پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1403/12/08
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 996685
سلام. من ۴۶ ساله هستم. خانمم ۵ سال قبل فوت کرد و بچه ندارم. تنها زندگی می کنم و پدر و مادرم شهرستان هستند. افسردگی و اضطراب هم دارم. از تنهایی رنج میبرم. به خاطر مسایلی که پس از فوت خانمم اتفاق افتاد(مطالبه مهریه توسط پدر و مادر خانم)، به ازدواج بدبین شده ام و از آن میترسم. از طرفی نیاز روحی و جسمی به داشتن همدل و همراه دارم. گاهی در ذهنم مدل خاصی از ازدواج شکل میگیرد(نوعی ازدواج که هر کدام زندگی خودمان را داشته باشیم ولی هوای همدیگر رو هم داشته باشیم و ...). یعنی سطحی از ارتباط که از ازدواج دایم، ضعیف تر و از ازدواج موقت، قوی تر باشد. هرچند نمیدانم آیا این مدل عملی است و واقعا نیازهای جسمی و روحی من را برآورده میکند یا نه. آیا اصلا ازدواج برای من مناسب است؟ چکار باید بکنم؟
۳ پاسخ۳۰ بازدید
1403/08/26
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995671
سلام و وقت بخیر آقایی که به خاطر پدر مادر پیرش ازدواج نمیکنه علی رغم اینکه خواهر و برادر های دیگه هم داره و نیاز داره به ازدواج، طوریکه حتی به ازدواج موقت هم راضی شده.این میتونه به دلیل وابستگیش به والدینش باشه؟ باید چیکار کنه تا بتونه ازدواج دایم کنه؟ممنونم از راهنمایی های ارزشمندتون
۴ پاسخ۱۸ بازدید
1403/07/04
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995386
سلام آقا هستم ۳۵ ساله، ۴ساله از همسرم جدا شده ام، همسرم خیلی دوست داشتم و بهش اعتماد کامل داشتم به حدی که بیشتر اموالم به نامش زدم، اما بهم خیانت کرد، اموالم از دست دادم و هرچیزی هم که برام باقی مونده بود سر مهریه رفت. از اون زمان نتونستم با خانوم دیگه ای وارد رابطه بشم چون احساس بدی پیدا کردم مبنی بر سواستفاده و اینکه چون از نظر توان مالی مثل قبل نیستم احساس کمبود اعتماد به نفس میکنم.حتی در محل کارم چند مورد خانوم ها بهم پیشنهاد دادن هم رد کردم چون فکر کردم میخوان سواستفاده کنن.از طرفی واقعا تنها هستم ،خیلی دوست دارم تفریح کنم اما تنهایی اصلا برام معنا و لذتی نداره.
تردید در تصمیم گیری1نداشتن اعتماد به جنس مخالف1اعتماد نکردن به جنس مخالف1احساس تنهایی1نداشتن احساس خوشبختی بعد از طلاق1
۴ پاسخ۲۴ بازدید
1403/06/13
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995211
بعد از یک ماه دوره اشنایی شخص مورد نظرم میگوید من به شما حسی ندارم.ولی ایشون از نظرم من ok و من از نظر این خانم ok هستم.لطفا راهنمایی کنید.
۴ پاسخ۲۹ بازدید
1403/05/22
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 994951
سلام من 32 سالمه و 8 ساله تنهایی و توی شهر غریب زندگی میکنم، من توی این مدت از زندگی لذت نبردم و صبحا کاملا بی هدف از خواب بلند میشم، هيچ پیشرفت مالی و کاری نداشتم و اصلا نمیدونم برای چی اومدم شهر بزرگتر و به علت نبود کار نمیتونم به شهرستان خودمون برگردم، اینجا هم فقط در حد بخور نمیر درآمد دارم، میدونم مشکل من مشکل خیلی از جوونای دیگست اما بقیه حداقل میتونن یکم از زندگی لذت ببرن، تنها لذت من اینه چند وقتی یکبار برم شهرستان
