پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1403/09/19

سوال 995845

دست خودم نیست هیچ چیز از کارهام اعصابم تمرکزم رفتارم فکرم و بسیار افسرده هستم ولی میخواستم بدونید اینا رو میشه باهاش راه بیای ولی خود گم کردن بد هست
1403/07/04

سوال 995385

۳۰ ساله هستم و از کودکی شخص آرام و شدیدا منطقی بودم. از همون دوران کودکی دوست داشتنی نبودم و همیشه در مدرسه تنها میماندم حتی با وجود تلاشم برای ارتباط گیری با دیگران با عنوان خسته کننده بودن پس زده میشدم در حالی که بسیار مهربان بودم. کم کم تا بزرگسالی خودم هم نسبت به ارتباط با دیگران بی میل شدم و الان تنهایی را ترجیح میدم و ارتباط و دوستی با دیگران برام بسیار سخت و سنگین هست طوری که لحظه شماری میکنم که به خلوت خودم برگردم ولی بخاطر اینکه کاملا تنها نمونم گاهی با افراد صحبت و دوستی میکنم. خانواده ام هم کاملا مذهبی بودند و اجازه رفت و آمد با دوستان را نمیدادند ولی از طرفی همیشه بهم ایراد میگیرند و میگرفتند که چرا اجتماعی نیستم. از طرفی سنم بالا رفته و زندگی با خانواده و رفتار های پدر و مادر و اعمال نظراتشون در زندگیم هر روز باعث آزارم میشه. دلم میخواد ازشون جدا زندگی کنم ولی از تنها زندگی کردن و اینکه خلافکاری بفهمه تنها زندگی میکنم و از ت ج ا وز ترس دارم و نمیتونم برای تنها زندگی کردن اقدام کنم. از طرفی فکر میکنم ۹۹ درصد آقایون بی احساس و بی ملاحظه هستن و دلم نمیخواد تا آخر عمرم با یک شخص با این اخلاق زندگی کنم. خواستگار زیاد داشتم ولی به خاطر ترس از اینکه اون افراد این اخلاق ها رو داشته باشن بعد از یک جلسه صحبت اکثرا نشونه هایی از این اخلاق ها نشون میدادن و باعث شد همه رو رد کنم. الان مستاصل شدم و نمیتونم زندگی با پدر و مادرم را هم تحمل کنم. یک مدت دارو های ضد افسردگی هم با وجود مخالفت خانواده و فشار و زخم زبان هاشون زیر نظر پزشک مصرف کردم بلکه مشکلات برام کمرنگ تر بشن و شاید اجتماعی تر و شاد تر بشم ولی با وجود بیش از ۱۰ بار تغییر دارو هیچ تاثیری روم ایجاد نمیکردند. حتی فکر کردن به این تنگنا و اینکه هیچ چاره ای ندارم باعث میشه به خودکشی هم فکر کنم چون هیچ آینده ای برای خودم نمیبینم.لطفا راهنمایی بفرمایید من باید چه کنم؟
1401/11/29

سوال 24645

سلام خدمت مشاوران گرامی ودوستای عزیزممن دختری هستم مجردو۳۲سالمه تاالان چندین مورد خاستگارداشتم ولی تعادلی بین معیارهای ظاهری ومنطقیم وجودنداشتن بخاطرهمین تاالان ازدواج نکردم اصلا توقع زیادی هم ندارم درشرایط حال نمیدونم چرانمیتونم تصمیم بگیرم نه روی ازدواج میتونم متمرکز باشم نه درزمینه کاری حس بدی دارم احساس میکنم همه تلاشام بی ثمربوده خیلی جاها برای کاررفتم ولی هرجاکه رفتم به دلایلی بیرون اومدم بعداز یکسال دوسال و.. دلایلم منطقی بودیک نمونش بخاطر محیط ناسالم، تایم کاری بالا، حقوق پایین و... الان دوباره کم وبیش دنبال کارهستم ولی نمیتونم برم چطوربگم دل ودماغشو ندارم احساس میکنم افسرده شدم هیچ دوستی هم ندارم که بخام باهاش دردودل کنم کلاس زبان اسم نویسی کردم خیلی اول علاقه داشتم ولی الان دیگه دوس ندارم برم همش بغض میاد سراغم نمیدونم چم شده فقط میدونم زندگی رودوست ندارم نمیتونم روچیزی تمرکزکنم قدرت تصمیم گیری کم شده ازتون میخام کمکم کنید من بایدچیکارکنم اصلا من چم شده
1401/06/09

