

روانشناسی و سلامت روانی
۲۹۹٬۰۷۱ سوال۳۰۴٬۳۸۱ دنبالکننده
سوالات این دستهبندی
1402/07/14
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 989433
وقتی تنهام و کسیو ندارم خونه هم جدا از خانوادس و فرزند خوانده ام هیچ رفیق ندارم با یه خانوم بزرگتر از خودم دوست بودم اونم همش اذیتم میکرد تهمت میزد با اینکه اشتباه بود همش دعوامون بود الانم رفته دارم میلرزم و گریه میکنم ای خدا ای کاش کسی بیاد حالمو خوب کنه همش منتظرم کسی بیاد باهام باشه نیست و دیونه میشم خودکشی میخوام کنم کمک کنین
۱ پاسخ۸ بازدید
1402/07/14
سوال 989432
با عرض سلام خدمت کارشناسان محترم بنده 40ساله و با خانمی آشنا شدم و با صحبت با یکدیگر تقریبا از لحاظ اخلاقی با همدیگر تفاهم داریم ولی از لحاظ مذهبی تفاوت داریم ولی با صحبت تقریبا به راه حل رسیدیم ولی از ابتدا از لحاظ ظاهر ایشان به دلم ننشسته بود گاهی قبول میکنم گاهی خیر مجدد پشیمان میشوم لطفاً راهنمایی کنید
۱ پاسخ۱۳ بازدید
1402/07/13
سوال 989420
سلام و درود من ادمی خیلی مهربان و دلسوز و مسؤلیت پذیر نسبت به خانواده یعنی وقتی میخان کار مهمی انجام بدن مثلا مسکن خرید کنند یا ازدواج کنند یا حتی کارهای ریز یا من خودم داوطلب ورود میکنم یا آنها من رو دخالت میدهند این کار خیلییییی وقت ها باعث رنجش خودم شده چون احساس میکنم خانواده ام فکر میکنند وظيفه ام انجام میدهم. البته به این نتیجه رسیده ام ک در کارهایشان دخالت نکنم یا کمتر ورود کنم. ذهنم دگیر هست ایا من مشکل شخصیتی یا روانی دارم. لطفاً راهنمایی بفرمایید با سپاس فراوان
۱ پاسخ۷ بازدید
1402/07/13
سوال 989419
سلام و درودخیلییییی خلاصه، مشکلاتمو به عرض تون میرسونم. در خانواده پر جمعیت متولدشدم4 تا خواهر به فاصله سنی کم بعد من بودن مادرم بین من و خواهرم تبیض قائل میشد تا اینکه خواهر 2 سال کوچکتر از من ازدواج کرد، و سر کوفت های مادرم بیشتر شد ک من عرضه نداشتم ازدواج کنم. اینقدر من رو تحت فشار روحی و روانی قردادند ک مجبور شدم با یک معتاد ازدواج کردم. بعد 6 ماه از ازداج ما گذشته بود ک طرف کار نمیکرد و دخالت خانوادهش خیلی زیاد بود و هیچ احساس مردانگی هم نداشت مثل خواهر و برادر در کنار هم در خانه پدریش زندگی میکردیم. ولی متاسفانه مادرش در همه کارهای من دخالت میکرد و ارامش ازم گرفته بود. هیچ پولی هم نداشتم. ک خانه ی رهن یا اجاره کنیم پدرم هم وضع اقتصادی خوبی داشت ولی کمک نکرد و پیش نهاد جدایی داد من تاز 22 ساله بودم. با وجودی ک از خانه پدریم وحشت داشتم و دوست نداشتم بر گردم. ولی جدا شدم و رفتم خانه پدرم، مادر م اذیت و آزار ش نسبت بمه چند برابر شد، و بعد دو سال از طريق معرف با پسری عقد کردم، بعد یک هفته ازدواج ما به هزار دلیل بهم خورد یک دلیل اصلی طرف مقابل از من جهيزيه کامل و ارث پدری از من خواستند ک در توانم نبود ، پدرم می توانست کمکم کند ولی سرنوشت من برایش مهم نبود بعد جدایی خیلییییی وضعیت روحی و روانی من بهم ریخته بود کسی نبود من رو درک کند اغوشی نبود من رو ارامش بدهد تمام وجودم استرس نگرانی و ناامیدی احاطه کرده بود شبها همش کابوس میدیدم و تو خواب جیغ میزدم ولی باز مادرم کوتاه نیومد چرا چون دختراش ک خواهرای خودم باشند بزرگتر شده بودن بهم میگتن تو تل سر راهی باید برداشته شوی با وجود تو