پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1403/06/11
سوال 995198
سلام وقت بخیر من ۴۰ ساله هستم وزیاد خواستگار ندارم یا ازلحاظ خانوادگی به درد هم نمیخوریم آیا به آینده ام فکر کنم اصلا آینده ای برای من هست یا باید آرزوی ازدواج در دلم بماند نمیدونم چه کار کنم وقی اطرافیانم برایم ارزوی اخرت بخیری میکنند به گفته هایشان میخندم برای دختری مثل من آخرتی نمانده که بخواهد ختم بخیر شود
۳ پاسخ۲۳ بازدید
1401/08/17
سوال 21176
دوستان سلام ،من آقا هستم ،از شهر من تقریبا به همه خانم های معرفی شده توسط سیستم درخواست دادم،ولی متاسفانه نتوانستم مورد تایید قرار بگیرم.۳۲ ساله ام.با قد ۱۸۵ و ظاهری متناسب و شیک پوش هستم.ورزشکار همهستم و هیچگونه مصرف دخانیات و غیره ندارم.علاقه مند به خانم های مومن و ترجیحا چادری و ظاهری زیبا دارم.اهل ازدواج هستم و علاقه ای به دوستی و رابطه ندارم.آیا امکانش هست از شهر خودم تبریز کسی باشه که طالب پیشنهاد باشه؟بخدا پسر هم حرمت دارد،ما هم احساس داریم.اگر تا اخر این ماه هیچمورد دیگری نباشد،از این سایت خواهم رفت.
۲ پاسخ۴۶ بازدید
1401/08/07
ناشناسپزشکی و سلامت
سوال 20723
سلام وقت بخیر دختری هستم۲۷ ساله تقریبا از ۲۰ سالگی این حس نیاز و بلوغ عقلی رو در خودم میدیدم که ازدواج کنم اوایل خانوادم مخالف بودن و معتقد بودن باید فقط درس بخونم و به چیز دیگه ای فک نکنم چون ازدواج کار بیهوده ایه بعدا که سنم بیشتر شد هیچ خاستگاری نداشتم و ندارم با اینکه ظاهر قابل قبولی دارم و خانوادم ادمای ابرومندی هستن متاسفانه هیچ خاستگاری ندارم البته اطرافم هم هیچ اشنا یا معرفی تاحالا نبوده که پیشنهادی بده نهایت یک یا دومورد بودن اون هم خیلی انتظارات بی دلیلی داشتن و اخلاق نامناسبی موقعیت کار کردن توی اجتماع رو هم ندارم همه تعجب میکنن که چرا ازدواج نکردم اما هیچ کسیم ندارم که بخواد قدم خیری برام برداره واقعا افسرده و ناامید شدم
۲ پاسخ۲۲ بازدید
1401/07/29
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 20431
سلام راستش مطرح کردن این موضوع برام سخت ه. من دوروزی هست که علائم سرما خوردگی دارم و حالم خوب نیست، خودمو قرنطینه کردم، و به مرگ فکر میکنم، استرس فراوان دارم، همش به این فکر میکنم که اگر من یه همدم داشتم که دلداریم بده این همه تنش نداشتم. راستش شاکیم بعد از گذشت این همه مدت که در همدم ثبت نام کردم حتی یک مورد هم پیدا نشد جواب سلاممو علیک بده، از پدر مادر و اقوام شاکیم که نتونستند کاری خاصی برام بکنند، از اون دو دختر خانمی که رفتم برای اشنایی و همون جلسه اول گفتند نه چون به زور خانوادشون راضی شدن منو ببینند و تا خودشون مسئولیت نه گفتنو داشته باشند، شاکیم. از همکلاسی دانشگاهم شاکیم که ازش خواستم یک هفته فکر کنه ولی حتی برای دل من هم که شده نزاشت یک هفته بشه و گفت نیازی به فکر کردن نداره، شاکیم. از یکی از دخترهای فامیلمون شاکیم که از حس من به خودش باخبر بود و به خواستگاری که نمیخواست برای خلاص شدن از من جواب مثبت داد. تنهایی من تقصیر من نیست، خواستم ولی نشد که نشد که نشد. از همکارم که جز زیراب زنی کار دیگه ای بلد نیست از استادام از رییسم شاکیم که درد منو میدونند، غرورمو شکوندم بهشون گفتم دردمو ولی هیچ کدوم اهمیت ندادند. خدایا تو یه کاری کن برام دارم زجر میکشم.
