پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1404/06/21
ناشناسخانواده و روابط
درخواست ورودی
با سلام بنده هم در سایت آدم وحوا وهم درسایت همدم ثبت نام کردم اصلا درخواست ورودی ندارم یه دختری هستم با زیبایی متوسط ولی فکر میکنم چون شغلم (معلم)رسمی نیستم کسی درخواست نمیده هر خواستگاری هم زنگ میزنه از مادرم میپرسه رسمی نیست تا میفهمن رسمی نیستم نمیان جلو
یا مثلا جدیدا میپرسن مانتویی به چه صورته امروزیها یا نه من یه دختر امروزی هستم ولی همه چی به جا میدونم نماز وقرانم همیشه میخونم ولی به خودم به صورتم میرسم نمیدونم چکار کنم
کسی که پاپیش میذاره نمیدونم خودم قانع نشون بدم یا بگم درسال آنقدر خرج پوستم میکنم
۳ پاسخ۱۵۷ بازدید
1404/06/19
ناشناسخانواده و روابط
نیاز شدید عاطفی و احساسی
سلام. پسری ٢٣ ساله هستم. تا حدود ۲۰ سالگی خیلی خجالتی و کمحرف بودم و اصلاً اعتمادبهنفس نداشتم. هیچوقت بلد نبودم چطور با آدما ارتباط بگیرم. ولی یه بار، حدودای ۱۷ سالگی، تونستم با یکی از هممدرسهایهام که دو سال ازم بزرگتر بود، یه گفتوگوی صمیمی داشته باشم. خیلی مهربون بود، چهره زیبا، آروم و قشنگی داشت، برخوردش هم خیلی دلنشین بود. این دیدار باعث شد عشقش وجود رو سراسر پر کنه. همهش تو فکرش بودم و سه سالِ تمام، واقعاً از شدت این عشق، درد میکشیدم... چون نه میتونستم بهش چیزی بگم، نه بلد بودم چه کاری درسته و چه کاری نه.
هر چی سعی میکردم به چیز دیگهای فکر کنم، نمیشد. قلبم همیشه تند تند میزد، شبها خوابم نمیبرد، هیچ چیزی دیگه برام معنی نداشت. همهش فکرش باهام بود. سعی میکردم با کارای مختلف حواسمو پرت کنم، ولی فایده نداشت. این وضعیت حدود سه سال طول کشید تا الان که یه ذره قابلتحملتر شده.
جالب اینجاست که اونم به من علاقه داشت. همون روزای اول، یه پیام عاشقونه از یه شماره ناشناس برام اومد، و من با یه سری روشا مطمئن شدم که خودشه. یعنی در واقع این درد دوری رو جفتمون کشیدیم. من میدیدم که مثلا وقتی اتفاقی توی راهرو از کما هم رد میشدیم صورتش سرخ میشد و حتی نمیتونست سلام بده. (همونطور که منم قلبم کم میموند از جاش در بیاد و عرق میریختم و بدنم داغ میشد و زبونم بند میومد و سریع چشمهام رو پایین مینداختم و رد میشدم.) ولی دلیل عمده اینکه هیچوقت به هم نرسیدیم، خود من بودم... چون همیشه میترسیدم. از قضاوت بقیه، از اینکه نکنه صمیمی شدن با یه نفر کار اشتباهی باشه. به طور کلی چون تجربه جدیدی، بود و من هیچی در موردش نمیدونستم، میترسیدم... با اینکه اون یکی دو بار سعی کرد دوباره باهام حرف بزنه، ولی من انقدر خودمو کنار میکشیدم که حتی چشمم هم بهش نیفته و فراموشش کنم، حتی تو خود مدرسه!
واقعاً نمیدونستم باید چیکار کنم. الان حدود ٧ سال گذشته و خبر رسیده که اون ازدواج کرده و یه بچه هم داره... منم دارم کمکم به فکر ازدواج میافتم، برای اینکه این نیاز عاطفی توی وجودم هنوز خیلی پررنگه.