خواستگاری واسه بقیه خواهرات نمیاد و من نزد اطرافیان و فامیل زشت شده بودم ابرو و شخصیتم زیر سؤال رفته بود همش از مردم مخصوصاً فامیل فراری بودم اجازه درس خوندن هم نداشتم. بعد جدایی دو سال بعدش با اقای ازدواج کردم ک میدانستم ک اشتباه هست ولی خداااااااا میداند و بس ک خانواده ام چقدر من روشکنچه کردن ک راضی به رفتن با مرد زن دار شدم تاره شده بودم 31 ساله بعد 6 ماه عقد ک قرار بود طرف واسم خانه مستقلی رهن و اجاره کند زد زیر حرفش و گفت باید بیای خانه خودم و کنار همسرم وفرزندانم زندگی کنید از طزفی هم خانواده من بخصوص مادرم همچنان من رو اذیت میکرد ک باید بروم ناچار با اشک و اه رفتم خانه شوهرم ، از همان ابتدا خانم همسرم بطور کامل ارامش ازم گرفن انگار ک دستش گذاشته بود روی گلوم و همش احساس خفگی می کردم. هرچند با همسرم صحبت کردم ک در حد توانت ی منزل مستقل برای من بگیر خانمش اجازه نداد و شوهرم خیلییییی دهن بین بود، خانمش در غیاب شوهرم من رو حتی کتک میزد تهمت میزد مهدویت همجور اعمال میکرد، بعد 3 سال زندگی نکبت بار من ان خانه رو ترک کردم و همسرم بهم اهمیت نداد ک ی منزل برایم رهن کند خودم هم مثل همیشه جیبم خالی بود خیلییییی حالم بد بود از این وضعیت ک برام پیش اومده بود خلاصه باز من تو این بازی هم بازنده شدم، حالا شده بود 34 ساله ک 3 تا شکشت تجربه کرده ، من زمانی ک باید درس میخوندم و دانشگاه میرفتم دگیر دادگاه بودم وقتی باید فرزندم در اغوش میگرفتم یاس نامیدی و تنهایی و دربدری من رو در اغوش میکشید، ی چیزی هم ک خیلییییی اذیتم میکرد این بود ک فکر میکردم اطرافیان فکر می کنند من احمق و ابلح هستم ک اینقدر اشتباه میکنم. ولی اینبار با توجه به اصرار خانواده ک گفتند بیا بر گرد پیش خودمون و مخالف بودند، من یه مقدار طلا داشتم ی اتاق گرفتم و زندگی فقیرانه ام شروع کردم، مدتی منتظر شوهرم موندم. ولی بر نگشت و میگفت تو این گرانی مدیریت دوتا زن سخته و پشیمون هستم ک چرا دو زنی شدم. خلاصه جدا شدیم ولی این بار چون من مستقل شدم از هر جهت خودم رو مدیریت کردم و حالم نسبت به هر زمانی ک گذشته داشتم بهتره غصه گذشته هم نمیخورم چون گذشته در گذشته ، خانواده ام هر چند خواسته یا ناخواسته من رو اذیت کردند ولی هیچ کینه ای ازشون ندارم و به این باور هستم ک انها خیلی نادان و نا اگاه وخودخواه بودن، پدر و مادرم دوست دارم و هر وقت بهم نیاز داشته باشند در خدمتشون هستم. من کار میکنم و زندگی ام اداره میکنم بدون نیاز بدیگری حتی از نظر روحی روانی خودم رو ساخته ام . چیزی ک اذیتم میکنه در حال حاضر تنهایی و ادمی نیستم ک اهل دوستی باشم همیشه احساسات م رو کنترول شاید هم سرکوب کردم ک ابرویم حفظ شود لطفاً خواهشاً من رو راهنمایی کنید بفرمائید من چند در صد خودم مقصرم و باید چکار کنم. باسپاس فروان
۲ پاسخ۳۴ بازدید
1402/07/13
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 989413
سلام خسته نباشیدمن اوایل شروع روند های خواستگاری ام دو سه مورد پشت هم اومدن منو دیدن و بنابردلایلی ک مقصرش من نبودم و بیشتر گیر های شخصی خودشون بود منو رد کردنحقیقتش با وجود اینکه میدونم مقصر من نبودم اما اعتماد به نفسم در برابر خواستگار پایین اومده، خصوصا اگر خودم خوشم بیاد از طرف ک دیگی هیچیاحتیاج به کمک دارم
۱ پاسخ۲۲ بازدید