پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1403/08/04
سوال 995547
سلام وقت بخیر،تو آقایونی که اطرافم هستند یا تصادفی باهاشون صحبت میکنم وقتی ازم میپرسن ازدواج کردی یا نه و من میگم مجردم بعدش میگن خوش بحالت راحتیو یک حس خستگی در چهره شون نمایان میشه ، تو حالت واقعا آدم خوف میکنه ازدواج کنهخودم فکر میکنم چون عشق مثل روز اول بین اون زن و شوهر نیست و کمتر زوجی وجود دارند که اون عشق روز اول بینشون باشه چون همینه که انرژی بخشه و باعث انگیزه برای ادامه رابطه میشه از نگاهشون اینطور برداشت میکنم که از سر اجبار دارند رابطه را ادامه میدن انگار که نه راه پس دارند نه راه پیش
ازدواج ناموفق1ترس از آینده1حس تنهایی1تاخیر در ازدواج به دلیل شرایط اقتصادی1علاقه مند نبودن به ازدواج111+
۴ پاسخ۱۸ بازدید
1403/08/01
ناشناسپزشکی و سلامت
سوال 995530
درود بر شما بنده ۴۸ سال دارم ویک سال هست که تنها فرزندم رفته پیش خدا وهمسرم تحت درمان تراپیست است ومیخاهد جدا شود ومشکلی با ازدواج من ندارد بنده ۳دانگ از خانه ام را بابت مهریه به نامش کرده ام وباید باید فروش خانه ۴ میلیارد به ایشان بدهم خانه حدود ۶ تا۶نیم ارزش دارد ولی حدود یک سال است که فروش نرفته است لطفا یگ راه کار بگوییدچون سن من بالاست ومیخاهم زود تر سر سامان بگیرم وبه امید حق بچه دار شوم سپاس
غم از دست دادن عزیزان1کنار آمدن با غم از دست دادن عزیزان1تشویق به فرزند آوری1ترس از آینده1فرزند اوری19+
۳ پاسخ۲۰ بازدید
1403/07/23
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995499
سلام. من ۳۶ سالمه. وقتی یه خواستگار که نسبتا مورد پسندمه، ولی خب به دلیل یکی دو تا موضوع شک دارم یا خانواده م ایرادی مطرح کردن ، اما خود من میتونم باهاش کنار بیام، نمیدونم باید چطور به قضیه نگاه کنم؟مثلا برم دنبال مشاوره و ... که ببینم شک خودم برطرف میشه یا نه؟ و اگه شد، نظر خانواده مو چیکار کنم؟اصلا تو بررسی یه خواستگار ، اینجوری فکر کنم که حالا این آخرین نفر که نیست، بازم موارد بعدی میان حتما، چرا خودمو درگیر کنم یا با خانواده کشمکش راه بندازم که آیا راضی بشن یا نه....یا اینکه اگه ویژگیهایی داره که برام مهمه، تمام تلاشمو بکنم که جور بشه ؟
۴ پاسخ۲۱ بازدید
1403/07/22
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995498
سلام - الان در یکی از بهترین دانشگاه های کشور در مقطع دکترای کامپیوتر تحصیل میکنم. در طول دوران سربازی ام مشغول به حرفه برنامه نویسی بودم و الان در دانشگاه تدریس هم میکنم. اما در اون برهه زمانی که کار میکردم،خیلی بازخوردهای بدی در کارم میگرفتم و از مقطعی به بعد با شرایط کاری ام مثل غیرمنعطف بودن محیط کار ، صحبت همکارها مبنی بر این که درس و دانشگاهم به درد کار نمیخوره و رشد خودشان (و عقب ماندن خودم) و فضای یکنواخت کار به شدت به مشکل خوردم و با تمام شدن آن دوره، در خصوص مشغول شدن مجدد به کار به شدت احساس بی کفایتی میکنم و حس میکنم هیچ شغلی منفورتر از شغل برنامه نویسی نیست! اما تنها راه کسب درآمد خوب هست؛ پس یا باید یک عمر برای شغلم عذاب بکشم تا درآمد داشته باشم و یا ازدواج نکنم و مثل الان تا ابد یک معلم مجرد باقی بمونم. چه کنم که اینقدر عزت نفسم بد نباشه؟
۳ پاسخ۲۸ بازدید
1403/07/10
ناشناسخانواده و روابط
سوال 995426
