چرا با اینکه همه شرایط زندگیم مهیاست و اهل هیچ خلافی نیستم هم قیافم خوبه هم تیپ و اندامم بازهم در ازدواج به مشکل بر میخورم؟و خیلیا که شرایط منو ندارن یه کیس خوب نصیبشون میشه .
سلام و خسته نباشید
میشه یه راهنمایی کنید
واقعیتش من قبلا اعتیاد داشتم الان نزدیک ۱سال هست ک ترک کردم راهنما دارم جلسه میرم
ولی الان میخام ازدواج کنم ضروریه ک طرف مقابل بگم قبلا اعتیاد داشتم
خود راهنمام گفت نیاز نیس ک بگی گفت هرکسی تو گذشته اش یه اشتباهی تو زندگیش کرده ولی هرچی رو نمیتونی بگی
سلام اقایی هستم 32 ساله
با یک خانم 28 ساله به روس سنتی اشنا شدم الان دو جلسه با هم گفت و گو داشتیم.
همه ملاک هایی که برای من مهم هست را دارند اما از نظر ظاهری نه حس بد به ایشون دارم و نه خوب.
به نظرتون ادامه بدم یا خیر؟
سلام من خیلی دوست دارم ازدواج کنم و واقعاً بهش نیاز دارم الان ۳۴ سالم هست و همه هم سنام و کوچکترها هم ازدواج کردن اما من چندین بار اومدم اقدام به ازدواج کنم هر بار به یک دلیل و مشکل نشده و اتفاق نیفتاده چند باری هم مشکلی نبوده اما من از شدت استرس زیاد و ترس نهایتاً با یه بهانه به هم زدم و جلوتر نرفتم چکار کنم؟؟ خسته شدم و واقعاً نیاز به یه همدم امن و خوب دارم.. من دختر آرومی هستم و دوست دارم همسرم درکم کنه و واقعاً دوستم داشته باشه و بهم فرصت بده که منم بتونم دوستش داشته باشم و باهاش بدون ترس و وحشت ازدواج کنم.. لطفاً کمکم کنید و دعا کنید برام
سلام من ۲۱سالمه اما شرایط زندگیم خیلی دشواره به خاطر همه اطرافیان و خانوادم از خوشحالی خودم گذشتم به خاطر بقیه من تویی به خانواده مذهبی هستم اما زندگیم جوری هستش که شاید کفرهم باشه اما روزی هزار. بار ارزویی مرگ میکنم خانوادم باهام خیلی بد هستن جوری که شاید باور نکردنی باشه اما وقتی بیرونم حالم خوبه سرحالم اما همین که پام رو تویی خونه گذاشتم مدام سرم درد میکنه عصبی میشم حالم خوب نیست
پدرم به خاطر یه سری طرز فکر هایی قدیمی نمیزاره برم بیرون اونقدر واقعا خسته شدم بریدم نمیدونم چی کار باید بکنم خانوادم چون دختر اصلا پدرم منو نمیخواد ولی به خدا بهتر از پسر هستم و بودم اما هیچ وقت شانس ندارم و نداشتم پدرم همین که از در بیاد تو باهام بی دلیل مدام دعوا داره
فکر میکنم خدا باهام قهره که کاری برام نمیکنه هرشب با گریه میخوابم دیگه خستم نمیتونم 😭😭😭😭😭😭
نمیدونم باید چی کار کنم
سلام. والا دیگه تو ۴۰ سالگی چه امیدی به ازدواج دارم با ۱۵ سال سابقه کار فقط پولم خرج کردم برای بیماری پدر و مادرم. من فرزند اخرم تو همین چندسال که من این همه خرج کردم برای خور د و خوراک و دوا و درمان منزل. تمام خواهر و برادرا بهترین زندکی رو برا خودشون بستن و بهترین زندگی مالی رو دارن. شانسی م که داشتن ازدواج سطح بالا و کار مناسب گیرشون اومد. من حالا یه حقوق ناچیز از شرکت خصوصی و خرج اون برای خونه. حالا اونا نه منو حساب میکنن نه یادشون میاد من کی بودم. خیالشون هم راحته که از پدر مادر پیرشون نگهداری میکنم. بشدت احساس تحقیر و کم عرضگی میکنم. در برابر پول و زندگی اونا من هیچ چی نیستم. عمرمو تلف کردم لطفا نگید که عوضش کار خیر کردم و اجر و ثواب کردم که این جمله خیلی داغونم میکنه. اونایی که میخوان الکی بهم تسلی بدن این جمله رو بهم میگن
دیگه فقط دوست دارم روزای عمرم با شتاب بگذره و همه چی تموم شه