سلام . <b>بنده 16 ساله و دانش آموز هستم</b> . متاسفانه در بعضی از روز ها مخصوصا روز های تعطیلی مانند جمعه ، بدنم <b>خستگی</b> پیدا میکنه و خیلی تمایل به <b>خوابیدن</b> دارم اما یا خوابم نمیبره یا دیگه نمیتونم بخوابم بعد که از رختخواب بلند میشم ، بعد از مدتی دوباره خسته میشم و دلم میخواد بخوابم و دقیقا چشمام هم مثل موقعی که خوابم میاد گرم میشه برای خوابیدن . <b>کلا این مشکل اغلب در روز هایی که مدرسه ندارم اتفاق میفته و ممکنه حتی روز هایی که مدرسه هم دارم اینطوری بشم . </b>مقداری هم مشابه تنبلی هست اما نمیتونم تشخیص بدم . این اتفاق بعضی مواقع مانع درس خوندنم میشه ( <mark>نه اونقدری که درس رو بزارم کنار ، جدیت درس خوندنم رو مقداری کم میکنه </mark>) و اصلا تمایل به انجام هیچ کاری ندارم فقط دلم میخواد بخوابم یا یکجا دراز بکشم . دلیل این اتفاق چیست ؟
سلام من خانم اولم را طلاق دادن و بعد از ۱۷ سال باز دوباره میخوایم باهم ازدواج کنیم ایا میتوانیم بایک دیگر زندگی خوبی داشته باشیم ممنون میشم راهنمایم کنید
خانمم در ماه سوم بارداریه و نسبت به من حساسیت پیدا کرده و میگه از بوی بدن من بدش میاد. میترسم ازش فاصله بگیرم از نظر روحی بهم بریزه میشه کمکم کنید چطوری باهاش رفتار کنم که فاصله هامون با هم حفظ بشه؟
چندشب پیش خواستگاری داشتم که همسرش طلاق گرفته بود تا سیکل سواد داشتاز لحاظ مالی هم تقریبا ضعیف و ۱۰سال بزرگ تر .وقتی برای صحبت خصوصی به اتاق رفتیم آقا چندبارگفتن دختر زیاد هست برای ازدواج اما چون از شما خیلی تعریف کردن من به خواستگاری شما آمدم،من از این طرز صحبت خوشم نیامدشب به خانواده گفتم که جوابم منفی است اما فردا صبح به خانواده گفتم میخواهم هنوز فکر کنم و دوباره با ایشان صحبت کنم وقتی واسطه برای جواب تماس گرفتن مادرم گفتن که زیر نظر ما چندبار تلفنی صحبت کنن اما واسطه گفتن که این برای دختر شما بد است حداقل بگذراریدیک نامزدی کوچک بگیرن بعدا اما موافقت نکردیم بعد از آن با پدرم تماس گرفتن که پدرم هم گفتن هنوز چند روزی به من فرصت بدهید .حالا مادرم میگوید شاید بهترازین برای تو نیاید تقصیرخودت است اگر میگفتی من با او ازدواجمی کنم ما میگفتیم بیاییداما الان شاید دیگر نیایند و بهشان برخورده باشدحالابه شدت درمورد خودم احساس گناه میکنم که شاید من به خودم با تصمیم اشتباه ظلم کرده باشم.
سلامدختر ۶ ساله من مدام از مامانم میپرسه ، مامان شما کجاست ، یک بار مامانم گفت رفته پیش خدا ، پرسید چطوری رفت ، گفت پیر بود مریض بود ، خسته شده بود رفت پیش خدا استراحت کنه .... زد زیر گریه گفت یعنی مرده !یه بار اتفاقی گذرمون افتاد باغ بهشت ، بچه ی ده ساله ی برادرم بهش گفته بود آدمها که میمیرن میارنشون اینجا و خاکشون می کنند ، کلی گریه کرد ...<br>اینجور مواقع چه رفتاری درسته ؟ <br>