پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1404/06/14
ناشناسخانواده و روابط
ارتباط بگیرم با دختر خانم
ما برای صحبت کردن مهریه وتیکه ها رفتیم صحبت کنیم صحبت شد برادر خانم با بی احترامی به من گفت مردی که شرایط ازدواج را نداره نباید به خواستگاری بااین سن که داری باباش هم میگفت به چه امیدی دختر بدم به شما قبل از خواستگاری من میرفتم تو خونشون شام و نشستن از من سوال میپرسیدن منم واقعیتشو میگفتم وتا ۳ ماه در ارتبااط بودم دختر خانم دوسم دارن اما ارتباط قطع کنم اما با اینکه گذشته دویش دادم نظر شما ارتباط بگیرم باهاش
۳ پاسخ۱۱۹ بازدید
1404/06/14
ناشناسخانواده و روابط
ازدواج دو نفر هم سن ۳۵ ساله
بطور کلی نظرتون با ازدواج دختر پسری که هر دو ۳۵ سالشونه چیه؟
۳ پاسخ۹۸ بازدید
1404/06/14
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
توقع مالی
سلام
من دارم با آقایی آشنا میشم که توقع مالی از من داره، و مثلا فیش حقوقی من استفاده کردن برای گرفتن وام (مثلا میگه من 100 پول میزارم حساب شما و نصف نصف وام دادن بر میداریم، در عوض بهت سفته میدم،پرداخت قسط هم شراکتی) .... من بهش گفتم تمایلی به مقروض شدن و وام گرفتن با این سود بانکی ندارم. از طرفی احساس میکنم صداقت کافی ندارند. قبلا میگفتن خانه ای که دارم رهن هست ولی الان میگن ملک شخصی هست چون ازش پرسیدم چرا تا به سن 37 سالگی با این حجم کار و درآمد سرمایه ای نداری. و حتی متوجه شدم مدل گوشی خود را حتی چندین مدل بالاتر گفته.... یعنی برای جلب توجه من سعی در ثروتمند نشان دادن خود دارد. در حالی که وقتی با هم بیرون می رویم من اسنپ میگیرم و تعارفی در پرداخت هزینه هم ندارد. و نمیدانم دارد اقتصادی پیش میرود یا خسیس هست یا دستش واقعا تنگ است چون خیلی تلاش میکند هزینه خاصی اتفاق نیفتد. از طرفی من اگر بگم دنگ ناهارم حساب میکنم ناراحت میشود و من نمیدونم اون لحظه از هزینه ناهار ناراحت شده یا از حرف من... من 33سالمه و خودم درامد خوبی دارم.(کادر درمان هستم و ایشان راننده شرکت هستند و من خواستم سخت گیر نباشم)
لطفا من رو راهنمایی کنید که اصلا ادامه بدهم یا خیر، و چه مهارت هایی باید کسب کنم
۳ پاسخ۱۳۱ بازدید
1404/06/14
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
نشانه ی پختگی در آقایان
آیا آقا پسر 35ساله ای که در مرحله آشنایی و قبل از جواب بله گرفتن به دختر خانم ابراز علاقه می کنن و... نشان از عدم پختگی نیست
دختر خانم حدود یک سال بزرگتر هستن
۳ پاسخ۱۰۶ بازدید
1404/06/14
ناشناسپزشکی و سلامت
نگرانی برای آینده
من تنبلی تخمدان دارم وقرص مصرف میکنم درآینده بچه دار میشم؟
۰ پاسخ۹۳ بازدید
1404/06/14
ناشناسخانواده و روابط
ازدواج با خواستگار گذشته
سلام ازدواج با خواستگاری که قبلا خواستگاری کرده ولی همه چیزش خوب بود والان بهتر شده.
ولی دلیل جواب رد دادن بخاطر این بود که بنظر خودش من ملاکهای اولیه اون رو نداشتم.
وشاید هماون سخت میگرفت.اونموقع ه یکهفته حرف زدیم
الان دوباره پیشنهاد داده ولی رفتارش بهتر شده در ظاهر.
