سلام۲۸سالم ۳ ساله بودم مادرم از دست دادم تو تصادف بعد پدرم رفت زن گرفت که اون زنه یه دختر هم سن من داشت الان هم دوتا بچه ای دیگه داره داداشم هم تو تصادف از دست دادم سال ۱۴۰۱ بود نامزادی کردم خانواده شوهرم خیلی وقت میان که بدون هیچ عروسی چیزی ببرم خونه ای بخت اما من دوست ندارم از خانواده ام جدا بشم تازه تو مدرسه کار میکنم مدیر هستم زنگ میزنن که بیا سرکارت اصلا از خونه دوست ندارم برم بیرون اما از یه جا هم میگم برم پیش دخترام من باید بهشون یاد بدم چطور سر پا بمونن تو سختی هاو...
دختر من به صدای ناشی از غذا خوردن مثلا خوردن خیار و خوراکی های صدا دار خیلی حساسه و همین باعث شده نتونیم دور یک سفره غذا بخوریم و همش به من و پدرش ایراد میگیره که دهنتون خیلی صدا میده و از ما فاصله می گیره. به نظرتون دخترم بیماری روانی خاصی داره که اینجوری شده. این شدت حساسیت به صدای غذا خوردن رو من تا حالا تو کسی ندیدم
من 40 سالمه و از ازدواج ترس زیادی دارم و هر بار که به خواستگاری میرم تا میخواد جدی بشه جا می زنم و نمی تونم ادامه بدم. میشه کمکم کنید تا بتونم به این ترسم غلبه کنم ...