پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1402/03/23

سوال 28105

خیلی از زندگی خستم چیکار کنم تا حالم خوب بشه ۳ بارم خودکشی کردم
1401/05/15

سوال 18513

سلام وقت بخیر دختری هستم ۱۷ساله در خانواده مذهبی .بنده از کلاس چهارم دبستان خواستگار داشتم در صورتی اصلا در خانواده ی ما رسم نیست در سن کم ازدواج کنن .خیلی تمایل به ازدواج دارم چون باعث میشه مانند واکسنی در برابر گناهان حفظ کند و به وعده ی قرآن آرامش را فراهم کند ...حدود چهار سال پیش به پسر عموم علاقه مند شدم و به دلیل شرایطی که بود نمیدونم خوب یا بد احساسم را نتونستم منتقل کنم ولی خانواده ام مطلع بودن از حالم ولی با ازدواج با پسر عموم مخالف بودن(البته از نظر عقلم هم مورد خوبی نبودن اما بسیار در قلبم نفوذ کرده بودن)،با تمام سختی های عشق یک طرفه زندگی کردم و درس خواندم و در این زمان هم خواستگار های زیادی داشتم و حتی یکی شان هم به مراحلی کشیده شد ،اما به دلیل تفاوت درونگرا و برونگرا بودنمون اونا رفتن خیلی بهم لطمه وارد شد ...خیلی از خدا کمک خواستم که پسر عمویم و این مورد را فراموش کنم اما گاهی اوقات آنقدر فشار روحی زیادی وارد میشود که حتی به خودکشی هم فکر میکنم لطفا کمکم کنید ( مشاوره هم خیلی رفتم اما فایده ای نداشتند،در یکی از مشاوره ها هم فرمودند که از سن ۱۷تازه اوج خواستگار ها شروع میشود اما ....دیگر خبری نیست و انگاری میخواستند بچگی مرا خراب کنن و برن...)دوستانی که این پیام بنده را میخونن توجه داشته باشن بدی بنده و امثال من را پای دین و مذهب ننویسید...التماس دعا
1401/03/18

سوال 17259

سلام من آقا 37 سالہ مادرم فوت شدہ خواھر برادرھا ھم سر خونہ خودشون پدر ھم ازدواج کردہ رفتہ من موندم تنھا ھیچکدومشونم نمیگن آستینی بالا بزنیم برادر ما گناہ دارہ دچار افسردگی شدید شدم چندسالی دیگہ دنبال راھی میگردم خودکشی کنم ھمہ درھا روم بستہ شدہ بخاطرہ کروناھم شکست مالی خوردم دوبارہ از صفر شروع کردم ولی اینروزا فقط دنبالہ راہ خودکشی ھستم حتی حوصلہ گوش کردن بہ موزیکم از دست دادم و۔۔۔
1401/03/18