الان چکار کنیم؟
۴ پاسخ۱۰۷ بازدید
1404/06/14
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
فروپاشی روانی
سلام واقعا دارم به فروپاشی روانی میرسم دیوانه دارم میشم هر خواستگاری سراغ میگیره یا زنگمیزنه حالم بد میشه و عصبی میشم و دلم میخواد همه رو بزنم قبلا اینجوری نبودم یکماهه اینشکلی شدم نمیدونمچم شده با کی دارم لج میکنم هر سری یک بهانه میارم اینکه شغلش فلانه من تحصیلات مهمه البته اینکه خودم ادم بلند پروازی ام هستم بی تاثیر نیست دلم میخواد پیشرفت کنم و خانوادم وقتی ادمی باشه که شغلش خوب باشه و ی لیسانس داشته باشه کافیه و میگن ادمای درسخونده کار ندارن یا عرضه ندارن با خانوادم ابم تو یک جوب نمیره به خدا تحمل سر اومده تحمل زخم زبون و همش گریه گفتن به خاطر اینکه میگی اعتقاد ب رهبری داری همش میرن و نمیان اینارو نگو زندگی این نیس میگن تحصیلات مهم نیست خانوادم حتی من مدرسه فرهنگ قبول شدم گفتن کجا میخوایی بری اینهمه راهو من بچه بودم و چیزی نمیفهمیدم مدرسه به این خوبی رو از دست دادم منو تو همه چیز ازاد میذارن ولی روحیات برونگرایی و بلندپروازی هام به پای بقیه نمیرسه ۲۳ سالمه وکالت خوندم دارم ارشد میگیرم تدریس زبان میکنم رویاهای زیادی دارم ولی روح و روانم داره بهم میریزه قبلانم اینجا کمک خواستم ولی جواب درستی نگرفتم روحیه شاد و پر انرژی م نمیخوام نابود بشه من بین ی عالمه ادم درونگرا ک چالش نمیپذیرن گیر کردم دلم میخواد مثلا برم تهران درس بخونم یا برسم بالا ها
منه ۲۳ ساله مثل یک مرد باید همه مشکلاتموخودم حل کنم فقط انتظار دارن تصمیم درستو بگیرم و اصلا یه کمکی نیس اینکه درک بشم اینکه بدونن زمونه عوض سده دلم میخواست ازدواج خوبی بکنم ولی دیگ کلافه شدم کاش یه ذره درک میشدم باور کنید ت همه زندگیم همیشه خودمو مقصر همه چیز دونستم ی ذزه ب خودم حق نمیدم حوصله زخم زیون ب خاطر اعتقادم به ولایت فقیه دید بزرگم به دینم و ارزوهام ندارم دیگه دارم روانی میشم تهشم هی میگن خودتو بدبخت کن
یه خاستگار. داشتم مثل خودم بلند پرواز و همه اعتقادات عین هم نشد که بشه ناخوداگاه ذهمم پیش اونه تحصیلات بالا و دید پیشرفتانه
باز کسی دیگ بود مهندس بود و من قبول کردم و حتی گفتم مشکلی ندارم ت خونه احازه ای زندگی کنیم واقعا برای مسائل اقتصادی سخت نمیگیرم ولی خودش دیگه نیومد
نمبدوم چرا همه علیه منن😭😭😭 کاش یکی ازین فروپاشی روانی نجاتم میداد
۳ پاسخ۱۳۰ بازدید
1404/06/13
ناشناسخانواده و روابط
فرهنگ متفاوت خانواده با فرزندان
سلام پدر و مادر من تصمیمات نابالغانه و اشتباه زیادی ازشون سرمیزنه و ساده ترین تصمیمات رو نمیتونن بدرستی بگیرن تنش زیاده بینشون گفتگو بلد نیستن ارتباط و تعامل مناسب و طولانی مدتی با دیگران نمیتونن داشته باشن ما ۳ تا بچه ایم که هممون سن ازدواجمون گذشته خواهرم نزدیک ۴۰ برادرم ۳۶ خودم ۳۲ سالمه. بطور خانواده ابرومند و مذهبی هستیم و ازارمون ب کسی نمیرسه اما تو برخورد نزدیکتر چون این تصمیمات درست نیستن باعث خیلی ارتباطات بقیه ماندگار نباش یا از سر رودروایسی باشه.سطح فرهنگ پدر و مادرم متاسفانه دقیقا همون چیزی که ما دوست نداریم با همچین خانواده ای وصلت کنیم و واقعا اذیت میشیم.