۲ پاسخ۲۲ بازدید
1401/03/29
ناشناسخانواده و روابط
سوال 17502
سلام دیگه چه امیدی به ازدواج مونده وقتی اکثر ماها یا بیکاریم یا شغل داریم با ماهی فقط ۵ تومن درآمد(دوستان شاغل در شهرستان های کوچیک بهتر متوجه میشن منظورمو) که میشه یک سوم خط فقر.یا شاهد این هستیم که هم سنای خودمون که از خیلی جهات از جمله سواد و تجربه فنی از ما پایین ترن ولی با کمک پدر پولدارشون تونستن بهترین موقعیت شغلی رو داشته باشن(چیزی که ماها نداشتیم) دیگه به غیر از سرخوردگی و غرور لگدمال شده چیزی برای مثلا خود من مونده؟یه سری افراد صبورن و قانع و تحمل میکنن .ولی یکی مثل من که دوست داره یه زندگی آروم داشته باشه و همش تو قرض و بدهکاری نباشه و استرس کرایه خونه نداشته باشه آیا حقشه بهش بگن بلند پروازی نکن و قانع باش و بساز و ناشکری و حسادت نکن. من نه حسودم و نه ناشکر فقط دوست داشتم که یه زندگی متوسط و بدون منت کشی از اطرافیان برای گرفتن قرض و بدون عجز و التماس پیش صاحب خونه برای آسون گرفتن اجازه خونه داشته باشم ولی نشششددددد .الآنم دوستان مشاور پاسخ میدن که آروم باش و صبور و قانع و بردبار و امیدوار و شجاع و با اعتماد به نفس و توکل بر خدا و اجرای ورزش روزانه و حضور در هوای باز و استخر و صدها ازین کلمات امید بخش.
۲ پاسخ۱۵ بازدید
1401/03/18
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 17252
سلام. من مدتیه مخم اینقدررر تحت فشاره که رد داده و دیگه قید همه چیو زدم و حال نمیکنم جبرا کاریو انجام بدم حتی اگه خدا بگه..از یه طرفی م اعتقادات مذهبیمو نمیتونم بیخیال شم و کلا برم تو فاز شهوت و عشق و حال... ینی گاهی به نعل میزنم گاهی به میخ**** یه روز تا خرخره تو گناهم یه روز توبه... خسته شدم بقرآن ازینهمه بلاتکلیفی....با خدا حال نمیکنم ولی میدونم غیر خدا هم برم جای دیگه، ته نداره و الکی فقط خودمو هدر میدم...فشارایی که رومه منو تبدیل به این موجود بی روحی که میگم کرده،، ننه بابام چندسال پیش طلاق گرفتن از زمان کودکیمم اینقدرررر ترور شخصیتی و کتک خوردم ازشون که الان باوجود اینکه ۲۵ سالمه خودمو یه آشغال بیمصرف بیشتر نمیدونم وهمیشه حرفای ننه و بابام تو مخم تکرار میشه.... از طرفیم اعتقاداتم اجازه نداد ننه مو ول کنم تنها زندگی کنه و رنج بکشه،،، ازش حالم بهم میخوره ولی چون خدا گفته هواشو داشته باش مجبورم تحملش کنم.... بعد از اینهمه عمر، ینفر پیدا شد عاشقش شدم (چون اهل دختربازی و این چیزا نیستم دنبال دوس دختر و اینا نرفتم...چون اعتماد به نفس نداشتم) خلاصه عاشق این دختر شدم و حتی خواستم باش قرار بزارم قرار گذاشتم گلزارشهدا، که نکنه یه وقتی دستم به خطا بره گفتم حداقل بریم پیش شهدا نه کافی شاپ.... یبارم بهش دست نزدم و .... ولی به بدترین شکل شکست عشقی خوردم... اینم از دومین شکست...الانم ۴-۵ ساله که عین خر دارم کار میکنم ولی دو قرون پول ندارم واسه خودم ادم باشم..نه سیگاری م نه رفیق باز نه.... ولی خرج زندگی مشترک خودمو ننه م کردم...تنهایی و بی کسی خیلی بهم فشار میاره و دهنمو سرویس کرده...هیچچچچچ امیدی به آینده ندارم و دوس دارم همین الان ماشین زیرم کنه بمیرم خلاص شم ازینهمه درد... چون میترسم اگه خودکشی کنم برم جهنم، بارها از خودکشی دست کشیدم ولی یادم نمیره از زمانیکه 13 سالم بود بارها و بارها دست به خودکشی زدم ولی پا پس کشیدم.....هرروز میرم سرکار ولی بخدا تمام روز احساس خستگی یی دارم تو روحم که دوس دارم سالها بخوابمو بیدار نشم...یه روز یکی بیاد با مهربونی بیدارم کنه دستمو بگیره بگه داش رضا،، تو از توی سیاهچال در اومدی،پاشو عزیزم روزای سیاه دیگه تموم........... من عین یه ماهی ام که برعکس بزاریش تو لیوان...ینی سرش تو آبه و بدنش بیرون از آب...بقول معروف، زنده س ولی زندگی نمیکنه.....میدونی؟ شاید نتونستم حال زارمو خوب توضیح بدم...ولی بقرآن شبای جمعه هفته به هفته میرم هیئت، تو دلم میگم یا امام حسین ع، آقا بزن تو سر ما آدم شیم، یا ما رو بکش راحت شیم.....ولی هیچ...نه اهل بیت و خدا رو دارم، نه عشق دنیا رو کردم...شدم عین خوارج... نه عشق اینورو کردیم نه عشق اون دنیارو....تو رو خدا منو راهنمایی کنید ولی نه روانشناسانه!! بلکه جوابی که عمق وجودتون باشه و خودتون درک کنید من چی دارم میگم نه اینکه صرفا پاسخی بدین که دیگران میگن یا تو کتابا نوشته...اگه کمکم کنین، من واقعا چیزی ندارم جز اینکه دعا کنم خدا ایشالا شمارو هم مدد بده که کسیو که رسیده ته خط کمک کردین...به قول شاعر: " ما آخر خطیم، اون ور تر ش...".........