سلام . با پسری آشنا شدم که خیلی درونگراس بهم گف زیاد تو خونه با خانواده اش حرف نمیزنه و بیشتر اوقاتش تو اتاقشه ، حرف خاصی با مامانش یا باباش نداره بزنه یا وقتی حرف میزنن به دعوا و جروبحث کشیده میشه یا مثلا حرف هم رو نمیفهمن و درک نمیکنن ، با ۲۷ سال سن محدودیت زمانی داره که مثلا شب دیر نیاد خونه ؛ دوران بچگیش هم زیاد بشه توجه نمیشده و بچهی سومه و پسر اوله و یه برادر کوچکتر هم داره که ۱۶سال ازش بزرگتره و بچه ی اول و دوم دخترن که شیربه شیره هستند که اونا ۴ و ۵ سال ازش بزرگترن و دختر اول ۱۶سالگی شوهر کرده و ۱۸سالگی بچه دار شده و دختر دوم هم ۲۱ سالگی ازدواج کرده و ۲۳ سالگی بچه دار شده و هردوشون درحال حاضر دو فرزند دارن و آقاپسر بهم گف همش مامان و باباش توچه شون به دخترا و نوه ها و برادرش بودن و این انگار اضافی بوده و گف افسردگی داره و هر هفته پیش مشاوره میره و مثلا چطوری بودی گفت هرکاری میخواستم بکنم همش این سوال رو از خودم میپرسم که چی بشه ؟ میخوام غذا بخورم که چی بشه ؟ باید صبح بلندشم برم سرکار که چی بشه ؟حالا من میانگرا هستم و اهل هیجان و تو خونه بند نمیشم و دوس دارم برم بچرخم تفریح کنم بهم گف تو پر از شور و نشاطم در روبه روی اون و اون تنبله و سخت میشه یا من باید شبیه اون بشم یا اون شبیه منکه گفت نمیتونه مث من باشهحالا میخواستم بدونم نظر شما چیه و بنده چه تصمیمی بگیرم 🙏🏻🌹
۵ پاسخ۳۵ بازدید
1403/06/30
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995345
سلام من 30 سالمه اعتیاد به فضای مجازی وجنس مخالف دارم بسیار آدم استرسیم، نسبت به حرف های آدما بسیار حساس وزودرنج هستم زودقهر میکنم یجورایی مودیم زود ریکشن نشون میدم وزودگریه میکنم یکی میگه بالای چشت ابروعه گریه م میگیره حالت گارد وجبهه نسبت به حرفای آدما دارم وزودعصبی میشم.دلشوره م همیشه همراهه منه
۴ پاسخ۳۱ بازدید
1403/06/14
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995215
سلام خسته نباشیدیه پسر هستم ۲۹ ساله به دلایل مشکلات خانوادگی بین والدینم تا این سن جرات وارد شدن به یک رابطه رو نداشتم میترسیدم به کسی اعتماد کنم در ظاهر آدم خشک و مغروریم ولی در باطن آدمی به شدت احساسی ام حدود ۳ ماه پیش با یک خانوم آشنا شدم اوایل خیلی همچی خوب بود منو وابسته و دلبسته خودش کرد تا این که حدود ماه پیش بود متوجه شدم ایشون متاهل هستن و به گفته خودش در حال جدا شدن بودن بعد دعوایی که داشتیم من از ایشون جدا شدم الان واقعا احساس دلتنگی و تنهایی شدیدی دارم و اصلا دلم نمیخواد سمت اون خانوم برگردم نمیدونم چیکار کنم و ترس از اعتماد به بقیه شدید تر شده درونم چیکار کنم اون حس وابستگی رو از بین ببرم
۰ پاسخ۱ بازدید
1403/06/10
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995194
سلام من خانم ۴۴ ساله هستم دوبار طلاق گرفتم یکبار در۲۹ سالگی و یکبار ۳۸ سالگی الان دیگه می ترسم ازدواج کنم هم مورد خوبی هم پیدا نمیشه احساس تنهایی می کنم چون بچه هم ندارم احساس می کنم دارم افسرده میشم
۳ پاسخ۱۸ بازدید
1403/03/10
ناشناسخانواده و روابط
سوال 994056
سلام علیکم وقتتون بخیرمن خیلی دلم گرفته ، از شما کمک و مشاوره میخواستم، لطفا کمکم کنیدمن یه دختر ۳۵ ساله هستم و دختر و بچه اول خانواده، خواهرم دوسال از من کوچیکتر هست و ازدواج کرده و الان ۲ تا بچه داره،ازدواج نکردم، خداروشکر زندگی خوبی داره، شوهرش کارمند بانک ملت هست و کارشناسی ارشد داره، الان خونه و ماشین هم داره و تک پسر هست، از لحاظ ویژگی های شخصیتی آدم درونگرا و آرومی هست، برعکس اون خواهرم برون گرا و آدم احساسی و گرمشوهر آبجیم اومد خواستگاری کاری نداشت، پدرش مغازه پارچه فروشی داشت و تو اون کار میکرد و آزمون بانک را هم ثبت نام کرده بود، چون خانوادشونو میشناختیم جواب بله داد آبجیم، خودم هم اول موافق بودم که آبجیم ازدواج کنه، الان ولی خیلی پشیمون هستم! هر وقت که خواهرم میاد خونمون دلم میگیره، گریه میکنم، برای اینکه کسی متوجه نشه میرم تو دستشویی یا الکی خودمو میزنم به خواب و میرم زیر پتو گریه میکنم که کسی متوجه نشه، از وقتی خواهرم ازدواج کرده تعداد خواستگاران من هم خیلی کم شد و الان چندسالی هست که کسی خواستگاری نکرده، دلم خیلی میگیره، پدر و مادرم وقتی آبجیم میاد خونمون خیلی حالشون