سلام خانوادم شهرستان دیگه اند من تنهایی تو شهرمون زندگی میکنم شاغل هستم بشدت احساس تنهایی میکنم نیاز عاطفی جنسی منو اذیت میکنه ۴۲ سالمه تاحالا خیلی خواستگار داشتم که هیچکدوم جور نشد یا از طرف من یا طرف اونا....نیازهامو همیشه سرکوب کردم اهل دوست پسر نبودم همیشه فکر کردم بهترین روش ارضای نیارهای عاطفی جنسی فقط ازدواجه بقیه ش واقعا با روحیه من سازگار نیست بیشتر روان منو بهم میریزه ،خسته شدم از تنهایی الان هم موردایی ک پیش بیان شرایط سختی دارن که می دونم با قبول کردن اونها به آرامش نمیرسم چون دختر نازک نارنجی و کم تحملیم خسته شدم از زندگی این چه وضعیه که برای رفع یه نیاز اولیه و غریزی اینهمه باید عذاب کشید ورزش و تفریح و غیر ذالک هم مثل مسکن می مونه حس میکنم حق ما دخترایی که پاک زندگی کردیم این نیست که تو این سن وسال تقریبا از بارداری ناامید باشیم و موردایی که برامون میاد متارکه کرده های مشکل دار باشن ولی خب کاری هم از دستم بر نمیاد کاش میشد بمیرم از زندگی خسته شدم
سلام من یه کیس ازدواجی دارم که کمتر از یک ماه هست و فقط یکبار دیدیم همدیگرو.این آقا پیامک و زنگ زیاد میزند و ابراز علاقه میکند در پیامک که عاشقتم یا دوستت دارم و به من هم میگوید که دوستم داری منم گفتم که هنوز نشناخته چه دوست داشتن یا عشقی میتونه وجود داشته باشه.با این افراد چطور باید رفتار کرد این آقا شاید بخاطر تنهایی آنقدر گیر میده یا بقول خودش حوصله اش سر میره.رفتارشون واقعا خسته شدم
سلام وقتتون بخیر ونیکی من فرم های روانشناسی که در همدم پر کردم جواب سنجش روانشناسیم درونگرا آمد اما افرادی که از طرف همدم به من پیشنهاد میشه برونگرا هستند یعنی برای من که درونگرا هستم لزوما افراد برونگرا برای من گزینه بهتری هستند یا فرقی ندارد ؟
تقریبا ۶ سالی میشه که از شوهرم جدا شدم ولی همچنان پسرم، و مخصوصا دخترم با طلاقم کنار نیامدند. متاسفانه پدرشان معتاد ولی بسیار چربزبان بود جوریکه بلد بود مرا جلوی کودکانم خراب کند و باعث شود که آنها باور نکنند که او در ماجرای طلاق ما مقصر اصلی بوده، و همیشه مرا سرزنش میکنند که تو پدر ما را رها کردی. حالا بنظر شما چکار باید انجام دهم وچه راهکاری به من میدهید؟
۳۹ سالم هست و به خاطر ایراد هایی که مادرم از خواستگارام میگرفت ازدواج نکردم و با اینکه تحصیلات دانشگاهی دارم نتونستم کار مورد نظرم رو پیدا کنم هر جا میرفتم معرف میخواست حتی قالیبافی یادگرفتم که در این زمینه فعالیت داشته باشم اما به علت کمردرد و مچ درد مجبور شدم بزارم کنار در حال حاضر مشکلم این هست که افسردگی گرفتم و نسبت به خانواده ام عصبی هستم و زود در برابر آنها از کوره در میرم چون اونها رو باعث بوجود آمدن این وضعیت میدونم وقتی خودم رو با دوستام مقایسه میکنم میبینم آنها با وجود تلاش خیلی کمتر به نتایج خیلی بهتری رسیدن افسرده و عصبی میشم انگار تمام نداشته هام جلوی چشمم رژه میرن و بهم دهن کجی میکنن گاهی فکر میکنم طلسم شدم که هر کاری میکنم روزگار ساز مخالف میزنه و روی خوش بهم نشون نمیده الان مشکلم این هست که نا امید و افسرده و عصبی هستم چیکار کنم که حال روحیم بهتر بشه ؟