من و خواهرم کلی خواستگار داشتیم و همرو بخاطر تصمیمات و رفتارشون دور کردن اولش که خاستگارای منو که کوچیکترم تا ۲۷ سالگی رد کردن الانم سن خواهرم بالا رفته خواستگار خیلی کمه و خودمم دارم ۳۰ و میگذرونم و نگرانم.ماهایی که پاسوز پدر مادرمون داریم میشیم و مسئله یکی دوتا نیست که ما بتونیم کاری کنیم از کنترل ما خارجه چیکار کنیم؟ از طرفی از نظز ظاهری بینیم بزرگه و هرکی میاد محترمانه تشریف میبره اغلب از شخصیتم تعریف میکنن ولی چه فایده وقتی میرن.خیلی سعی میکنم عزت نفس و اعتماد بنفس داشته باشم اما دیگه تو این سوال شل کردم واقعا خواست خدا از ما چیه اینکه خوشبختی دیگرانو بشینیم فقط نگاه کنیم؟ ۱۰ سال قبل توکل و توکل و توکل کردیم سعی کردیم رو خودمون کار کنیم رشد کنیم ولی بدون تغییر خانواده بازم چیزی تغییر نکرد و خدا درست نکرد ایندمونو الان تو اینده ۱۰ سال پیش بسر میبریم.
۳ پاسخ۷۹ بازدید
1404/06/13
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
مشاوره فوری فوتی
سلام و خدا قوت
قبلا هم خدمتتون گفتم که با دختر خانمی آشنا شدم از سایت بعد خواستگاری رفتیم خونه شون پیش مادرشون از بچگی زندگی کرده(پدرومادر شون از ۱۰سالگی ایشون و داداشش جدا شدن داداششم پیش پدرشون بوده) که با وجود اینکه من درخواست عکس نکرده بودم عکس پدر برادر و پسر دایی شون فرستاد و بعدش به من گفت عکس بفرستم و من هم برا امکان نداشت چون برا من عکس خواهرام که بهشونم گفتم در مورد عکس خواهرام اصلا و داداشمم نظامی نمیشه و دیگه چیزی نگفتن حالا بعد از ۴ ماه میگن نمیتونم با پدرم دیدار حضوری بزارم چون شغل رسمی ندارین و این همه مدت گفتم دلم میخواد عکس بفرستین نفرستادیم شما خواسته من براتون ارزش نداره
به نظرتون چکار کنم از جهت نماز و پوشش اینا یعنی دینش برام مهم بود پا پیش گذاشتم با این حرفا فکر میکنم کینه ای هستن چون چیزی که چند ماه پیش در موردش بحث نکردن دوباره یادشون افتاده به نظرتون باید تمامش کنیم چون شغل رسمی هم مطرح کردن و چ جور تمام کنم
۳ پاسخ۱۴۱ بازدید
1404/06/13
ناشناسخانواده و روابط
ارزش و اهمیت دادن به رابطه
من حدود دو سال پیش با خانمی از بستگان نزدیک رفتیم بیرون صحبت کنیم واقعیت با اینکه از بستگان نزدیک بودین ولی به علت عدم رفت و آمد خانوادگی من هیچ شناختی از اوشون نداشتم تلفنی یه صحبت مختصر داشتیم و قرار شد فردای اون روز بریم بیرون فردا صبح بدون هیچ توضیحی پیام دادن که امروز براش کار پیش اومده نمیتونه بیاد بیرون ایشالا یه روز دیگه
این رفتارش برا من جالب نبود با خواهرم که نقش واسطه داشت گفتم اینطوری گفته آدم بخواد کنسل کنه یه عذرخواهی میکنه و بعدش هم میگه فردا یا فلان روز دیگه خواهرم گفت حالا اشکال نداره سخت نگیر طوری نشده حالا تو بگو فردا بریم بیرون
فرداش من پیام دادم بریم بیرون با ماشین خودم رفتم دنبالشون و در کمال تعجب و حیرت من دیدم میخواد سمت عقب بشینه یه کم صحبت کردم که رفتارشون درست نیست حس بدی دارم انگار حس راننده اسنپ داشتم بالاخره اومد جلو نشست
رفتیم بیرون در جلسه اول درباره خیلی از مسائل صحبت کردیم ساعت کاری، علائق سرگرمی، سیاست و اعتقادات... در بحث اعتقادی که برا من خیلی
مهم بود جواب ها من رو در دلم خوشحال کرد ولی چیزی نگفتم و اون روزها درگیر کارهای اربعین بودیم و به شدت درگیر و دوندگی وسایل و پاسپورت و....