سوال 17252

سلام. من مدتیه مخم اینقدررر تحت فشاره که رد داده و دیگه قید همه چیو زدم و حال نمیکنم جبرا کاریو انجام بدم حتی اگه خدا بگه..از یه طرفی م اعتقادات مذهبیمو نمیتونم بیخیال شم و کلا برم تو فاز شهوت و عشق و حال... ینی گاهی به نعل میزنم گاهی به میخ**** یه روز تا خرخره تو گناهم یه روز توبه... خسته شدم بقرآن ازینهمه بلاتکلیفی....با خدا حال نمیکنم ولی میدونم غیر خدا هم برم جای دیگه، ته نداره و الکی فقط خودمو هدر میدم...فشارایی که رومه منو تبدیل به این موجود بی روحی که میگم کرده،، ننه بابام چندسال پیش طلاق گرفتن از زمان کودکیمم اینقدرررر ترور شخصیتی و کتک خوردم ازشون که الان باوجود اینکه ۲۵ سالمه خودمو یه آشغال بیمصرف بیشتر نمیدونم وهمیشه حرفای ننه و بابام تو مخم تکرار میشه.... از طرفیم اعتقاداتم اجازه نداد ننه مو ول کنم تنها زندگی کنه و رنج بکشه،،، ازش حالم بهم میخوره ولی چون خدا گفته هواشو داشته باش مجبورم تحملش کنم.... بعد از اینهمه عمر، ینفر پیدا شد عاشقش شدم (چون اهل دختربازی و این چیزا نیستم دنبال دوس دختر و اینا نرفتم...چون اعتماد به نفس نداشتم) خلاصه عاشق این دختر شدم و حتی خواستم باش قرار بزارم قرار گذاشتم گلزارشهدا، که نکنه یه وقتی دستم به خطا بره گفتم حداقل بریم پیش شهدا نه کافی شاپ.... یبارم بهش دست نزدم و .... ولی به بدترین شکل شکست عشقی خوردم... اینم از دومین شکست...الانم ۴-۵ ساله که عین خر دارم کار میکنم ولی دو قرون پول ندارم واسه خودم ادم باشم..نه سیگاری م نه رفیق باز نه.... ولی خرج زندگی مشترک خودمو ننه م کردم...تنهایی و بی کسی خیلی بهم فشار میاره و دهنمو سرویس کرده...هیچچچچچ امیدی به آینده ندارم و دوس دارم همین الان ماشین زیرم کنه بمیرم خلاص شم ازینهمه درد... چون میترسم اگه خودکشی کنم برم جهنم، بارها از خودکشی دست کشیدم ولی یادم نمیره از زمانیکه 13 سالم بود بارها و بارها دست به خودکشی زدم ولی پا پس کشیدم.....هرروز میرم سرکار ولی بخدا تمام روز احساس خستگی یی دارم تو روحم که دوس دارم سالها بخوابمو بیدار نشم...یه روز یکی بیاد با مهربونی بیدارم کنه دستمو بگیره بگه داش رضا،، تو از توی سیاهچال در اومدی،پاشو عزیزم روزای سیاه دیگه تموم........... من عین یه ماهی ام که برعکس بزاریش تو لیوان...ینی سرش تو آبه و بدنش بیرون از آب...بقول معروف، زنده س ولی زندگی نمیکنه.....میدونی؟ شاید نتونستم حال زارمو خوب توضیح بدم...ولی بقرآن شبای جمعه هفته به هفته میرم هیئت، تو دلم میگم یا امام حسین ع، آقا بزن تو سر ما آدم شیم، یا ما رو بکش راحت شیم.....ولی هیچ...نه اهل بیت و خدا رو دارم، نه عشق دنیا رو کردم...شدم عین خوارج... نه عشق اینورو کردیم نه عشق اون دنیارو....تو رو خدا منو راهنمایی کنید ولی نه روانشناسانه!! بلکه جوابی که عمق وجودتون باشه و خودتون درک کنید من چی دارم میگم نه اینکه صرفا پاسخی بدین که دیگران میگن یا تو کتابا نوشته...اگه کمکم کنین، من واقعا چیزی ندارم جز اینکه دعا کنم خدا ایشالا شمارو هم مدد بده که کسیو که رسیده ته خط کمک کردین...به قول شاعر: " ما آخر خطیم، اون ور تر ش...".........
1401/01/20

سوال 16239

سلام وقتتون بخیر من تو خانواده ایی بزرگ شدم که پدرم خیلی توخواستگارایی که میومد سخت گیری میکرد الان میگه تو باید تاالان ازدواج میکردی و حرفای منفی ازطرفی بشدت پدرم غریبه هاو حرفاشون روقبول داره نمیدونم یه وقتامیخوام خودکشی کنم و میزنم زیرگریه نمیدونم چکارکنم و مستاصل شدم ممنون میشم راهنماییم کنید خانم دکتر
1400/08/26

سوال 13852

سلام من بچه روستام،تو‌روستایع ما عموما از سن۱۲سالگی دخترا ازدواج میکنن تا۲۲یا۲۳دیگ بعدش میگن ترشیده،من الان در آستانه ۲۹سالگی ام سه تا خواهر داشتم ک در سن زیر ۱۸ازدواج کردن پدرم فوت کردن الان با مادرم و برادر باخانمش در خانه پدریم زندگی میکنم،برادرم رفتارایع عجیب سختگیرانه ای داره علاقه زیادی ب تحصیل کار دارم ولی میگه دختر مجرد نباید بره دانشگاه نباید بیرون باشع نباید مهمونی بره نباید مراسم عروسی بره.....‌برعکس بقیه اهالی روستا ک همه جوانانش تحصیل کرده اند،حتی اجازه ازدواجمون نمیده میگع فقط طرف باید فامیل باشع خاستگار داشتم ک هیچ مشکلی نداشت فقط بخاطر اینکه نسبت فامیلی نداره رد کرد،بحرف مردم بیشتر ازما توجه می‌کنه میگع ب مردم چی بگم بگم این خاستگار کی چیه ،والا تو روستای ما هیشکی هیچی نمیگه این طرز فکرش واس ۵۰سالع پیشع،با داییم صحبت کردم بش بگه ی بزارع درس بخوونم یا اجازه ازدواجموبده داییمم میگه اون سرپرستع توعه.....تو این دنیا همه مشکلات قفلی کردن رومن.خیلی وقتا ب مرگ فک میکنم میگم هیچ راهی جز خودکشی نیی ولی چون آدم رویا پردازی ام ب رویاهام ک فک میکنم پشیمون میشم از خودکشی میگم خدا بزرگه شاید درست شد.....وبا این خیال زندگی سختموش میگذرونم،ی راهکار بدید من باید چیکار کنم؟؟؟