پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1399/07/07
ناشناسعمومی

سوال 728693

سلام.من 8ماه پیش با پسری اشنا شدم كه بهم قول ازدواج داد و حالا متوجه شدم اون متاهل بوده.خیلی وضعیت بدی دارم و احساس میكنم دیگه نمیتونم زندگیمو ادامه بدم.نمیدونم چیكار كنم كه بتونم زندگیمو دوباره بسازم.انگار زندگیم تعطیل شده.حتی حوصله ی درس خوندن ندارم.به شدت احساس تنهایی و سرخوردگی میكنم.انگار یه جورایی عقده ای شدم.من قبل از اون با كسی رابطه نداشتم و اون با گفتن اینكه قصدش ازدواجه منو راضی به هركاری كرد.حالا با یاداوری لحظه هایی كه روح و جسمم رو بهش دادم احساس جنون بهم دست میده.اینقدر به همه بی اعتمادم كه نمیتونم حتی از خونه بیرون برم.تنهایی خیلی خیلی عذابم میده و فكر اینكه گناهم چی بود كه این اتفاق باید واسه من بیفته؟دلم میخواد درس بخونم تا ازین افكار بیرون بیام اما همین كه به كتاب نگاه میكنم كنترل ذهنم از دستم خارج میشه.بارها خواستم با گفتن همه ی اتفاقای پیش اومده به خانواده ی اون ازش انتقام بگیرم اما نتونستم به بچه هاش فكر نكنم و دلم سوخت.این در حالی هست كه اون حتی اگه من نباشم به شدت زنش خیانت میكنه.ولی خودم رو قانع كردم كه انتقام دردی ازم دوا نمیكنه...ولی نمیدونم چطوری آروم بشم؟چطوری به خودم كمك كنم؟
1399/07/07
ناشناسعمومی

چالش ارتباطی در کار تیمی

من ۲۴ سالمه و برنامه‌نویسم. تو کار تیمی و ارتباط با همکاران مشکل دارم و خیلی ساکت و کم‌حرفم، در حالی‌که بیرون از کار آدم شوخ و اجتماعی‌ای هستم. سعی کردم تغییر کنم ولی نشده؛ به نظرتون مراجعه به روان‌پزشک می‌تونه کمکم کنه؟
1399/07/07
ناشناسعمومی

سوال 563036

باسلام من برادری دارم از من 3 سال بزرگتر كه هیچ وقت با من كنار نمیاد .خیلی بداخلاقه و در خونه تا جایی كه مثلا همسایه ها بشنوند یا در بیرون و در پیش دیگران و مخصوصا پسرها با الفاظ بد منو مورد خطاب قرا میده.فقط دستور میده و منم با اینكه دوست ندارم دستور بگیرم و لی ناچارا اطاعت می كنم ازش چون اگه گفته شو نكنم كتك میزنه.این موضوع خیلی رنجم میده و بااینكه دختر خوشبینی هستم ولی رفتاهاش خیلی تاثیر بد میذاره تا جایی كه وقتی پیش دیگرانم نمیتونم با كسی حرف بزنم چون اعتماد به نفسمو ازم گرفته.مثلا در خانه به من میگه كه حق نظردادن در هیچ موردی ندارم و حتی میگه تو آدم نیستی كه بخوای نظر بدی.من بیشتر از یكی دو كلام نمیتونم بهش جواب بدم چون تا بخوام حرف بزنم با صدای بلند داد میزنه تا جایی كه كم می مونه آبرومون بره.پدر و مادرم هم در مقابلش نمیتونن كاری كنن چون اونا هم ازش میترسن خواهش میكنم راهنماییم كنین
1399/07/07
ناشناسعمومی

سوال 561766

فردی هستم با قد 50/1 - وزن 68 کیلوگرم و میزان فعالیت ( کارمند پشت میز نشین و استفاده کننده از سرویس ایاب و ذهاب اداره ) که بیشتر بعداز ظهرها احساس ضعف و گرسنگی دارم و بعضاً دچار سر درد می شوم .لطفاً با ارائه یک رژیم غذایی مناسب مرا در امر کاستن وزن خود و بهبود سردردها و اشتهای کاذب راهنمائی کنید .<br> <br> با تشکر سهیلا قزلو
1399/07/07
ناشناسعمومی