بی انگیزه بودن1نداشتن هدف در زندگی1فشار روحی ناشی از بیکاری1بی انگیزه بودن نسبت به زندگی1احساس تنهایی15+
۳ پاسخ۲۰ بازدید
1403/04/07
ناشناسپزشکی و سلامت
سوال 994334
سلام من اکثر کسانی که به خواستگاری ام می آیند بدون هیچ دلیلی می روند و دیگر پیدایشان نمی شود سنم بالا رفته و خیلی ناراحتم نمی توانم کسی را که دلم می خواهد جذب کنم
۵ پاسخ۲۰ بازدید
1403/03/27
ناشناسخانواده و روابط
سوال 994220
من عاشق یه پسری شدم اما اون پسر مناسب من نبود و تو اوج خواستن رها کردم الان نمیتونم فراموشش کنم نمیدونم چیکار کنمفکر میکردم رها کنم فوقش ۵ ماه بعد فراموش میشه اما ۲ ساله میگذره همون حس رو دارم .ویژگی های بدی داشت که من نمیتونستم درستشون کنم (دروغ گفت بهم ، گفت قصدم ازدواج نیست ، دوست صمیمی دختر داشت ،میخواست رابطه مخفی باشه ، خودشیفته بود و همون اول با اینکه پیشنهاد داد ولی بهم محل نمیذاشت)الانم خیلی احساس تنهایی میکنمدلمم نمیخواد از طریق برنامه اقدام کنم حس میکنم پسرایی که اینجا درخواست میدن از لحاظ ظاهری یا مورد دیگه ای مشکل دارن چیکار کنم؟
۶ پاسخ۲۳ بازدید
1403/03/20
ناشناسخانواده و روابط
سوال 994143
باسلام من خیلی تنهاهستم متاسفا نه نمیتوانم باکسی به عنوان دوست یک رابطه برقرار کنم اینکه میگم تنهام یعنی حتی یک دوست هم جنس پسر ازخودم هم ندارم چه برسه به دوست دختر اصلا روم نمیشه برم صحبت کنم بایک دختر چه برسه که بخوام یک رابطه سالم باهم داشته باشیم ازخجالتی بودن خودم خیلی رنج میبرم وزمانی که اطرافم خانم هاهستند من بیچاره اینقدرسرم پایینه که گردنم درد میگیره باید چه کار کنم که ازاین خجالتی بودن یاکمرویی نسبت به صحبت کردن بایک دخترخانم یایک خانمی که مثلا همسن خودم هست چطور ی خجالتی بودن خود راکنار بگذارم وازش رهابشوم..از جوابی که برایم میگذارید سپاسگزارم.
۴ پاسخ۲۴ بازدید
1403/02/13
سوال 993786
خسه نباشین....من ی پسر ۳۷ساله هسمتاالان قسمت نشدازدواج کنم چنسال پیش با دختری دوست شدم اما بعد۲سال وچندی پشتپا زد ب همه وعده ها و قولش 'درنهایت تنهام گذاش و رفت..ازاون وقت دیگ نتونسم دنبال کسی برم ینی اعتمادم ی جورایی خدشه دارشد..!اکنون خیلی تنهام اگ ی خانوم محترمی باشه برای آشنایی خوشحال میشم..وضعیت تاهلش هم فرقی نمیکنه برام.لگ مطلقه هم باشه میپذیرم.اگه حمل بر تعریف ازخودم نباشه من کلاً ب رابطهای ک برقرار میکنم پایبندم.از دورویی و خیانت بی نهایت بیزارم.احترام ب خانوم برام اولویت داره و ازاینکه بعضیا خانومها رو تنها دستآویز مقاصد و منافعشون میکنن متنفرم.ب نظرم زن مث گلیِ ک باید باهاش با ملاطفت و محبت رفتار کرد تا جایی ک احساس کنه پشتش گرمه و میتونه ب همدمش تکیه کنه
۳ پاسخ۱۸ بازدید
1402/09/01
سوال 990827
سلام آقایی هستم 47سال مجرد همسرم طلاق گرفت وبا پسر 15ساله من رفت به رضایت خودم 4ساله تنها ماندم ولی با کار زشتی که انجام داده بود روی باز گشت ندارد من هم تماس گرفتم گفتم همه اشتباه میکنن برگرد به زندگیت ولی ظاهراً یک مرد را دوست نداره دوباره خواهرم گفت برگرد البته داستانو به هیچکس نگفتم الا شما باز قبول نکرد من به احترام برگشتش در این 4سال به همون خدا به هیچ زنی نگاه نکردم تنهام وضع درآمدم خوب بالاتره تنهایی اذیتم میکنه از برگشت ایشون ما امید شدم بر میگرده چه کنم سپاسگزارم.
