روانشناسی و سلامت روانی
روانشناسی و سلامت روانی

روانشناسی و سلامت روانی

۲۹۹٬۰۷۱ سوال۳۰۴٬۳۸۱ دنبال‌کننده

سوالات این دسته‌بندی

1400/09/16

سوال 14221

ما مسلمانان هدف از کارهایمان رسیدن به رضای الهی و تقرب به اوست و تلاش می کنیم که کارهایمان بر این اساس باشد. چنانچه در آن آیه ی معروف میخوانیم و لاتعاونوا علی الاثم و العدوان طبق این آیه هر کمکی خوب نیست بلکه باید در جهت خیر و نیکی و تقرب به درگاه احدیت باشد .بعد از این مقدمه ی نه چندان طولانی می خواهم بپرسم که از منظر شما روانشناسان چگونه انسان می تواند احساسات خود را مدیریت کند مثلا در موقع خرید یک محصول در صورتی که شخص احساسی باشد خیلی زود به خرید یک محصول می پردازد و یا موقع کمک کردن و یا ازدواج و....
1400/09/16

سوال 14217

سلام خسته نباشید راستش من هر موقع می خوابم دیگه بیدا نمی شم و احساس می کنم خوابم سنگین شده چرا ؟
1400/09/16

سوال 14216

سلام خسته نباشید برای اینکه ببینم با اونیکه می خوام ازدواج کنم دروموردش تحقیق کنم چه سوالاتی باید بپرسم
1400/09/16

سوال 14209

همش‌ دلم میخاد‌ خودکشی‌ کنم‌ اعصاب‌ ندارم همه ازم دور شدن دوستام‌ بهم‌ ضربه زدن عشقم ولم کرد خدا منو ور دارهبا خانوادم‌ همش دعوام‌ میشه‌ یه راه حل بدید که فکر خودکشی‌ از سرم در بشه‌ خداااااا‌😣😣😣😣
1400/09/15

سوال 14190

سلام من خیلی خجالتی کمرو هستم جرات اینکه برم خواستگاری ندارم چون قیافه زیبایی ندارم به خانواده میگم عکس منو ببرید نشون لدین اگه منو قبول کردن بعد من بیام حتی یک بار هماهنگ کردن ولی چون هکس منو نشون نداده بودن نرفتم یعنی می خواستم برم جراتش نداشتم
1400/09/14

سوال 14168

با سلامچرا شما در همدم اجازه نمی دهید که یک فرد بیمار خاص یا معلول با یک فرد سالم ازدواج کند وبه نظرم این دیدگاه شما اشتباه است شما برعکس عمل می کنید باید تشویق کنید نه از آن جلو گیری کنید
1400/09/14

سوال 14166

چجوری باید بفهمیم رابطه هامون پایدار هستش و به همدیگه میرسیم و اینکه چجوری باید بفهمیم کدوم رفیقمون واقعا رفیق هستش
1400/09/13

سوال 14154

سلام من خیلی تنها هستم نه آینده شغلی دارم استخدام میشم نه ازدواج شانس ندارم هر خواستگاری بهم میاد اصلا جور نمیشه پسند نمیکنند تا لحظه آخر هم شده بهم میخوره نمیدونم چرا این شکلی میشه خیلی شکست میخورم حقم میخورند اما نمیتونم حرف بزنم میترسم بی احترامی بشه خیلی تو خودم میریزم کلافه شدم سنم هم بالا می‌ره میترسم بمونم تا آخر عمر تنها باشم اما امیدم به خدا از دست ندادم
1400/09/13

سوال 14153

کسی‌ بهم چیزی‌ میگه‌ باید فحش بهش‌ بدم‌ و نمی‌ توانم‌ خودم کنترل‌ کنم‌ 12 سالمه‌ دخترم‌ همه‌ ازم‌ دور‌ شدن
1400/09/13

سوال 14145

سلام من یه دختر ۲۱ ساله هستم در کودکی سابقه تشنج داشتم تا ۳یا۴سال قبل داشتم قر ص می‌خوردم ولی ۳یا۴ سال میشه قرص هامو کنار گذاشتم ولی به خاطر ترسی که از تشنج داشتم همون سال های قبل تشنج های کاذب داشتم که این یه استرس شدیدی رو روی من باقی گذاشته و الان دارم قرص اعصاب مصرف میکنم با اینکه قرص مصرف میکنم ولی تویه چیز هایی هنوزم مشکل اضطراب دارم مثلا هیجان اصلا برام خوب نیست خیلی خوشحال باشم یا خیلی ناراحت بعضی موقع ها بیخود استرس میگیرم و بیقرار میشم عرق سرد روی بدنم میشینه نفسم به شماره می افته و ...نمیتونم زیاد برای کار های خونه به خودم فشار بیارم مثلا یه اتاق می‌خوام جمع کنم باید بینش هی استراحت کنم تا حالم بد نشه تو جمع اضطراب میگیرم بعضی موقع ها از استرس توی خیابان پام میگیره و نمیتونم راه برم و باید یه کم وایستم با تمام این مشکل ها خیلی دوست دارم ازدواج کنم و تشکیل زندگی بدم نمیدونم چه جوری به خواستگارم مسئله رو بگم تاحالا برام پیش نیومده که بخوام مشکلم رو مطرح کنم ولی میترسم با وجود این مشکل اگه به طرف مقابلم بگم منو رد کنه و دلم بشکنه می‌خوام کمکم کنید که چه جوری مطرح کنم این قضیه رو ؟ و کسی هست که با این مشکلات با من ازدواج کنه؟
1400/09/12