سوال 504033

سلام ممنون از این که این بخش رو در اختیار کاربران قرار دادید . من مشکلی دارم که آن را با شما در میان میگذارم امیدوارم که به من کمک کنید. من اولین بار سال 86 کنکور دادم چون خیلی به رشته پزشکی علاقه داشتم انتخاب رشته نکردم سال 87 دوباره برای کنکور خواندم. رتبم خیلی خوب شدپیش هر مشاوری که رفتم به من اطمینان داد که حتما در یکی از رشته های دکترا پذیرفته می شوم. به خاطرهمین من بعد از رشته های دکترا برای این که فرم انتخاب رشته ام پر شود چند رشته را بدون در نظر گرفتن مسافت دانشگاه زدم اما به علت بومی سازی من در رشته های دکترا پذیرفته نشدم . در یکی از رشته های پیراپزشکی پذیرفته شدم در شهری بسیار دور.من خیلی گریه میکردم از این که پزشکی قبول نشده ام . اطرافیانم برای این که مرا آرام کنند شروع کردند به گفتن معایب رشته پزشکی. کم کم با گذشت زمان من از رشته پزشکی متنفر شدم چون فقط به جنبه های منفی این رشته فکر می کردم . چون دانشگاهی که پذیرفته شده بودم خیلی از شهر خودم دور بود مجبور شدم به خوابگاه برم . اصلا نتونستم خوابگاه رو تحمل کنم هر روز صبح که از خواب بلند میشدم ترس عجیبی من رو فرا می گرفت به طوری که اصلا نمیتونستم به کلاس بروم سه ماه تحمل کردم اما بعد از آن به بهانه این که من رشته ام را دوست ندارم انصراف دادم . دوباره شروع کردم به خواندن کنکور با این تفاوت که به خاطر ترسی که در من مانده بود دیگر دوست نداشتم به دانشگاه بروم اما نمی توانستم این را به خانواده ام بگویم . به خودم امید می دادم که اگر در شهر نزیک تری قبول شوم خوب می شوم .مشکلات روحی فراوانی برایم به وجود آمد اما نمی توانستم به کسی بگویم .بالاخره من کنکور دادم و ازشانس بدم در پزشکی پذیرفته شدم . از روز اول که وارد دانشگاه شدم سعی کردم همه چیز را فراموش کنم اما ترس از آینده رشته پزشکی دست از سرم برنمیدارد .در همین چند ماه به افسردگی حاد دچار شده ام مجبور شدم ترمم را حذف کنم الان هم داروهای ضد افسردگی مصرف می کنم.الان من دو راه دارم یکی این که رشته پزشکی رو ادامه دهم که وقتی به آن و خوابگاه فکر می کنم دیوانه می شوم. دوم این که در شهر خودم به دانشگلاه پیام نور بروم. من ازشما میپرسم آیا من با این روحیه و وضع روحی که دارم برای رشته پزشکی مناسب هستم؟؟ یا این که برای حفظ سلامتیم پشت پا به تمام زحمت های بزنم و پزشکی را رها کنم؟ و این که آیا از طریق دانشگاه پیام نور میشود به درجات عالی تحصیلی رسید؟
1399/07/07
ناشناسعمومی

سوال 744899

با سلام کفنی که از کربلا برایم آورده اند در قسمت چپ و راست تکه ای که سرتاسری نامیده می شود که روی دو تکه ی دیگر بسته می شود، دعا هایی نوشته شده است و وسط آن خالی است آیا می شود در وسط آن که خالی است دعای دیگری یا سوره قرآنی نوشت منظورم این است که یعنی اگر در همه جای آن دعا یا قرآن بنویسیم موقعی که روی میت می بندند با توجه به اینکه ممکن است این دعاها زیر میت قرار بگیرند آیا بی احترامی صورت نمی گیرد . باتشکر
1399/07/07
ناشناسعمومی

سوال 523368

برای واخواست سفته ای كه فقط امضاءدارد چكاری لازم است آیا با 15000000ریال سفته میشه حكم جلب گرفت؟چطوری؟<br>با چك سفید چطور میشه حكم جلب گرفت؟آیا باید مبلغ و تاریخ زد مراحش رو لطفا بگید با تشكر
1399/07/07
ناشناسعمومی