۲ پاسخ۱۳ بازدید
1402/07/13
سوال 989419
سلام و درودخیلییییی خلاصه، مشکلاتمو به عرض تون میرسونم. در خانواده پر جمعیت متولدشدم4 تا خواهر به فاصله سنی کم بعد من بودن مادرم بین من و خواهرم تبیض قائل میشد تا اینکه خواهر 2 سال کوچکتر از من ازدواج کرد، و سر کوفت های مادرم بیشتر شد ک من عرضه نداشتم ازدواج کنم. اینقدر من رو تحت فشار روحی و روانی قردادند ک مجبور شدم با یک معتاد ازدواج کردم. بعد 6 ماه از ازداج ما گذشته بود ک طرف کار نمیکرد و دخالت خانوادهش خیلی زیاد بود و هیچ احساس مردانگی هم نداشت مثل خواهر و برادر در کنار هم در خانه پدریش زندگی میکردیم. ولی متاسفانه مادرش در همه کارهای من دخالت میکرد و ارامش ازم گرفته بود. هیچ پولی هم نداشتم. ک خانه ی رهن یا اجاره کنیم پدرم هم وضع اقتصادی خوبی داشت ولی کمک نکرد و پیش نهاد جدایی داد من تاز 22 ساله بودم. با وجودی ک از خانه پدریم وحشت داشتم و دوست نداشتم بر گردم. ولی جدا شدم و رفتم خانه پدرم، مادر م اذیت و آزار ش نسبت بمه چند برابر شد، و بعد دو سال از طريق معرف با پسری عقد کردم، بعد یک هفته ازدواج ما به هزار دلیل بهم خورد یک دلیل اصلی طرف مقابل از من جهيزيه کامل و ارث پدری از من خواستند ک در توانم نبود ، پدرم می توانست کمکم کند ولی سرنوشت من برایش مهم نبود بعد جدایی خیلییییی وضعیت روحی و روانی من بهم ریخته بود کسی نبود من رو درک کند اغوشی نبود من رو ارامش بدهد تمام وجودم استرس نگرانی و ناامیدی احاطه کرده بود شبها همش کابوس میدیدم و تو خواب جیغ میزدم ولی باز مادرم کوتاه نیومد چرا چون دختراش ک خواهرای خودم باشند بزرگتر شده بودن بهم میگتن تو تل سر راهی باید برداشته شوی با وجود تو خواستگاری واسه بقیه خواهرات نمیاد و من نزد اطرافیان و فامیل زشت شده بودم ابرو و شخصیتم زیر سؤال رفته بود همش از مردم مخصوصاً فامیل فراری بودم اجازه درس خوندن هم نداشتم. بعد جدایی دو سال بعدش با اقای ازدواج کردم ک میدانستم ک اشتباه هست ولی خداااااااا میداند و بس ک خانواده ام چقدر من روشکنچه کردن ک راضی به رفتن با مرد زن دار شدم تاره شده بودم 31 ساله بعد 6 ماه عقد ک قرار بود طرف واسم خانه مستقلی رهن و اجاره کند زد زیر حرفش و گفت باید بیای خانه خودم و کنار همسرم وفرزندانم زندگی کنید از طزفی هم خانواده من بخصوص مادرم همچنان من رو اذیت میکرد ک باید بروم ناچار با اشک و اه رفتم خانه شوهرم ، از همان ابتدا خانم همسرم بطور کامل ارامش ازم گرفن انگار ک دستش گذاشته بود روی گلوم و همش احساس خفگی می کردم. هرچند با همسرم صحبت کردم ک در حد توانت ی منزل مستقل برای من بگیر خانمش اجازه نداد و شوهرم خیلییییی دهن بین بود، خانمش در غیاب شوهرم من رو حتی کتک میزد تهمت میزد مهدویت همجور اعمال میکرد، بعد 3 سال زندگی نکبت بار من ان خانه رو ترک کردم و همسرم بهم اهمیت نداد ک ی منزل برایم رهن کند خودم هم مثل همیشه جیبم خالی بود خیلییییی حالم بد بود از این وضعیت ک برام پیش اومده بود خلاصه باز من تو این بازی هم بازنده شدم، حالا شده بود 34 ساله ک 3 تا شکشت تجربه کرده ، من زمانی ک باید درس میخوندم و دانشگاه میرفتم دگیر دادگاه بودم وقتی باید فرزندم در اغوش میگرفتم یاس نامیدی و تنهایی و دربدری من رو در اغوش میکشید، ی چیزی هم ک خیلییییی اذیتم میکرد این بود ک فکر میکردم اطرافیان فکر می کنند من احمق و ابلح هستم ک اینقدر اشتباه میکنم. ولی اینبار با توجه به اصرار خانواده ک گفتند بیا بر گرد پیش خودمون و مخالف بودند، من یه مقدار طلا داشتم ی اتاق گرفتم و زندگی فقیرانه ام شروع کردم، مدتی منتظر شوهرم موندم. ولی بر نگشت و میگفت تو این گرانی مدیریت دوتا زن سخته و پشیمون هستم ک چرا دو زنی شدم. خلاصه جدا شدیم ولی این بار چون من مستقل شدم از هر جهت خودم رو مدیریت کردم و حالم نسبت به هر زمانی ک گذشته داشتم بهتره غصه گذشته هم نمیخورم چون گذشته در گذشته ، خانواده ام هر چند خواسته یا ناخواسته من رو اذیت کردند ولی هیچ کینه ای ازشون ندارم و به این باور هستم ک انها خیلی نادان و نا اگاه وخودخواه بودن، پدر و مادرم دوست دارم و هر وقت بهم نیاز داشته باشند در خدمتشون هستم. من کار میکنم و زندگی ام اداره میکنم بدون نیاز بدیگری حتی از نظر روحی روانی خودم رو ساخته ام . چیزی ک اذیتم میکنه در حال حاضر تنهایی و ادمی نیستم ک اهل دوستی باشم همیشه احساسات م رو کنترول شاید هم سرکوب کردم ک ابرویم حفظ شود لطفاً خواهشاً من رو راهنمایی کنید بفرمائید من چند در صد خودم مقصرم و باید چکار کنم. باسپاس فروان
۲ پاسخ۳۳ بازدید