تمام سختی های عشق یک طرفه زندگی کردم و درس خواندم و در این زمان هم خواستگار های زیادی داشتم و حتی یکی شان هم به مراحلی کشیده شد ،اما به دلیل تفاوت درونگرا و برونگرا بودنمون اونا رفتن خیلی بهم لطمه وارد شد ...خیلی از خدا کمک خواستم که پسر عمویم و این مورد را فراموش کنم اما گاهی اوقات آنقدر فشار روحی زیادی وارد میشود که حتی به خودکشی هم فکر میکنم لطفا کمکم کنید ( مشاوره هم خیلی رفتم اما فایده ای نداشتند،در یکی از مشاوره ها هم فرمودند که از سن ۱۷تازه اوج خواستگار ها شروع میشود اما ....دیگر خبری نیست و انگاری میخواستند بچگی مرا خراب کنن و برن...)دوستانی که این پیام بنده را میخونن توجه داشته باشن بدی بنده و امثال من را پای دین و مذهب ننویسید...التماس دعا
۱ پاسخ۳۰ بازدید
1400/10/06
سوال 14423
سلام . من حالم اصلا خوب نیست استرس تپش قلب و افسردگی داره منو از پا در میاره من ۲۰ سالمه همه چی از ۱۵ سالگی شروع شد یه جورایی رک بگم با اعصاب و روان من بازی شد و باعث شد که این مشکلات روحی و روانی برام به وجود بیاد و باعث شد که من از درس و مدرسه زده بشم و اصلا درس نمی خوندم و از مدرسه متنفر بودم زوز به روزم حال روحیم بدتر شد از یه طرف دیگه تو سن ۱۸ سالگی به معنای واقعی عاشق دختری شدم که از خودم ۵ سال بزرگتر بود خیلی دوسش داشتم اونم دوسم داشت و بهم محبت می کرد جوری که وقتی میدیدمش حالم خوب میشد و از ته دل شاد میشدم اما حرفای اطرافیانش که به رابطه من و اون حسادت می کردن باعث شد که اون از من دور بشه و من از دستش دادم من الان سربازم و به امید خدا ۶ ماه دیگه تمومم البته اینم بگم (حقوق کم و فشار های مالی که رو بود) باعث میشد حالم بدتر شه ماه محرم بود که شنیدم ازدواج کرده تو حسینیه ستاد عزاداری بود رفتم و طوری از ته دلم گریه کردم که بعد از اون گریه شدید به مرور محبتش و اون عشقی که من بهش داشتم از دلم برداشته شد . حالا من موندمو استرس و تپش قلب و افسردگی وحال بد روحیم نمیدونم چی کار کنم ممنون میشم راهنماییم کنین.
۱ پاسخ۱۸ بازدید