سوال 607782

سلام خانم مشاور؛<br><br>بنده دانشجو هستم و در همون محیط علمی دانشگاه از روی معیارهای منطقی خودم خانمی رو برای ازدواج انتخاب نموده ام که از طرفی هم اقوام دور ما محسوب میشود.<br>بعد از چندماه زیر نظر داشتن ایشان ازش خواستگاری کردم و جواب ایشان هم مثبت هست.<br>ولی چیزی که هست خودم و خودش از این قضیه فقط با خبریم و الان حدود 5 ماه هست که با هم هستیم ولی سعی کردیم که خدا و قداست این عشق بینمون حفظ بشه.<br><br>الان از شما کمک میخوام که چطور از چه راهی به خونوادم بگم که من میخوام ازدواج کنم، این رو هم بگم که سوال من فقط این هست که به خونواده چطور بگم که با این شرایط دانشجویی که ترم اخر هستم و کاری ندارم چطور به اونا بگم که زن میخوام ، ممکن هم هست با شنیدن خواسته من هم خوشحال بشن ولی من یه جور رودربایسی دارم که بخوام بهشون بگم ، واقعا مدتیه که میخوام بهشون بگم ولی نمیتونم ، شما چه کمکی میتونید بهم کنید؟<br>هم من هم خانوم با هم نظرداریم که خونواده ها در جریان باشن، ولی با همچین مشکلی روبرو هستم ، اگه من مستثل هم بودم راحت تر بود گفتن اینکه میخوام ازدواج کنم، ولی با این وضعیت الان یکم سخته، شما چه راهکاری بهم پیشنهاد میدید؟<br>متشکرم
1399/07/07
ناشناسعمومی

سوال 671790

سلام. من و همسرم 4 سال و نیمه با هم عروسی کردیم و الان یه تو راهی دارم که ایشالا خرداد بدنیا میاد. من به یه مشکل خیلی جدی برخورد کردم. ببخشید صحبتای من خیلی خصوصیه. اما حتی با مادرم هم نمیتونستم در میون بزارم. ما هیچ وقت توی روابط جنسیمون از کاندوم استفاده نمیکنیم حدود 1 سال پیش چون گاهی استفاده می کردیم شوهرم کاندوم خرید و داد به من. گاهی خیلی کم استفاده میکرد قبلا. اونوقت بعضی وقتا بی مقدمه می پرسید که کاندوما راستی کجان! منم برام عجیب بود و چیزی نمی پرسیدم و بعد چند بار که پرسید بهش گفتم کجاس. اوایل بارداری هم من یبوست خیلی بدی با خونریزی گرفته بودم که به تجویز داروخانه اون رفت برام لوبریکانت گرفت. که مشکلم حل شد. دوباره چند باری بی مقدمه می پرسید ژل رو راستی کجا گذاشتی. من هم روم نمیشد هم اینکه ازش می ترسیدم بپرسم چرا! البته فکر کنم پرسیدم میگفت همین طوری. تا اینکه دوباره امروز پرسید منم گفتم نمی دونم همین جاهاست .دیگه طاقت نیاوردم گفتم یعنی چه چند وقت یبار این سئوالو می پرسی مگه واسه چی می خوای؟ هی طفره رفت تا اینکه عصبانی شد گفت تو چرا از من قایمش می کنی گفتم قایم نکردم خلاصه کلی عصبانی شد. گفتم آخه آدم از چیزی می پرسه که بهش نیاز داشته باشه. تو واسه چی می خوای. اونم تو عصبانیت گفت لابد نیاز دارم. خلاصه الان شدید قهره و منم با این وضع بارداریم کلی گریه کردم بنظر شما من چیکار کنممممممممممم؟
1399/07/07
ناشناسعمومی

سوال 426232

با سلام <br>به نظر شما و با توجه به پرسش های که انجام داده ام و اینکه به مشاوره نیز رفته ام و من فکر می کردم که مشکل من کم رویی است که بعد فهمیدم که کم رو نیستم بلکه اظطراب و ترس دارم که ان هم از نوع اظطراب اجتماعی است و اینکه از بچگی تا حال نیز داشته ام و با توجه به تست ppm که انجام دادم جناب روانشناس گفتند که میزان اظطراب شما بالا است از شما این سوال را داشتم که <br>1- دارو درمانی انجام بدهم<br>2-چه مدت می کشد که اظطرابم حل شود وحداکثر و حداقل <br> با تشکر
1399/07/07
ناشناسعمومی