این هم بگم من یه برادر دارم که یجور بیماری روحی روانی درگیر هست شیزوفرنی یا نوعی از اوتیسم و این بیماری با شدت های مختلف در بین بعضی از اقوام یا فرزنداشون هست ما هم این نگرانی رو داشتیم گفتیم آزمایش ها رو کامل میدیم ژنتیک و هرچی که هست بقیه ش هم توکل بر خدا...
شب سوار اتوبوس در مسیر اربعین که خیالم راحت شد و تونستم بشینم بهشون پیام دادم احوال پرسی کردم اوشون هم جواب داد
یه کم که صحبت کردیم گفت چقد سوال پرسیدی یاد آزمون استخدامی افتادم
منم واقعا خندیدم گفتم چرا با ایموجی خنده
اوشون در جواب گفتن که این سوال مناسب ما اقوام نزدیک هستیم مناسب نبود در هرحال با همه احترامی که براتون قائل هستم پاسخ من منفی هست ایشالا موفق باشید.
من تنها دلیلی که در ذهن داشتم این بود بخاطر همین بحث بیماری و مشکلات احتمالی ژنتیک برا بحث بچه و اینا باشه من هم پذیرفتم و براش آرزوی خوشبختی کردم.
تا همین چند وقت پیش حدود دوماه پیش مجدد خانواده بحثش رو پیش کشیدن و گفتن اون سری اصلا فکرش چیز دیگه بوده زن داداشم صحبت کرده باهاش گفته عجله کردم از بعضی دلایل تعجب کردم یه کم مثلا گفته بود وقتی میخواستم سوار ماشین بشم پیاده نشده بود سلام علیک کنه تعارف کنه،یا گفته برنامه ریزی هاش بهم خورده، یا خیلی سوال پرسیده بود یا چرا بعد از خداحافظی من اون هم بلافاصله گفته خداحافظ.
این ها رو که شنیدم مجدد گفتم بریم صحبت کنم طوری نیست ماشین رو شستم و مرتب کردم میخواستم وقتی میاد پیاده باشم که یهو دیدم اومد دیگه دیگه تو راه کلی صحبت کردیم درباره سؤتفاهم ها صحبت کردم و قانعش کردم که برداشت درستی نداشته، ماشین چیه که تعارف بخواد ماشین برا خودته و گفتم اون چند روز بسیار درگیر اربعین بودم برنامه رو کنسل کردی برنامه ریزی من بهم خورد من انتظار داشتم برنامه ما اولویت باشه یا کنسل میکنی بگی چرا و به تاریخ دقیق مشخص کنی، یا اینکه گفت اگه کسی یه دختر رو بخواد سریع اون هم نمیگه خدافظ
این سری حدود یک ماه در ارتباط بودیم سه چهار بار بیرون رفتیم در بیرون رفتن ها مراقب بودم سوال هایی جدید و اینطوری نپرسم اوشون هم کم حرف بود و بیشتر سر خاطره تعریف کردن و سر به سر گذاشتن میگذشت و من از متانت ایشون خوشم میومد
ولی بعد از برگشت معمولا حرف زیادی برا گفتن نبود معمولا هم من اول پیام میدادم برنامه زندگیمون یه تفاوت اساسی داشت که من بخاطر کارم مجبورم ساعت حدود شش صبح بیدار بشم و شب هم ساعت ده یازده بخوابم ولی اوشون معلم هستن و تابستون تعطیل شب تا دیروقت ساعت سه چهار صبح بیدار بودن و فرداش تا نزدیک ظهر خواب که گفتن دوست داره صبح زود بیدار بشه ولی شرایط خانواده اینطوریه فعلا مدرسه ها باز بشه بره مدرسه درست میشه
ولی حس میکردم حس و علاقه ای نداره وقتی پیام میدادم پاسخ هاش طوری نبود گفتگو ادامه پیدا کنه بعضی وقتا هم نه خوب بود کلی صحبت میکردیم.