سوال 19107

سلام من۳۱ سالمه نزدیک یک سال وخورده ای هست که داخل همدم ثبت نام کردم قبلا چند تا خواستگار داشتم که مناسب نبودن وداخل همدم هم ثبت نام کردم چند تا درخواست دادم ولی نشد ودرخواست ورودی هم داشتم ولی اون هم نشد البته من مشکلات خانوادگی زیاد دارم به خاطر همین حتی وقتی که یه مورد مناسب هم بهم بخوره نمیدونم چه کار کنم مثلا همین امروز یه مورد درخواست داشتم خوب بود قبول کردم ولی به خاطر اینکه اعضای خانواده ام به هم درگیرن میترسم آبروم رو ببرن خانواده من پدر ومادر سر کوچکترین مسایل باهم دعوا میکنن و یک برادر و خواهر هم دارم که افسردگی شدید دارن برادرم چند سال پییش درس رو ول کرد وافسردگی گرفته و اصلا حرف نمیزنه و همش داخل اتاق روی تخت خوابه و به زور از جاش بلند میشه و حتی دستشویی هم مادرم میبرتش و گرنه داخل اتاق دستشویی میکنه و اگر هم بره دستشویی خودش رو نمیشوره مادرم حتی میشورتش و ۱۸ سالشه برادرم و یک خواهر ۲۲ ساله دارم که اون هم پارسال اون هم افسردگی گرفته بود که همش میخواست خودش رو بکشه و پدرو مادرم زیاد با هم بحث میکنن که خواهرم بستری شد یک مدت بعد حالش خوب شد که دادو بهش دادن که بخوره ولی الان یه مدتی داروهاش رو گزاشته کنار دوباره با مادرم بحث میکنن و مادرم قبلا وسواس داشت ولی چند ماه پیش من وخوهرم خود مادرم شپش گرفتیم که مادرم دچار وسواس شدید شد وطوری که هر چی رختخوابو لباس داشتیم انداخت و ما روی حوله میخوابیم و حالا سرمون تمیز شده ولی مادرم هر روز ما رد مجبور میکنه که حموم کنیم هر روز فرشها رو جمعدمیکنه ومیزاره توی لباسشویی میشوره و کار هر روزش همینه حتی وقتی میریم بیرون میگه برین حموم کنین و لباسهاتون رو بشورین و برامون قبض آب نزدیک ۱۰ میلیون آوردن خیلی مصرف آب زیاد میکنه و با پدرم همش جرو بحث میکنن و با هم درگیرن با‌چوب وچاقو و هر چی گیر میارن به جون هم میفتن دیگه تحمل شرایط برام سخت شده خیلی دعا‌میکنم وتا زندگیم درست شه ولی هیچ اتفاق خوبی نمیفته و اوضاع بدتر هم میشه به خاطر همین من در خواست ورودی رو رد کرم چون داخل این شرایط نمیتونم درست تصمیم بگیرم مادرم همش حرف های زشت بهمون میزنه و شکاک هم هست خواهشا کمکم کنید چند بار خواستم خودکشی کنم ولی پشیمون شدم گفتم اوضاع درست میشه ولی نشد من دانشجو هستم رشته کامپیوتر و اعتماد به نفسم پایین اومده با اینن اوضاع خانوادگی میترسم سنم بالا بره ونتونم ازدواج کنم پدر ومادرم خیلی با هم مشکل دارن
1400/07/11

سوال 11530

نه چیزی خوشحالم میکنه نه نارحت