پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1404/07/12

سوال

سلام من از سن ۱۸ تا ۲۴ سالگی با مردی دوست شدم که ایشون از ازدواج خوشش نمیاد ولی تا به الان گزینه های ازدواج خیلی خوبی داشتم ولی چون اون شخص از نظر عاطفی درگیر کرده و هیچ جوره نمیتونم با کسی دیگه ای ازدواج کنم و مثل اون شخص نمیتونم پیدا کنم واگرم ازدواج کنم با کسی دیگری مطمعنم که جدا میشم هیچکسی به چشم من نمیاد چیکار میتونم بکنم باخودم گفتم یا تهش بعد ده سال با اون ازدواج میکنم یا تا اخر عمرم تنها زندگی میکنم
1404/07/06

طلاق عاطفی

زندگی‌ام با همسرم سرد شده و طلاق عاطفی رخ داده؛ درست می‌شود یا این‌که…؟
1404/02/31

ناتوانی در ارتباط برقرار کردن با زن ها

سلام من جوان 28 ساله مجرد هستم که از دوران نوجوانی تا حالا با هیچ دختر و زنی نتوانستم هیچ نوع ارتباط و رابطه ای برقرار کنم! هر بار که سعی کردم به صورت کاملا محترمانه و مودبانه این ارتباط را ایجاد کنم با توهین و فحاشی و خشونت و جار و جنجال و جیغ و داد و شلوغ کاری از طرف مقابل مواجه شدم و برخورد های بسیار توهین آمیز و تحقیر کننده و با خشونت و با اهانت دریافت کردم! گناه من چیه که میخوام یک ارتباط و رابطه دوستانه و محترمانه و محبت آمیز و عاشقانه با یک دختر یا زن داشته باشم؟! آیا این حق من نیست؟! چرا زن ها همه اینقدر بد هستند؟! گناه ما مر د ها چیه که نیاز به عشق و توجه و محبت و دوستی و مهربانی و نیاز به یک همدم همدل و همراه و مهربان داریم که به ما آرامش بدهد؟! ما مرد های بدبخت مفلوک بی نوا چطور نیاز های انسانی و به حق خود را برآورده کنیم؟! گناه ما چیست که مرد هستیم و مرد به این دنیای پر از نامرد و نامردی به دنیا آمده ایم؟؟؟!!!
1403/12/05

سوال 996660

سلام من می خوام روابطم با همسرم بهتر بشه چه کنم
1403/06/18

سوال 995236

سلام و وقت بخیر، دوستان وقتی بچه‌دار شدین، رابطه‌تون با همسرت تحت تأثیر قرار گرفت؟ احساس می‌کنی این تغییر مثبت بوده یا بیشتر چالش‌زا؟
1403/05/05

سوال 994747

باسلام.برادری 21 ساله دارم (خودم پسری27ساله ام).ما بهم وابستگی شدیدی پیدا کردیم.در حدی که وقتی تنها از خانه بیرون میرود، دچار اضطراب شدیدی میشوم. ایشان در دوره نوجوانی (مقطع راهنمایی) چندبار در معرض آسیب افراد پرخطر قرار گرفت (خداروشکر بخیر گذشت) و از اون موقع،او را هیچوقت تنها نگذاشتم؛ ارتباطش با من از ارتباطش با والدینمون قوی تر شد.پس از ورود به دانشگاه، اخیرا به علت مشکلات گوارشی، دچار دلدردهای شدیدی میشود در حدی که چندبار کارش به اورژانس کشید و وقتی که سر مسائل بعضا کوچیک دچار اضطراب میشود، دچار حمله عصبی میشود. من اینقدر به او در این سالها توجه زیادی کردم که الان به یک فرد بی دست و پا تبدیل شده (نه در تحصیلش نمرات خوبی میگیره و نه حتی از بیرون رفتنش خیالم راحته) چیکار کنم که بتوانیم به تدریج از هم دیگر مستقل شویم؟ اصلا نمیتونم تصور کنم که چگونه میتوانیم بدون هم دیگه زندگی کنیم.