سلام مامانم بهم میگه شوهرت ادم خوبی نیست همش منو میترسونه. ما الان ۲ نیم عقد هستیم گفتن تا خونه نگیره نمتونه بری من چکار کنم الان به هر شرایط اقام همه چیزش فروخت خونه کوچک گرفت. الان میگه ن عروسی باید بگیره همونجا مادرم میخاد واقعا خسته شدم شوهرم شنیده همش غر میزنه بعد قسم میخوره من نمیام عروسیت همونجا خودش باشع میگیره با مامانم حرف میزنم با دعوا جوابم میده یا میگع چرا ما باید به ساز شوهرت بسازیم .
چرا تعداد کثیری از خانوادهها دختر همه چیز تمام وباکمالات رو بامهریه کم میخان مگر خانم چه پشتوانهای و تضمینی غیر از مهریه داره
خواستگاری من بعدمدت ها چانه زنی سر چندتا سکه بهم خورد چون پدر طرف (پدر سالاری وی پی ای) نمیخاستن مهریه زیاد باشه وبعدش شنیدیم که دختر خودش مهریه اش زیاده انصاف هم خوب چیزیه .
من مدتی با شخصی در همدم اشنا شودم از هم خوشمون اومدتا جایی ولی طرف به خانوادش گفته ولی اونا شرایط کارشو ومالشو گفتن درست کنه الان نمیخوان اشنا بشن گفتن شرایطتو درست کنه بعدا اشنایی بااین من خودم گفتم مشکلی ندارم برای اشنایی فعلا نمیدونم باید چکار کنم از اونجا فکر میکنم پسر خوبی
5 ساله ازدواج کردم و یک بچه هم دارم ولی مادرشوهرم خیلی تو زندگیمون دخالت می کنه و پسرش رو پر می کنه تا با من سر چیزهایی خیلی الکی دعوا راه بندازه. دیگه از دستش خسته شدم نمی دونم چطوری باهاش رفتار کنم؟