سوال 14143

سلام من همیشه توزندگیم سعی کردم به همه کمک کنم حتی اگه ازم نخواستن همیشه درحقم نامردی شد همیشه از اشتباهات دیگران چشم پوشی کردم هیچ وقت از کسی بدم نیومد حتی کسایی که بهم ظلم کردن همیشه سعی کردن خوب باشم ومحبت کنم اما همیشه نتیجه معکوس دیدم از محبتم سوئ استفاده شد درحقم نامردی وظلم شد به هرکسی خوبی کردم بهم بدی وظلم کرد به هرکی احترام گذاشتم بهم بیاحترامی کرد و پای عشقم که از تموم وجود دوستش داشتم ۹ سال موندم اما درآخربهم ضربه زد ورفت و خیلی راحت ولم کرد چون خیلی بهش ابراز علاقه ومحبت کردم من از همسرم جداشدم توزندگیم خیلی عذاب داد مجازات وکتک و هزاران بلای دیگه همیشه بخشیدم اما طوری کرد که مجبور شدم توافقی جداشم وهیچ حقوق وحقوقی بهم نداد بعد جدایی باز ابراز علاقه کرد منم چون خیلی عاشقش بودم بهت فرصت دادم وبخشیدمش و گفتم برمیگردم بیخبر ازم رفت ازدواج کرد بعد از مدتی شنیدم داغون شدم وافسرده وهزار بار آرزوی مرگ کردم باورم نمیشد منو راحت ول کرد منی که ۵ سال همسرش بود با همه بدیهاشو وظلمش توسختی وبدبختی ها کنارش بودم وبازم بعد جدایی بخشیدمش بعد از ۶ ماه ازدواجش بهم گفت بازم میخواد همسرش باشم ومن اول رد کردم اما هی پیام داد منم چون عاشقش بودم تواین چندسال نتونستم فراموشش کنم وهر لحظه قلبم وفکرم پیشش بود وبعد فهمیدم خانمش بارداره باز م حالم بدتر شد که شروع کرد به ابراز علاقه وکه فقط تو بازم بخشیدمش و باهاش درتماس پیامی بودم وهمسرش متوجه شد و دعوا بعدش یواشکی پیام میدادو طوری شد که همه خانواد ها فهمیدن وبدتر شد وازم همش میخواست باهاش ازدواج کنم رو همسرش این داستان هم ۴ سال طول کشید کلا وهمش میگفت منو میخواد وزنشو اگه قبول نکنه زن بگیره طلاقش میده واز اینحرفها که خانمه قبول نکرد جداشه همه هم فهمیدن داستان چیه منم بهش گفتم یواشکی نمیتونم باهاش ازدواج کنم بفهمن خیلی بد میشه خیلی راحت قیدمو زد وهر چیز بود بازم کردورفت پیش زنوبچش انگار نه انگار که عشقی بینمون بود وآخرش گفت مزاحموزندگیمون نشو خیلی بهم ریختم باورم نمیشه اونو خیلی راحت جایگزین من کرد و اینهمه بهم ابراز علاقه کردوزد زیر همه چیز فقط ۹ سال بازندگیم بازی کرد نمیدونم چیکار کنم باور نمیشه من به خاطرش همه کار کردم اما اون راحت اولش که زندگیمو خراب کرد بعد جدایی هم بازندگیم با احساسم بازی کرد ورفت دارم دیونه میشم بعد جدایی حتی به کسی فکر نکردم من ۹ سال بهش اعتماد کردم عشقمو واحساسمو ووجودمو براش گذاشتم همیشه جلوی همه ازش طرفداری کردم اما دستمزمو با ظلم وبازی دادنم دادورفت واقعا نمیدونم باورم نمیشه تحملش برای سخته همش میگم ای کاش بمیرم هر بار با زنش میدمش عذاب میشکیدم الان دارم عذاب میکشم که با بچشم ببینمش واینکه چرا اینقدر راحت ولم کرد واین خانمه ازدواج دومشه اونوخیلی خوب نگه میداره بلایی که سرمن آورد مجازات میکرد وزندانی وکتک وخرجی نمیداد ومنو بورده بود یه یشهر دور افتاده وزندگی روبرام جهنم کرده بود وبعد از جدایی گفت جبران میکنم که بازیم داد با اون نکرد وبرای من فقط بدیختی وظلم و حسرت بود همه حقم منو داد به زن دومش

صفحه 315 از 423