پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1401/05/11

سوال 18450

سلام<br>در ادامه سوال 18413 <br>چند روزیه که خانمم به شدت از دستم ناراحت هست (اصلا باهام صحبت نمی کنه یا در حد بله و خیر) با کوچکترین اتفاق از کوره در میره و تند میشه. باور کنید هر شرایطی که بوده رو براشون فراهم کردم قبلا هم سابقه داشته و نه در این حد نهایتا در حد یک روز بعد درست میشد. <br>ممنون میشم راهنمایی کنید یا اگر منبع خوبی جهت مطالعه نیاز هست معرفی کنید.
1401/05/04

سوال 18305

سلام وقت بخیر، خانم دکتر من خیلی زیاد به شوهرم شک دارم که با کسی توی رابطه باشه چون یه سری از کاراش شک برانگیزه، اول اینکه خیلی بی میل و سرد برخورد میکنه، جای خوابشو جدا کرده، من سمتش برم فاصله میگیره، نسبت به گوشیش خیلی حساسه و همیشه برعکس میزاره گوشیو و وقتایی که میره حمام گوشی رو رو حالت مزاحم نشوید میزاره، و اینکه ما الان اومدیم پدرم اینا شهرستان اون رفت تو ماشین یه تماس گرفت و برگشت، من اینا رو که میبینم خیلی بیشتر شک میکنم. بهتون توضیح دادم که با همسرم بحث و بگو مگو داشتیم و حین بحث بهش گفتم که باکسی هستي اولش گفت آره اما بعد گفت نه با کسی نیستم و آینده پسرمو خراب نمیکنم، اما من شک دارم آخه به جون پسرم قسم خوردم و اون گفت آره اما بعد از ترس اینکه من چیزی به خانواده ام نگم گفت ن کسی نیست. خانم دکتر ما قبلا هم باهم بحث میکردیم و بعد از چند روز باهم خوب می‌شدیم اما الان همسرم همش دنبال بهونه هست و میگه حوصله ندارم و براش واقعا ارزشی ندارمخیلی بی انگیره شدم هرچی میخوام بیخیال باشم و میگم که ن با کسی نیست اما ی سری رفتارشو ک میبینم باز شک میکنم چون واقعا سابقه نداشته اینجوری باهام رفتار کنه. تا ی مسئله ای هم پیش بیاد میگه اگ بچه نداشتیم طلاقت میدادم. و تاکید داره ک دیگه اصلا بچه نمیخاد. لطفا راهنماییم کنید
1401/04/14

سوال 17873

سلاممن 12 سال هست که ازدواج کردم و دوفرزند دارم. خواهرم هم یکسال زودتر از من ازدواج کرده و در شهر دیگری زندگی می کند و او هم دو فرزند دارد.همسر من در طول این سالها از من و مخصوصا خانواده ام انتقاداتی در مورد نحوه رفتار و رعایت احترام و امور دیگر زندگی مشترک داشته که در مورد آنها بحث و صحبت با پادر میانی فامیل نزدیک شده و موضوع از حالت بحث و جدل و دعوا خارج شده است.چون ما هر دو نفر شاغل هستیم، خانواده من کمکهای زیادی از لحاظ نگهداری بچه ها و ... به ما کرده اند ولی همسرم میگه این کمکها به خانواده خواهرم هم میشه. این موضوع را من هم قبول دارم و حتی گاهی کمکها به خواهرم که شهر دیگه هست، بیشتر از ما می باشد.اما مشکل اینه که به محض اینکه کاستی پیش بیاد، همسرم اعتراض میکنه و حتی اعتراضش را به گوش خانواده من هم میرسونه و مدام اعصاب خودش و من خورد میشه(البته خیلی موارد حرف ناحق نمیزنه ولی کارهای خوب خانواده من را اون زمان میگه وظیفه شون هست)1- حالا من این وسط گیر کردم که چکار کنم؟ چون همیشه نمیتونم مواظب باشم که کسی از خانواده ام رفتار اشتباهی نکنه! این موضوع دائما در زندگی ما تکرار میشه.2- اخیرا هم شوهر خواهرم با همسرم با هم صحبت کردند و هر دوشون دست گذاشتند روی مشکلات خانواده ما و مدام بدگویی می کنند. از طریق خواهرم متوجه شدم در صحبتهاشون درباره خیلی مسایل شخصی که فقط مربوط به زن و شوهر هست ، صحبت کرده اند و گله کرده اند. البته حالت درد دل داشته و سعی کرده اند که کسی متوجه نشود.خیلی ذهنم درگیر شده. حالا من به نظرتون چکار کنم، اعلام کنم و اعتراض کنم که چرا راجع به مسایل شخصی صحبت کرده یا فراموش کنم و توجه نکنم؟
1401/03/28