به نظرتون باید چیکار کنم؟ همیشه حس ناآرومی و غم و یه جور افسردگی باهامه. دلم میخواد یه نفر رو همونقدر عمیق دوست داشته باشم، و اونم منو همونقدر بخواد... اونجوری که انگار حاضر باشیم همه چیمونو برای هم بدیم. مطمئناً اختلاف و مشکل پیش میاد، ولی فکر نمیکنم اینا مانع یه زندگی شیرین و موفق بشه. فکر میکنین میتونم یه همچین آدمی رو پیدا کنم؟ 💔😔
۳ پاسخ۷۱ بازدید
1403/11/26
ناشناسخانواده و روابط
سوال 996516
سلام خدمت مشاورین دختری هستم ۲۵سالهتا الان خاستگار زیاد داشتم اما ب دلایلی مورد نظرم نبودند خیلی دوس دارم ازدواج کنم با شخص مورد نظر اما انگار هیچ وقت قرار نیس ازدواج کنم و اینکه واقعا وضع مالیم خوب نیس خونواده هم بخاطر خرج سنگین جهیزیه دوس ندارن ازدواج کنم
ترس از تنهایی1تاخیر در ازدواج به دلیل شرایط اقتصادی1نداشتن اعتماد به نفس1نگرانی از آینده1ترس از مشکلات اقتصادی16+
۲ پاسخ۲۲ بازدید
1403/10/27
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 996133
سلام چرا هرکس میاد خواستگاریم پشیمون می شود دیگه برنمی گرده حتی تماس هم نمی گیرند
۴ پاسخ۳۹ بازدید
1403/10/15
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 996021
سلام من ۳ سال پیش جدا شدم و وقتی میخوام ازدواج کنم خیلی دچار ترس و بی اعتمادی نسبت به طرف مقابل میشم به خاطر ضربه هایی که خوردم نمیدونم باید چکار کنمامروز میگم ازدواج میکنم فرداش نظرم عوض میشه نمیدونم از زندگی چی میخوام لطفا کمکم کنید
۳ پاسخ۲۰ بازدید
1403/10/09
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995975
سلام شب بخیر یه لجنزاری که دوساله افتادم داخلش وهرروز بدترازدیروز.میدونم خودم باید به خودم کمک کنم وهمه جوره ازعقاید اعتقادات حریم هرچی که بگین همه رومیدونم.باوجودمتاهل بودن خودمو به لجن کشیدم یک سال ونیمه .و هردفعه میام ازاین لجنزار بکشم بیرون نمیشه.باهیچ کس نمیتونم حرف بزنم درمونده شدم وازخودم نفرت دارم
۰ پاسخ۰ بازدید
1403/10/07
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995955
ذهن ام بهم ریخته است نمیتونم کسی وارد زندگیم کنم خیلی تنهام
۲ پاسخ۹ بازدید
1403/10/03
سوال 995924
با سلام، من یه مرد مجرد 38 ساله ام و شاغل هستم، وقتی 20 سالم بود تازه خدمت سربازی تموم کرده بودم که توی شرکت نفت در جزیره خارگ استخدام شدم الان 18 ساله که اونجا شاغل هستم، قبلنا دوست دختر زیاد داشتم ولی هیچوقت توی فکر ازدواج نبودم چون کم سن و سال بودم ولی از سن حدودا28 سالگی احساس تنهایی میکردم چون من بچه سال بودم که پدر و مادرم فوت کردن تنها بودم و همونطور که گفتم از 28 سالگی دوست داشتم ازدواج کنم ولی نمیدونم چرا هر موردی پیدا میشه نمیتونم تصمیم درست بگیرم هر چی فکر میکنم باید چیکار کنم نمیدونم با این حال که خیلی دلم میخواد ازدواج کنم ولی در مورد هر خانومی نمیتونم تصمیم گیری کنم واسه ازدواج، الان 38 سالم شده دیگه واسه ازدواج سنم داره میره بالا ولی نمیدونم باید چیکار کنم لطفاً راهنماییم کنید چون واقعا از تنهایی خسته شدم از طرفی هم دیگه علاقه ای به رابطه های زودگذر ندارم فقط میخوام با کسی که کنارش احساس خوبی دارم ازدواج کنم ولی نمیشه نمیتونم تصمیم بگیرم، تورو خدا یه راهنمایی درست بهم بکنین بخدا از این وضعیت واقعا خسته شدم دیگه احساس میکنم دارم افسرده میشم، ممنون
۴ پاسخ۲۹ بازدید
1403/10/02
سوال 995922
با سلام من ۳۶ سالمه و یه ازدواج ناموفق تقریبا دو ساله در سن ۲۱ سالگی داشتم آخع هر پسری از غریبه همکار که برام اومد تا فهمید من ازدواج قبلی داشتم رفت . خواستم بگم تو این برهه زمانی درسته که ما طلاق گرفتیم لابد حکمتی بوده ولی خود من به شخصه دیگه هیچ رابطه ی پنهانی و دوستی با هیچ پسری نداشتم و اتفاقا خیلی از این موارد بود ولی نخواستم که راه کج برم .البته که کبوتر با کبوتر باز با باز .لطفا جایی میرید که یه خانم جوان و مطلقه بدون بچه هست سریع قضاوت نکنید بعضا از خیلیا باحیاتر و با ایمانتر و بروزتر هستن و خودشون رو پاک نگه داشتن چون میخوان برای یه نفر باشن
