از بالا رفتن سن ازدواجم ترسیدم و اضطراب زیادی رو دارم تجربه می کنم. الان 36 سالمه و هنوز ازدواج نکردم و هر روز دارم گوشه کنایه می شنوم از خانواده ام که چرا وقتی سنت کمتر بود خواستگارات رو قبول نکردی که الان دیگه خواستگار نداشته باشی؟
من خیلی ذهنم منفی شده و به محض اینکه یک اتفاق می افته بدترین حالت و درجه رو براش متصور می شم و همین باعث اضطراب شدید در من میشه طوری که مغزم رو از کار می اندازه و دیگه نمیتونم به کارام برسم. چیکار کنم که منفی نگریم از بین بره با این که میدونم کار خیلی خیلی سختیه
یکی از همکارام تو جمع از من یک انتقاد توهین آمیز کرد و من ساکت بودم ولی از اون روز تا حالا نسبت بهش عقده پیدا کردم و خودخوردی می کنم که چرا منم مثل اون تو جمع جوابش رو ندادم و ذهنیت بقیه رو نسبت به خودم تغییر دادم. الان بعد از گذشت چند روز به نظرتون باید چیکار کنم تا خشم درونم فروکش کنه
من ۲۸ سالمه . هر خاستگاری ک تا به الان داشتم به دلم نمیشینن. همه هم میگن یکیو انتخاب کن . شوهر شوهره دنباله چی هستی. تهش میمونی. به خودکشی شدیدا فکر میکنم. شاید روزی دو سه بار تصمیم میگیرم چطور خودمو بکشم. سوالم اینجاست چرا کسی به دلم نمیشینه؟ شاید واقعا نباید به دلم بشینه؟من توقع بخدا بالا نیست. نمیخامشون. مامانم میگه تو خودت ظاهر آنچنانی ای نداری دنبال چی ای؟ لطفا جواب بدین.چرا من مثل بقیه نباید لاقل یکم از طرف خوشم بیاد ؟ من چمه؟
اگر در آخرین جلسه خواستگاری خانواده پسر از خانواده دختر بخوان که جوابی نهایی رو اونا بهشون بدن. به نظرتون کار درستیه خانواده دختر زنگ بزنن و بگن جواب دختر ما مثبته؟