جلسه سوم گفتم سوم شهریور اول ربیع هست شب خوبیه هماهنگ کن ما با خانواده بیایم خدمتتون با گل و شیرینی نوزده شهریور هم میلاد پیامبر هست برا عقد و جشن مختصری که صحبت کرده بودیم برنامه بریزیم گفت حالا اینقد عجله نکنیم
یه سری دیگه که خواستم هماهنگ کنم بریم بیرون دو سه روز پشت سر هم کنسل کرد بدون عذرخواهی مثلا پنج شنبه و جمعه رو گفتم کی بریم بیرون امروز یا فردا یا هم امروز و فردا خندید گفت امروز نه باشه فردا، فردا هم گفت داریم با خانواده میریم بیرون من باز هیچی نگفتم سعی میکردم نه خیلی محکم ولی کم کم بگم ازش خوشم اومده مثلا یه بار پیام دادم که تو عزیز دلمی...
یا چقد خوشحالم باهات در ارتباط هستم ولی عکس العمل خاصی نداشت یه کم تو ذوقم خورد.
من نظرم ۱۴ تا سکه مهریه بود اونم گفته بود بهش فک نکردم
یه شب که همینطوری صحبت میکردیم گفتم من واقعا خوشحالم از ارتباط با شما و الان تنها نگرانی من آزمایش خون هست باز هم عکس العمل خاصی نداشت
بعدش گفت اگه همه چی خوب پیش رفت جشن بزرگ بگیریم و ۱۴تا سکه هم کمه
من عصبانی شدم تا حدی تمام برنامه ریزی های ذهنی من رو بهم ریخت که توافق ما این نبود چرا الان میگی
و این یه دعوا شد نه زیاد جدی از نظر من ولی از نظر اون خیلی بزرگ بود که اگه کسی برا طرفش ارزش قائل باشه سعی میکنه خوشحالش کنه معلوم شد حرف هایی هم که میزدی راست بوده حرف و عملت یکی نبوده من دختری نیستم ناز پسر رو بخرم من اونقد غرور دارم که هیچوقت همچین کاری نکنم تا بوده پسر ناز دختر رو میخریده گفتم چه ربطی داره رابطه باید دو طرفه باشه حالا فرض کن من مقصر صد در صد شما چکار کردی برا مدیریت رابطه، شما چی؟ بهتر نبود حضوری مطرح میکردی؟
گفت دیگه نمیدونم زمان مناسبش کی بوده معلوم شد تو هم زود عصبانی میشی
ادامه این بحث ها هم بی فایده هست بهتره ادامه ندیم
بعدش هم خداحافظی .
الان نمیدونم چکار کنم پیام بدم مجدد بهش یا بپذیرم که مناسب هم نیستیم
این هم بگم برادر اون هم درگیر اعتیاد خیلی شدید بودن که تازگیا با کمک ایشون تحت درمان و ترک اعتیاد قرار گرفتن.
من نظرم این بود با توجه به وضعیت خانواده من که برادرم اینطوری هست ممکنه بین مهمون ها انگشت نما بشه و برادر اوشون که وضعیت جالبی نداره جشن مختصر بگیریم.
نمیدونم چکار کنم واقعا
۳ پاسخ۱۱۲ بازدید
1404/06/13
ناشناسپزشکی و سلامت
ازدواج کنید اقایون بیماری بیداد میکنه
دوستان اچ پی وی بیداد میکنه حس میکنم هشتاد نود درصد افراد با تجربه متعدد رابطه جنسی گرفتن
سه تا کیس عالی برایه پارتنر بودن پیدا کردم که هیچ کدومم فاحشه و خراب نبودن .