سوال 17483

سلام. من در سن۲۰سالگی ازدواج کردم و ازدواجم متاسفانه بخاطر پارانوئید بودن همسرم ۵سال بعد (بدون فرزند) به جدایی منجر شد.با خاطره ای خیلی بد از ازدواج و هزارتا مشکلی که برام بوجود اومد بخاطر هوسباز بودن و زنباره بودن اون اقا با حالی بد وارد جامعه شدم.دانشجوی حسابداری فردوسی مشهد بودم بعد از فارغ التحصیلی مجدد کنکور دادم و مامایی علوم پزشکی مشهد قبول شد و در عین درس خواندن کار هم میکردم تا با اقایی بسیار موجه و ۱۳سال بزرگتر از خودم اشنا شدم و ایشون به من پیشنهاد ازدواج دادن و من قبل از قبول درخواست ایشون گفتم که قبلا ازدواج نافرجامی داشتم و....ایشون گفتن اشکالی نداره فقط برای من دیگه تکرار نکن و خانواده من هم نباید متوجه بشن.چون باهم صحبت میکردیم و هردو مقید هم بودیم عقد بین خودمون جاری کردیم.و ایشون خانواده من رو هم دیدن و با مخالفتهای مادرم مواجه شدن بخاطر اختلاف سنی.اما نظر ایشون رو جلب کردم.بعد از چند مدت سر و کله ی خانمی پیدا شد که فهمیدم دخترعمه ناتنی ایشون هست و مدت ۱۵ سال با همسر من زندگی کرده اما از همون ابتدا همسرم به ایشون گفته بوده که ما به هیچ عنوان با هم ازدواج نخواهیم کرد و فقط هم خانه ایم و اگر روزی من قصد ازدواج کنم تو باید بری و اون خانم هم قبول میکنه این شرط رو و بطور مخفیانه ای باهم زندگی میکنن حتی مادر این اقا و خانواده ش خبر نداشتن و ندارن.و دلیل این پنهان کاری هم این بوده که چون اوازه ی خوبی این خانم در فامیل نداشته و به گفته خود همسرم همه پسرهای محل و فامیل اون زمان باهاش خاطره داشتن...... خلاصه اینکه این خانم پیدا شد و گفت تو وارد زندگی من سدی و دعوا و کشمکش و.....هربارم که من واقعا میخواستم برم و این زندگی رو خاتمه بدم خود همسرم مانع میشد و میگفت من تورو واقعا دوست دارم و تو همون کسی هستی که من میخوام و...بلاخره مانع رفتن من میشد.و اون خانم هم اسباب و زندگیش رو جمع کرد و اومد خونه ما و گفت سه نفره زندگی کنیم....و شوهرمم تقریبا از این قضیه راضی بود چون وجدانش اجازه نمیداد اون زن رو بعد ۱۵ سال بی پناه ول کنه...اما انقدر اذیت و ازار و دزدی و دعوا و کتک کاری و تهدید و....درست کرد این خانم که واقعاتحمل همگی ما تموم شد و گفتیم هر سه نفر جداشیم بریم پی زندگیمون.اون خانم هم شبانه اسباب خودش و هرچی هم مال ما بود جمع کرد و رفت و به همسر منم گفت زهی خیال باطل که بذارم این دختر رو بگیری...روزی که بفهمم شماها با هم عقد رسمی کردین تمام عکسهایی که باهم توی یک خونه بودیم رو میفرستم برای مادرت تا همینجوری که اولزه ی من خراب بود توی فامیل و مادرت نذاشت باهات ازدواج کنم ببینه این دختر هم قبل ازدواج رسمی با تو رابطه داشته و نذاره با هم ازدواج کنین....بعد از جداییمون البته برخلاف میل هردوی ما که بشدت به هم علاقمندیم همسرم تماس گرفت و گفت بیا من بدون تو واقعا نمیتونم.... و من هم برگشتم البته این خانم خبر نداره که ما باهم هستیم.حالا فکر هرروز و هرشب ما اینه که چجوری ازدواج کنیم که برای ما بی ابرویی درست نکنه....و بعضی وقتهاهم که بحثی بینمون پیش میاد همسرم میگه برو ... و واقعا این حرفش برای من خیلی ضربه ست خیلی سنگینه...چرا اون موقع که اینهمه عذاب نکشیده بودم با اون زن و تهمت و حرف بد و ....و میگفتم بذار برم میگفت نرو و حالاکه تقریبا یه زندگی نرمال داریم با کوچکترین دعوا و بحثی میگه برو ما باهم بجایی نمیرسیم.... لطفامن رو راهنمایی کنین.خیلی از تصصمیم درست عاجزم و خیلی کمک میخوام. من ۳۰ساله هستن.همسرم ۴۳ ساله فرزند شهید هست.من هم پدرم رو از دست دادم ۱۴ سال قبل من واقعاهمسرم رو دوست داشتم و دارم.موقعیت اجتماعی بدی ندارم دانشجوی مامایی ترم اخرم و از نظر ظاهری جوری هستم که امکان نداره جایی باشم و خانمی من رو برای ازدواج معرفی نکنه... ما
1401/01/12

