پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1403/09/23

سوال 995874

سلام یک سوال در مورد اختلاف سنی داشتم من دختری 28 ساله هستم ولی از نظر روحی و شخصیتی مثل یک دختر 20 ساله هستم از نظر عقلی و درک از زندگی آینده مثل یک دختر 30 ساله یعنی کودک درونم خیلی فعال و خیلی پر انرژی هستم ولی مشکلم اینه که هر خواستگاری دارم 7 یا 8 سال با من تفاوت سنی داره که به نظر من زیاد و به همین دلیل رد می کنم سوالم اینه که با توجه به این شخصیت من در جلسه اول چه سوالاتی از طرف مقابل ام بپرسم و چه مشخصاتی ببینم که مناسب من هست یا نه ؟
1403/08/26

سوال 995678

سلام شهرام هستم 46 ساله دارای 2فرزند 12ساله و 20 ساله دنبال یک همسر مناسب میگردم که شرایطم را درک کند
1403/08/26

سوال 995671

سلام و وقت بخیر آقایی که به خاطر پدر مادر پیرش ازدواج نمی‌کنه علی رغم اینکه خواهر و برادر های دیگه هم داره و نیاز داره به ازدواج، طوریکه حتی به ازدواج موقت هم راضی شده.این می‌تونه به دلیل وابستگیش به والدینش باشه؟ باید چیکار کنه تا بتونه ازدواج دایم کنه؟ممنونم از راهنمایی های ارزشمندتون
1403/08/24

سوال 995662

با سلام، من 38 سالمه مجردم و شاغل هستم توی شرکت نفت کار میکنم ولی یه مشکلی که دارم نمیتونم تصمیم بگیرم یه خورده به سختی انتخاب میکنم دیگه سنم هم داره می‌ره بالا بنظر شما چیکار کنم؟
1403/08/14

سوال 995592

سلام اگه موردی برای اشنایی ازدواج سال قبل دیدار داشته باشه ولی ادامه پیدا نکنه و بعد از یکسال دوباره تماس بگیرن برای اشنایی دلیل پیگیری نکردن قبلی را میتونیم ازشون بپرسیم ؟نکته دیگه اینکه درباره زندگی قبلیشون چه سوالهایی میتونیم بپرسیم و چه سوال‌هایی نپرسیم بهتره ؟
1403/06/07

سوال 995163

باسلام وخسته نباشید من دختری هستم ۳۳ ساله که بعد از پرسیدن میزان سن وتحصیلات میپرسن میپرسن سرکاری یانه وقتی میگم نه راهشونو میگیرن میرن یعنی ما که سرکار نیستیم باید تا ابد بمونیم توخونه کمکم کنید
1403/06/03

سوال 995112

سلام..اقا هستم ۳۷ ساله مجرد...ازدواج خیلی سخته از لحاظ اقتصادی و دغدغه فکری و قسطو وام و رفت و امد و همه چبز
1401/08/16
ناشناسحقوقی

سوال 21078

سلام خسته نباشید من شغلم پرستاری سالمند است ولی چندتا مشکلی دارم یک اینکه این اقایی پیشون هستم خيلي سرصدا میکنه من عصبی میشم گاهی وقتا هم از اعصبانیت یه کاری که شاید خودمم دوست نداشته باشم انجام بدم سر همین از طرفی هم دوری و از هم پاشدگی خانواده خودم باعث شده و یه طرفم تنهایی خودم و این که همش تو خونه هستم ازیتم میکنه دلم میخواد بیرون برم نمیتونم هفته ای یک ساعت میرم کلاس امورزش اما اونم هیچی نمیشه چون باید خونه تمرین کنم متاسفانه انقدر فکردم درگیر عصبی هستم نمیتونم چهار ماهه هیچی یاد نمیگردم خودم خسته شدم او کلاسم که میرم فقط به خاطر این که از خونه بیرون بیام چهارتا ادم ببینم هیچ هم صحبت خوبی هم ندارم دوستی ندارم شرایت سخته متاسفانه با این شرایتم از این میترسم که سمت ازدواج برم شرایت مالیم خوب نیست شرایط خانوادم خوب نیست از یه طرف دیگه این همه مشکل به کار من با این اقا قرار داد یک ساله بستم بعد الان نصبت به شرکت و جاهای دیگه من دو سه میلیون کم تر میگیرم به خاطر شرایت کاری کار برای اقایون نگهداری سالمند خیلی کم است زنگ زدم چندتا شرکت سوال پرسیدم وصحبت کردم میخوام از این شرکت برم اصلا به فکر کارکنانشون نیستن چندین بارم زنگ زدم گفتم با فلانی صحبت کنید حداقل حقوق ببره بالا میگن باشه هیچ تماسی نمیگیرن خدا رو خوش نمیاد من جوون انقدر ازیت بشم کاری که میکنم حوصله زیاد میخواد بیشتر وقتا سردرد دارم هی بخودم میگم برا چی داری زندگی میکنی برا کی داری زندگی میکنی زندگی کردن برا تو حرامه نه خوانواده درست درمون داری نه کسی که پابه پات بیاد توی این روزایی سخت کنارت باشه بهت ارامش بده از طرفی میترسم این عصبی شدن بعد توی زندگی که بخوام خانومی بیارم تو زندگیم اسیب بزنه میشه کمکم کنید چه کار کنم اعصاب و روانم قاطیه تا پیره مرده سر صدا میکنه قاطی میکنم نمیدونم چه کار کنم دوست ندارم به کسی اسیب بزنم اما وقتی یکی دائمی توی یه فضای 60متری هی داد بزنه هی داد بزنه ناخواگاه ادم عصبی میشه چه کار کنم باید دکتر برم خیلی مشکلاتد زیادی دارم که نمیتونم این جا بگم لطفا راهنمایی کنید
1401/06/26