سنشون هم کم بین ۱۹ تا ۲۵ دانشجوی دامپزشکی صاحب سالن ارایش و.....
چون وسواس و ترس شدید دارم بردمشون ازمایش اچ پی وی و هر سه اچ پی وی داشتن
الان دو ساله با داشتن درامد بالای صد ملیون جرئت نمیکنم پارتنر بگیرم هر کی رو دست گذاشتم مریض بود اونم ادم های حسابی اصلا صحبت از ادم های خراب و چندین پارتنری نمیکنم .
من رو هر کسی دست گذاشتمداشت چه با سوال چه با ازمایش فهمیدم حس میکنم بالای نود درصد چند پارتنری ها دارند .نمی خوام بترسونمتون ولی با خانمی خواستید وارد رابطه بشید ببریدش ازمایش هزینشم دو ملیونه تو خانوم ها جواب ازمایش ۹۸ درصد دقیق هست تو اقایون حدود سی درصد .
من حساسم مریض بشم طرفمو میبرم ازمایش نود درصد شعورشون نمیرسه
اچ پی وی منفجر شده تو کشور کسی جرئتش رو نداره بگه و این بزرگترین ظلمه
۰ پاسخ۲۰۲ بازدید
1404/06/13
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
حس سرخوردگی
من یه حس کمی شبیه سرخوردگی دارم پیدا میکنم
من از جمله افرادی بودم که از بچگی سعی کردم روی پای خودم بایستم هیچ تابستونی بیکار نبودم میرفتم سرکار از. همون زمان که دبستان بودم من تفریحم کار بود تابستونا
وقتی خسته از کار برمیگشتم تا اتوبوس با خودم میگفتم درسم رو میخونم ...
علاقه داشتم همون موقع ها که تابستونا دستفروشی میکردم توی کتاب دست فروشی ها میچرخیدم گاهی کتاب معروف میدیدم میخریدم همونجا خیلی آدم حسابی ها رو میدیدم که هنوز تصویر چنتاشون توی ذهنم هست
یجورایی الگوی ذهنیم شده همچین آدمایی
از محله ما که همبازی ها به بیراه ها میرفتن پدرم که واقعا انسان شریفی بود ولی در دام اعتیاد گرفتار دعای مادر شامل حالا ما فرزندان شد منم خدا کمک کرد درسم رو خوندم اونقد که فوق لیسانس الکترونیک از دانشگاه نسبتا خوب گرفتم اونقد تلاش کردم سر پایان نامه که استادم خودش تعجب کرده بود واقعا بزرگترین نعمتی که خدا به من ارزانی داشته پشتکار خستگی ناپذیری بوده همه اون سختی ها رو بی تفاوت رد میکردم به امید روزهای خوب ...
الان خدا کمک کرده خونه خریدم ماشین متوسطی دارم کارم خوبه خدا رو شکر ولی در بحث ازدواج بسیار حس سرخوردگی دارم که با ۴۰ سال سن نه ازدواج کردم نه کسی برا آشنایی هست.
آخرین مورد با دختر عمه م صحبت کردم که چند روز قبل دربارش صحبت گفتم هرکس من رو نشناسه اون که باید بشناسه همه زندگی من رو میدونه ولی جوری رفتار کرد و کم محلی کرد که اونم نشه اون فقط سه چهار سال کوچکتر از من بود بچه نیست که بهش گفته بودم بخاطر فوت پدرم حس و حال جشن گرفتن ندارم هزینه ش هم برام سنگینه یه عقد محضری کنیم بریم سر خونه زندگی ولی آخرش گفت جشن میخواد که بحث شد و تموم شدن رابطه
یجورایی انگار با واقعیتی روبرو شدم که مثل کشیده بر صورتم نشست که پول حرف اول و آخر رو میزنه همه تصویر ذهنی مثبتی که از خودم داشتم نقش بر آب شده حس سرخوردگی دارم پذیرفتن اشتباه در این سن چه سودی داره غیر از حسرت و ناراحتی
۳ پاسخ۷۷ بازدید