۴ پاسخ۱۶۱ بازدید
1401/01/12
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 16077
سلام وقت شما بخیر۲۶ سال سن دارم وسابقه ازدواج ندارمازمشکلات من این که از بین خواستگارها از کسایی که خوشم نمیاد ازمن خوششون میاد و وقتی به ندرت از خصوصیات یه خواستگارخوشم میاد اون شخص کنسل میکنه،، نمیدونم چیکارکنم! میترسم سنم بالا بره و نتونم دیگه ازدواج کنم.اکثرپسرهایی که ازم خواستگاری میکنن و من خوشم نمیادازشون یا خانواده تو زندگیشون دخالت زیاد دارن یا نظافت رو رعایت نمیکنن یعنی با وضع نامرتب میان یا ازلحاظ مالی تو تنگنا هستند. یک نفرهم میاد که شرایطش بهتره و من دیدم مثبت وامیدوارانه میشه میره و دیگه برنمیگردهاین وضعیت خیلی منو افسرده کرده طوری که دیگه کم کم دارم نسبت به ازدواج کردن ناامید میشم.نظر شما چیه؟
۲ پاسخ۱۴ بازدید
1401/01/07
سوال 15983
سلام،خسته نباشید ،جوانی ۳۲ ساله هستم دوران خدمت سربازی دختر داییم رو دوس داشتم ولی نمیتونستم که چجوری ازش خواستگاری کنم،میترسیدم ،یه روز زنگ زدم به داییم گفتم دوستش دارم می خوام بیام خواستگاری،ولی باباش بهونه های الکی آورد،ببعد یه چند مدت بهش زنگ نزدم ،گوشیشو خاموش کرده بود بعدش فهمیدم باباش اونو داده بود به یه پسر دیگه،خیلی افسردگی گرفته بودم،خدمت سربازی که تموم شد ،رفتم سر کار،همه چیز رو فراموش کردم،بعدش بایه دختر دیگه آشنا شدم خیلی دوسش داشتم رفتم خواستگاری خیلی به هم علاقه داشتیم تا اینکه رفتیم آزمایش،خون به هم دیگه نخورد،دوباره افسرده شده بودم،نمیدونستم چه باید بکنم،میل به کار هم نداشتم دلسرد بودم،بعدش مادرم یه دختری رو واسم پیدا کرد ازش خواستگاری کردم قبول کرد،۱۵ سال از من کوچکتر بود،خیلی دلگرم بودم به زندگی،رفتیم آزمایش خونامون هم به هم دیگه خورد قرار بود چند ماهه دیگه عقد کنیم که یهویی همه چیز به هم ریخت،دختره زد زیر همه چیز،دیگه منو نمیخواست،داغون شدم،دیگه دلسرد شده بودم از همه چیز ،چند روز پیش خبر دار شدم ازدواج کردع،دیگه کارم به جایی رسیده بود که میخواستم خودکشی هم بکنم،الان خیلی افسردگی گرفتم،تو رو خدا کمکم کنید چکار باید بکنم،راهنمایی کنید منو
۱ پاسخ۱۷ بازدید
1400/12/28
سوال 15893
سلام من ۳۷سال دارم یک بار ازدواج کردم بعد از ۸سال زندگی طلاق گرفتیم و یک پسر ۷ساله دارم که پیش خودم است واقعا آیا چیزی به نام خدا وجود دارد انسان به دنیا میاید یک مدت در این دنیا زندگی میکند بعد مرگ میرسد من خیلی احساس تنهائی میکنم و دلم برای همسرم تنگ شده با اینکه میدانم دیگه کاری نمیشه کرد
۱ پاسخ۱۴ بازدید