سوال 19404

سلام،من خیلی وقته به پوچی رسیدم. همیشه با خودم میگم، خب مثلا که چی، زن بگیری، بچه دار بشی و مسیری که خودتو پدرومادرت پیش رفتن، تو و بچه هاتم پیش بگیری و بری، حالا یه سری امتحان هم وجود داره، امتحانی مثه مرگ عزیزات، مریضی و خیلی چیزای دیگه، خب اخرش چی، اینکه تلاش کنی برا سیر کردن شکم و نیازات رو براورده کنی، خب آخرش.. واقعا پوچی نداره از نظر شما؟. نمیدونم ،دنبال یه مرحله بالاترم، اما هیچی ازش نمیدونم، مرحله ای که بفهمم اخه چرا ماخلق شدیم؟ خدایی زندگی چی میخواد از جون ما. حالتم دقیقا مثه کسیه که تو ایستگاه متروکه ای نشسته و امید داره قطار بیاد و میدونه قطار نمیادش هیچ وقت. اینجاس که مرگو دوست دارم دو دستی بگیرمو ولش نکنم. اما حالا حالاها مرگ نمیادش...
1401/03/18

سوال 17252

سلام. من مدتیه مخم اینقدررر تحت فشاره که رد داده و دیگه قید همه چیو زدم و حال نمیکنم جبرا کاریو انجام بدم حتی اگه خدا بگه..از یه طرفی م اعتقادات مذهبیمو نمیتونم بیخیال شم و کلا برم تو فاز شهوت و عشق و حال... ینی گاهی به نعل میزنم گاهی به میخ**** یه روز تا خرخره تو گناهم یه روز توبه... خسته شدم بقرآن ازینهمه بلاتکلیفی....با خدا حال نمیکنم ولی میدونم غیر خدا هم برم جای دیگه، ته نداره و الکی فقط خودمو هدر میدم...فشارایی که رومه منو تبدیل به این موجود بی روحی که میگم کرده،، ننه بابام چندسال پیش طلاق گرفتن از زمان کودکیمم اینقدرررر ترور شخصیتی و کتک خوردم ازشون که الان باوجود اینکه ۲۵ سالمه خودمو یه آشغال بیمصرف بیشتر نمیدونم وهمیشه حرفای ننه و بابام تو مخم تکرار میشه.... از طرفیم اعتقاداتم اجازه نداد ننه مو ول کنم تنها زندگی کنه و رنج بکشه،،، ازش حالم بهم میخوره ولی چون خدا گفته هواشو داشته باش مجبورم تحملش کنم.... بعد از اینهمه عمر، ینفر پیدا شد عاشقش شدم (چون اهل دختربازی و این چیزا نیستم دنبال دوس دختر و اینا نرفتم...چون اعتماد به نفس نداشتم) خلاصه عاشق این دختر شدم و حتی خواستم باش قرار بزارم قرار گذاشتم گلزارشهدا، که نکنه یه وقتی دستم به خطا بره گفتم حداقل بریم پیش شهدا نه کافی شاپ.... یبارم بهش دست نزدم و .... ولی به بدترین شکل شکست عشقی خوردم... اینم از دومین شکست...الانم ۴-۵ ساله که عین خر دارم کار میکنم ولی دو قرون پول ندارم واسه خودم ادم باشم..نه سیگاری م نه رفیق باز نه.... ولی خرج زندگی مشترک خودمو ننه م کردم...تنهایی و بی کسی خیلی بهم فشار میاره و دهنمو سرویس کرده...هیچچچچچ امیدی به آینده ندارم و دوس دارم همین الان ماشین زیرم کنه بمیرم خلاص شم ازینهمه درد... چون میترسم اگه خودکشی کنم برم جهنم، بارها از خودکشی دست کشیدم ولی یادم نمیره از زمانیکه 13 سالم بود بارها و بارها دست به خودکشی زدم ولی پا پس کشیدم.....هرروز میرم سرکار ولی بخدا تمام روز احساس خستگی یی دارم تو روحم که دوس دارم سالها بخوابمو بیدار نشم...یه روز یکی بیاد با مهربونی بیدارم کنه دستمو بگیره بگه داش رضا،، تو از توی سیاهچال در اومدی،پاشو عزیزم روزای سیاه دیگه تموم........... من عین یه ماهی ام که برعکس بزاریش تو لیوان...ینی سرش تو آبه و بدنش بیرون از آب...بقول معروف، زنده س ولی زندگی نمیکنه.....میدونی؟ شاید نتونستم حال زارمو خوب توضیح بدم...ولی بقرآن شبای جمعه هفته به هفته میرم هیئت، تو دلم میگم یا امام حسین ع، آقا بزن تو سر ما آدم شیم، یا ما رو بکش راحت شیم.....ولی هیچ...نه اهل بیت و خدا رو دارم، نه عشق دنیا رو کردم...شدم عین خوارج... نه عشق اینورو کردیم نه عشق اون دنیارو....تو رو خدا منو راهنمایی کنید ولی نه روانشناسانه!! بلکه جوابی که عمق وجودتون باشه و خودتون درک کنید من چی دارم میگم نه اینکه صرفا پاسخی بدین که دیگران میگن یا تو کتابا نوشته...اگه کمکم کنین، من واقعا چیزی ندارم جز اینکه دعا کنم خدا ایشالا شمارو هم مدد بده که کسیو که رسیده ته خط کمک کردین...به قول شاعر: " ما آخر خطیم، اون ور تر ش...".........