سلام وقت بخیر<br />نمیدونم از کجا شروع کنم من یک دختر 25 ساله هستم که در 11مرداد وارد26 سالگی میشم...<br />همه اطرافیانم اکثرا ازدواج کردند،خودم ادم ازدواجی نبودم ولی این شرایط باعث شده یک واهمه تو وجودم ایجاد بشه که سنم داره میره بالا، و دیگه موقعیتی مثل موقعیت های قبل برام پیش نمیاد، هرچند موقعیت های قبلم هم تعریف آنچنان نداشت، من هنوز ادم زندگی خودمو پیدا نکرده بودم.. این احساس خلا و تنهایی باعث شد به روان پزشک مراجعه کنم تجویز دارو.. شدیدا افکار خودکشی در سرم پرورش داده میشه، میگم که چی.. تهش که چی.. من تو روستا زندگی میکنم.. شرایطم هم باعث تشدید این اوضاع میشه، دختر منزوی نیستم همیشه تو دانشگاه فعال بودم، همه جا میرم منتهی باز اون حس مبهم تو وجودمه. نکنه دیگه هیچ وقت سرسامون نگیرم.. میترسم.. میترسم از خودم.. میترسم از زندگی..
چطور میتونم عشق رو فراموش کنم؟خسته ام از سرنوشتم.هیچ کس دوستم ندارهمیخوام خدا خودش مرگم رو برسونه دوست ندارم خودم رو بکشمکاش انقدر فاصله نبود کاش حداقل یه نفر دوسم داشت
من 5 سال از افسردگی در عذاب بودم و حالم خیلی بد بود اما بعد از ازدواج به مدت سه سال حالم خوب شده بود و دیگه نیازی به داروهای افسردگی نداشتم اما حالا 6 ماهی است که بچه دار شدم و دوباره افسردگیم برگشته و افکار خودکشی هم دارم میترسم به خودم یا به بچه ام آسیب برسونم لطفا کمکم کنید.