۳ پاسخ۲۷ بازدید
1403/09/19
ناشناسخانواده و روابط
سوال 995840
سلام خانم شربیانی عزیزخسته نباشیدسوال کرده بودیدچندموردرو...ما۱۱ماهه باهمیم وروزاول اومدن خاستگاری انگشترانداختن درخانواده وچندتابزرگتروچون شرط خونه گذاشتم گفتم ملک بخرن بعدعقدکنیم خریدملک طول کشیدمنم میدونستم به اسونی نیست تواین اوضاع مملکت خریدملک اگه خودشون داشتن وهمونومیزدن یاشش دنگ یاسه دنگ چراولی ایشون رفتن برای من خریدن واین خریدملک هشت ماه طول کشیدتاکارکردن وروپسندازفعلی خودشون گذاشتن برای خریدخونه.تاخریدوتموم شدوسندش یه ماه طول کشبدبیادهمون هشت ماه وخورده طول کشید. براهمین ازدواجمون طول کشیدبه هرحال.بعدمدارس شروع شدمنم فرزندمواینجاثبت نام کردم ودرس میخونه ایشونم همسن بچه من بچه داره اونجاثبت نامه ودرس میخونه یخورده بخاطرمدارس وامتحان وگرفتاری های زندگی نشدبعدایشون کارشون روبیشترکردن چون روشون برای زندگی وخریدخونه ووخرج وهزینه های دیگه فشاربودکارش بیشترشده ووفت وزمان کم میارن کارشونم جوریه برمیدارن قبول میکنن کارمشتری روبایدانجام بدن وتحویل بدن دیگه هی سرش شلوغترشدتوکاروزندگی ازیطرف دیگم ماشینشون خراب شدودرست نشدمجبورشدن اونوبدن وسه برابرهزینه کنن ماشین جدیدونوبگیرن وهزینه وفشاروچک واینازیاددارن شرایط نشدوقت برای دیدن ماباشه.این مابین تواین یازده ماه پنج ماه وهموندیدیم براهمین شرایط هاشدوگرنه ایشون جونشون داره درمیره فقط یه ساعت منوبیین ازطرف دیگه هم این وسط نقل مکان داشتن برای خودشون برای خونه ای که زندگی میکنن وبازهم این مابین چون میخان مهمونی وجشن بگیرن سمت خودشون برای عقدمون میگن هزینه میخادوهزینه های مهظروعقدوحلقه وحتی چیزای دیگه فکرمیکنن وابایدکارکنه که بتونه برسونه همروقراراخرمون دیگه تاقبل عیدبوده که دستش خالی شده یه مقداردیگه کارکنن جمع کنن برای کارای اخرمون.مخالفتی ندارن خانواده اگه بخادبه حرف اون هاباشه ازخداشونه ازدواج کنم برم ولحظه ای اینجانباشم صحبت کردم درموردمشکلات خانوادگی خودم درگفتگوهاهرخاستگاری میومدبرام مادرمن هدفش اینه من برم براش مهم نیست خوب هست زندگیم بعدهایابد.درمورداین اقاهیچ جرف منفی نمیزنن جون بهشون احترام گذاشته وبراشون هنیشه خوب بوده ومحبت کرده چیزخاصی ومخالفتی نکردن تاالان ندیدنمون وطول کشیدن عقدمون بنابرچیزهایی اتفاق افتاده که گفتم بخاطرهمون شرایط وموردها.ایشون تاقبل عقدگفتم مسکن خریدن حتی طلای قراردادی من روخریدن بیشترازاونم خریدن.فقط میگم این مشکلات مابین خودمون هم هی قهراشتی قهراشتی گاهی حالم ازاین رابطه بهم میخورداین اواخرخیلی قهرواشتی داشتیم به حالت سردی رسیده دیگه پای حرف ایشون بشینی مقصرهمش طرف مقابل رومیدونه ودلیل رفتاراش رفتارای طرف میدونه ولی درصورتی که من خیلی مثال هازدم جاهایی که واقعاعقلی واحساسی منطقی فکرمیکنم بی تقصیربی گناه بودم ایشون اون برخوردروداشتن.دیکه من کوچیکترینش رومیگم براتون من روتوجمع صداکردن من نشنیدم وواقعامتوجه نشدم توشلوغی دوروبرم وسروصداهاایشون قهرکردحرف نزدچندساعت جوری که من برم سمتش وحرف بزنم خنده شوخی کنم شیطونی کنم بخنده وسریع وابده انگارنه اتگارکه قهربوده قبلش قهربودتوقیافه بودچرامن الویتت نیستم چرانشنیدی چندبارصداکردم.یاتومشهدپدرم بودمن نتونستم اومدن کنارم ازخجالت دستشون روبگیرم کل مسیرباهام حرف نزدن توقیافه بودچرادستم رونگرفتی دیگه مامیخایم ازدواج کنیم انگشترانداختم بخای حساب کنی زن منی توتوبازاردستم روردکردی نگرفتی بخاطربابات یااطرافیان رفت جلوترمن قدم زداین اخلاقارونمیدونم چی بزارم اسمش روشخصیتشه بی منطقه بی درکه مفهوم حرفام رونمبفهمه یابدمتوجه میشه کلاقهریه هرچی بهش برمیخوره ذاتیه خصلته براهمین اینقدرسرموضوعات مختلف اتفاق میوفته احساس میکنم اصلاحرف منونمیفهمه تادهن وامیکنم.
۲ پاسخ۱۴ بازدید