سوال 16078

سلام.من که با شوهر و مادرشوهرم مشکل داشتم و خانواده شوهرمم اینو فهمیده بودن که مشکل داریم و حتی یک شب سر همین موضوع بحثمون شده بود حالا رابطم خداروشکر با شوهرم خیلی خوب شده ولی خانواده شوهرم خیلی سرد و سرسنگین باهام رفتار میکنن یا جوری که انگار اصلا وجود ندارم.واقعا برام سخت میگذره حالا شوهرم بجای اینکه به بهتر شدن رابطمون کمک کنه میگه میبینی همه باهات سرسنگین هستن و این رفتار خیلی اذیتم میکنه.از شانسِ بدِ من فردا سیزده بدر همه با هم قراره بریم بیرون و من سختمه.از طرفی هم نمیشه که نرم.حالا چیکار کنم):
1401/01/07

سوال 15992

سلام.خودم ۲۳ سالمه شوهرم ۲۷ سالشه و دو سال زندگی مشترک داریم.البته با مادرشوهرم زندگی میکنیم.شوهرم توان مالی نداره خونه اجاره کنه و مشکلِ من همینه که میخوام مستقل باشم.یک ماهه قهر کردم اومدم خونه پدرم با یک فرزند دختر ۷ ماهه.امروز شوهرم اومد بچه رو برد و گفت اگه بچه رو میخای برگرد خونه ولی من با شوهرم مشکل دارم و برنمیگردم.بنظرتون شکایت کنم ازش؟درخواست طلاق بدم یا مهریه مو اجرا بذارم...چیکار کنم چه درخواستی باید بدم.
1400/12/26

سوال 15863

سلام.دو هفتس به علت زندگی با مادرشوهر و مشکلاتش قهر کردم اومدم خونه بابام.شوهرم میگه خودت رفتی خودتم برگرد ولی من گفتم تو بیا حرف بزنیم مشکلمون رو حل کنیم ولی نمیاد..تازه به من تهمت دزدی زده ،بی احترامی میکنه به منو خانوادم،حرف زدن بلد نیست،مارو تهدید میکنه یا مثلا میگه اگه تا سه روز دیگه نیومدی خونه،فلان کارو میکنم یا بچه رو ازت میگیرم(ما یه دختر ۷ ماهه داریم)ولی کاری نمیکنه(شاید میخواد منو بترسونه که برگردم خونه).پدرشوهرم چند بار بهم زنگ زد ولی من جواب ندادم چون فقط بلده صداشو ببره بالا اجازه نمیده من حرف بزنم..نخواستم با جواب دادنم حرفی بزنم که ناراحتشون کنم..بنظرتون دوباره پدرشوهرم زنگ زدجواب بدم؟چی بگم بهشون؟؟دلم بدجور بخاطر حرفایی که شوهرم به من زده شکسته و وقتی اشتباهشو قبول نمیکنه و حاضر نیست قدمی برای زندگیمون برداره چرا برگردم..شما بگید چیکار کنم؟
1400/12/24

سوال 15810

با سلاممن نزدیک ۴ ساله که ازدواج کردممتاسفانه مدام با همسرم در حال دعوا هستیماصلا روحیاتمون به هم نمیخورهو از اول این حس و داستم ولی گفتم درست میشه تا اینکه تو این یک سال اخیر اوج گرفتو محبت و علاقه مون روز به روز کمتر شدو من هم ۵ ماهه به یکی از دانشجوهام علاقه مند شدمو به این نتیجه رسیدم که خیلی با من مطابقت دارد چه از حیث افکار و عقاید و چه از حیث رفتارو خانمم ۴۶ روزه که قهر کرده و خونه پدرش هستو چند بار حرف طلاق به میان اومده و من قصد طلاق دارم و هیچ علاقه ای به ادامه دادن زندگی قبلی ندارم و نمیخوام که ادامه پیدا کنهخواهشا راهنمایی کنید چه کار کنم ؟
1400/12/22

سوال 15776

سلام.مشاوران عزیز زندگیم داره از هم میپاشه.قهر کردم اومدم خونه پدرم حالا شوهرم نمیدونم چرا ولی اين مدت که خونه پدرم هستم فقط بی احترامی میکنه به من الکی تهمت میزنه و مارو تهدید میکنه منو خانوادم رو دروغگو خطاب میکنه.بنظرتون شکایت کنم؟؟آخه حرمتی بین ما نمونده چطور میتونیم یک عمر در کنار هم زندگی کنیم!!از کجا معلوم در آینده دوباره مقابل من نَایسته و تمام گذشته رو پیش چشمم نیاره؟!