سوال 171973

با سلام خدمت شما خانم روحانی <br />من اعتماد به نفس خیلی پایینی دارم یعنی هر كاری كه دلم می خواد چه خوب چه بد باید انجام بدم و نمی تونم بر نفسم غلبه كنم.لطفا كمكم كنید. <br />متشكرم <br />باسلام.دوست عزیز!دو مساله كاملا مجزا رو عنوان كردی.یكی از اونها رو انتخاب كن و در موردش توضیح كاملی بده.اگر خواستی مساله دوم هم بیان كنی میتونی اون رو به صورت سوال جداگانه ای مطرح كنی.منتظر جوابت هستم.تا بعد...روحانی <br />با عرض پوزش از اشتباه قبلی ، منظور من این بود كه بنده نفس خودم شدم . چی كار كنم كه از این اسارت نجات پیدا كنم؟! <br />باسلام.دوست عزیز!در همین زمینه ای كه عنوان كردی چند مثال بزن.اهل مطالعه كتبی در این زمینه هستی؟ منتظر جوابت هستم.تا بعد...روحانی<br /><br />با سلام <br />در همین زمینه ای كه عنوان كردی چند مثال بزن : مثلا اگر نفس من بخواد كه فلان كار رو كنم(چه خوب ، چه بد) من قدرت مقابله با اون رو ندارم و هر طور كه شده باید اون كار رو انجام بدم .<br />مطالعه كتبی در این زمینه هستی؟ من یكی دو كتاب خوانده ام یكی "قانون توانگری" از كاترین پاندر و دیگری "باوركنید تا ببینید" از دكتر وین دایر، ولی اون جوری كه من انتظار داشتم در من تاثیر نكردند. <br /><br /><br /> - 15 ساله - سیكل
1399/07/07
ناشناسسقط جنین

سوال 337665

حضور استاد گرامی و ارجمند جناب آقای دکتر واسعی ، سلام و خسته نباشید.<br><br>من همان بیمار قبلی شما هستم . برای اینکه زیاد وقتتان را نگیرم ، تنها یادآوری میکنم که در نامه ی قبلی ام از شما در مورد چیزی که دیده بودم راهنمایی خواسته بودم و شما فرموده بودید جنین بوده و من هم در مورد دکتر رفتن عذر داشتم و الی آخر ....... <br> فکر میکنم دیگر بیاد آورده باشید . من حتی در آخرین نامه ام از شما تشکر کرده بودم ( در تاریخ 87.8.8) . آقای دکتر اینبار چیزی که مرا بشدت نگران کرده ، این است که شکمم علیرغم رژیمی که دارم روز به روز بزرگتر میشود و این موضوع مرا دیوانه کرده ، نه از بابت بزرگی و به هم خوردن اندام ، بلکه نگرانی من از این است که مبادا بچه ای در کار باشد . یادم می آید در جایی فرموده بودید باید به دکتر مراجعه کنم و من در پاسخ گفته بودم بعلت بعضی دلایل خانوادگی معذورم و در ضمن سوال کرده بودم اگر جنین افتاده بوده و من به دکتر مراجعه نکنم چه عوارضی در پی خواهد داشت و شما با تمام لطفی که کرده بودید ، تنها این سوالم را فراموش کرده بودید پاسخ دهید . درجایی خواندم ممکن است سقط کامل نباشد و بچه بماند و از نظر مغزی آسیب ببیند .من از داشتن بچه ی دیگر بیزارم . شما را به خدا یکبار دیگر بر من منت بگذارید و پاسخ مرا بدهید. ممنون و سپاسگزارم . ضمنا اگر روزهای اول نوشتم بعد از آن ماجرا ، یعنی دیده شدن آن جسم ، پریودم خیلی کم بوده ، ولی اینبار ، درست بعد از یکماه پریود شدم ، آنهم طبیعی . َشما را به خدا راهنمایی بفرمایید و بگویید چرا شکمم بزرگ میشود ؟ چاق نیستم . تا یکی دو ماه پیش ، وقتی دو شب شام نمی خوردم حتی با رژیم مختصر ، سریع شکمم کوچک میشد ولی حالا ممن است صورتم لاغر شود ولی شکمم بزرگ میشود ! آنقدر که حتی اطرافیانم هم متوجه شده اند . آخه چرا ؟ و آیا ممکن است با توجه به مواردی که ذکر کرده ام ، چه حالا و چه دفعات قبل هنوز در شکمم زنده باشد ؟ یکدنیا ممنون

صفحه 82575 از 82629