خوب هست و سرحال و خوشحال هستند و با نوه ها بازی میکنند، منم بچه ها رو خیلی دوست دارم، میگم اینا معصوم هستند و گناهی ندارند، ولی از دست آبجیم و گاهی هم شوهرش و پدر و مادرم ناراحتم، چندبار هم بهشون گفتم ولی در مقابلم ایستادن و گفتند کار اشتباهی نکردن، من احساس میکنم این حق من بوده که اول ازدواج کنم چون خدا منو زودتر آفریده و رزق و روزی منم زودتر داده، مگه ازدواج روزی نیست، این رزق من بوده و اونا این رزق از من صلب کردند، مگه زمان های قدیم که پدربزرگ و مادربزرگ های ما ۱۰ و ۱۲ تا بچه داشتند، دخترها همه نوبت به نوبت ازدواج کردند و رفتند سر زندگی هاشون، این کار ، کار درستی نیست، توروخدا به کسی توصیه نکنید که تا خواهر بزرگتر هست کوچیکتر ازدواج کنه،مخصوصا وقتی داماد شرایط خوبی داشته باشه و زندگی خوبی داشته باشند حالت حسادت تو آدم زیاد میکنه و مشکلات دیگری رو برای فرزند اول بوجود میاره، الان من مریض شدم و قرص میخورم و همش ناراحتم و دلم میگیره و اشک هام میریزه، از اینکه کسی منو نمیبینه، کسی توجهی بهم نمیکنه، ناراحتم! خواهرم میاد خونمون و برای مامانم نظر میده میگه اینو اینجا بزار اونو اونجا بزار ، این کار بکن، اون کار بکن، جالب اینجاست که حرفش هم پدر و مادرم گوش میکنند ولی حرف من نه! پدرم که احساس میکنه من دشمنش هستم ! منم کار میکنم خیلی، مادرم تشکر میکنه ازم ولی روی حرف آبجیم و نظرات آبجیم توجه بیشتری دارن، من بیماری چشمی دارم از بچگی داشتم، به خاطر اینکه پدر و مادرم ازدواج فامیلی داشتند ژن روی من تاثیر گذاشته و من بیماری چشمی گرفتم، گاهی فکر میکنم میگم ای کاش مامان و بابام باهم ازدواج نمیکردن و ژن روی من تاثیر نمیگذاشت، دلم خیلی گرفته، الان که دارم اینا رو تایپ میکنم اشک هام سرازیر شده، اشک امان نمیده، من با اینکه مشکل چشمی دارم ولی احساس میکنم انسان موفقی هستم، مدرک کارشناسی دارم، گواهی نامه رانندگی دارم، خیاطی میکنم و خیلی از کارهای دیگه که حتی دوست و آشنا کارامو میبینند خیلی خوششون میاد و تعجب میکنتد و میگن ماشاالله چقدر هنرمند هستی، خوش به حالت چقدر استعداد داری! شاید بالای ۵۰ تا خواستگار داشتم، یاخودم خوشم نمیامد یا از کسی هم که خوشم میامد و متوجه میشدند مشکل چشمی دارم پا پس میکشیدن و حتی یه زنگ هم نمیزدن و بگن که جوابشون منفی هست، الان خیلی دلم گرفته کمکم کنید ، دوبار تو بیمارستان روانپزشکی بستری بودم و قرص استفاده کردم، از زندگی و آدم های دور و اطرافم و پدر و مادرم و آبجیم و حتی پدرشوهر و مادرشوهرش و خواهر شوهراشون که برای خواستگاری پاگذاشتند تو خونه ما و این سرنوشت برای ما رقم زدن راضی نیستم و دلخورم، از اینکه آبجیم زندگی خوبی داره خداروشکر میکنم ولی گاهی با دیدنشون و کاراشون دلم میگیره، حتی بادیدن خواستگارهایی که قبلا داشتم و الان ازدواج کردن و زندگی خوبی دارن دلم میگیره و انگار که بهشون حسودیم میشه و میگم که خوش به حالشون ، چه زندگی های خوبی دارن، چی تو زندگی کم دارند؟ اینا چه مشکلی دارند تو زندگی؟ چرا ما به جایی نرسیدیم؟ چرا من زندگیم این طوری هست ؟ چرا و چرا و چرا و کلی چرا دیگهخواهش میکنم کمکم کنید من چکار کنم که از زندگی راضی باشم؟چکار کنم که با دیدن آبجیم و بقیه خواستگارام دچار حسرت و حسودی نشم و ناراحتی نکنم؟چکار کنم که جلب خواستگار کنم و ازدواج موفقی داشته باشم؟گاهی پیش خودم میگم برم تو چت روم و با پسری رفیق بشم و دوست بشم، شاید از این طریق بتونم ازدواج موفقی داشته باشم! به نظر شما آیا این کار ، کار درستی هست؟ اگه بله ، با این خواسته پسرها که بعد دوستی انتظار سکس دارن و دوست دارن که اندام تناسلیشونو لمس کنند خانم ها چطور برخورد کنم؟من چادری هستم و مقید هستم به حرام و حلال و محرم و نامحرم و انجام واجباتممنونم از پاسخگویی شما
۴ پاسخ۶۴ بازدید