پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1401/08/09
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 20800
با سلام و احترامسوالم زیاد ربطی به ازدواج نداره ولی یک مورد مهم روانشناسی هست، راستش من ادم خوشقلب و خویی هستم و خیلی به ادم ها احترام میزارم و حتی با ادم های زیردست خودم و ادم هایی که در عرف جامعه من برتری بیشتری دارم ازشون دارم(مثلا افراد کم سن تر، با تحصیلات کمتر، ضعیف تر از لحاظ بدنی و...) ، نمیزارم احساس کنند که من برتری دارم نسبت بهشون، باهاشون میگم میخندم، خوش رفتارم. ولی متاسفانه متاسفانه در مواردی که اصلا فکرش را نمیکنی، میبینم که این افراد که برتری نسبت به من ندارند، جسور میشوند و جسارتها و بی احترامی هایی میکنند که واقعا بعضی وقتا به خودم لعنت میفرستم که چرا از اول به این ادم رو دادم. حالا من موندم از این به بعد در ادامه رفتار با این افراد بی ادب چه کنم و رفتارم با بقیه چه طور باشه. هم در دینمون هست و هم خودم ذاتا ادم خوشخلقیم که با دیگران با خوشی رفتار کنم و اگه بخوام بداخلاقی کنم یا به تعبیر امروزی سیاست کنم با افراد خودم اول از همه ناراحت میشم ولی اون بی احترامی ها و ب ادبی ها هم ازارم میده خیلی. میخواستم یک مشاور در این زمینه صحبت بفرمایند.
۱ پاسخ۱۰ بازدید
1401/08/07
ناشناسپزشکی و سلامت
سوال 20723
سلام وقت بخیر دختری هستم۲۷ ساله تقریبا از ۲۰ سالگی این حس نیاز و بلوغ عقلی رو در خودم میدیدم که ازدواج کنم اوایل خانوادم مخالف بودن و معتقد بودن باید فقط درس بخونم و به چیز دیگه ای فک نکنم چون ازدواج کار بیهوده ایه بعدا که سنم بیشتر شد هیچ خاستگاری نداشتم و ندارم با اینکه ظاهر قابل قبولی دارم و خانوادم ادمای ابرومندی هستن متاسفانه هیچ خاستگاری ندارم البته اطرافم هم هیچ اشنا یا معرفی تاحالا نبوده که پیشنهادی بده نهایت یک یا دومورد بودن اون هم خیلی انتظارات بی دلیلی داشتن و اخلاق نامناسبی موقعیت کار کردن توی اجتماع رو هم ندارم همه تعجب میکنن که چرا ازدواج نکردم اما هیچ کسیم ندارم که بخواد قدم خیری برام برداره واقعا افسرده و ناامید شدم
۲ پاسخ۲۳ بازدید
1401/05/14
ناشناسپزشکی و سلامت
سوال 18509
من ابتدا که توهمدم ثبت نام کردم خیلی امیدوار بودم اما الان به این نتیجه رسیدم بعضی وقتها تن دادن به تقدیری که خدا برات در نظر گرفته بیشتر باعث آرامش میشه تا اینکه به زور بخوای چیزی رو بدست بیاری که شاید صلاحت نیست پس از خدا فقط آرامش وعاقبت بخیری میخوام
۱ پاسخ۱۱ بازدید
1401/05/07
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 18348
من دختری 39ساله و مجرد و احتمالا امکان ازدواج دیگه پیش نیاد ،،یه نفر که خودش مجرد باشه و حال منو درک کنه میتونه چهارتا جمله امیدوارکننده بهم بگه که حالم خوب بشه؟؟بهترین سن ازدواج رو از دست دادم از همه افراد هم سن خودم که متاهل هستن و سرخونه زندگیشون فراری هستم چون با دیدن اونا حالم خراب میشه کسی هست کمکم کنه؟
۳ پاسخ۴۷ بازدید
1401/04/06
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 17708
سلام دیگر بايد چه كار كنم كه به آرامش برسم يکسره به گذشته و آينده ام فكر ميكنم يوقتهايی شب و روزم عوض ميشه هر كاری ازم بر اومده برای خواسته هام انجام دادم ولی سودی نداشته انقدر كه من تو اماكن عمومی و محافل مذهبی و مراسم همسايه ها و باشگاه و بيكاری دوباره شغل جديد رفتم همه فهميدند كه اين خانه دختر داره ولی خواهر بزرگم آشنا براش شغل پيدا كرد خواهر کوچكم دانشگاه رشته خوب رفت منو خواهرام از نظر ظاهری قابل پسند هستيم خواستگارامون هم معمولی و قابل قبول بودند اما اونها ازدواج كردند و من 41 سالم شده موندم نميدونم چرا خدا سرنوشت منو اينطور كرده تو يک خانواده و با تلاش مساوی اين همه فرق بايد باشد؟؟؟!!
۲ پاسخ۱۶ بازدید
1401/03/18
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 17252
سلام. من مدتیه مخم اینقدررر تحت فشاره که رد داده و دیگه قید همه چیو زدم و حال نمیکنم جبرا کاریو انجام بدم حتی اگه خدا بگه..از یه طرفی م اعتقادات مذهبیمو نمیتونم بیخیال شم و کلا برم تو فاز شهوت و عشق و حال... ینی گاهی به نعل میزنم گاهی به میخ**** یه روز تا خرخره تو گناهم یه روز توبه... خسته شدم بقرآن ازینهمه بلاتکلیفی....با خدا حال نمیکنم ولی میدونم غیر خدا هم برم جای دیگه، ته نداره و الکی فقط خودمو هدر میدم...فشارایی که رومه منو تبدیل به این موجود بی روحی که میگم کرده،، ننه بابام چندسال پیش طلاق گرفتن از زمان کودکیمم اینقدرررر ترور شخصیتی و کتک خوردم ازشون که الان باوجود اینکه ۲۵ سالمه خودمو یه آشغال بیمصرف بیشتر نمیدونم وهمیشه حرفای ننه و بابام تو مخم تکرار میشه.... از طرفیم اعتقاداتم اجازه نداد ننه مو ول کنم تنها زندگی کنه و رنج بکشه،،، ازش حالم بهم میخوره ولی چون خدا گفته هواشو داشته باش مجبورم تحملش کنم.... بعد از اینهمه عمر، ینفر پیدا شد عاشقش شدم (چون اهل دختربازی و این چیزا نیستم دنبال دوس دختر و اینا نرفتم...چون اعتماد به نفس نداشتم) خلاصه عاشق این دختر شدم و حتی خواستم باش قرار بزارم قرار گذاشتم گلزارشهدا، که نکنه یه وقتی دستم به خطا بره گفتم حداقل بریم پیش شهدا نه کافی شاپ.... یبارم بهش دست نزدم و .... ولی به بدترین شکل شکست عشقی خوردم... اینم از دومین شکست...الانم ۴-۵ ساله که عین خر دارم کار میکنم ولی دو قرون پول ندارم واسه خودم ادم باشم..نه سیگاری م نه رفیق باز نه.... ولی خرج زندگی مشترک خودمو ننه م کردم...تنهایی و بی کسی خیلی بهم فشار میاره و دهنمو سرویس کرده...هیچچچچچ امیدی به آینده ندارم و دوس دارم همین الان ماشین زیرم کنه بمیرم خلاص شم ازینهمه درد... چون میترسم اگه خودکشی کنم برم جهنم، بارها از خودکشی دست کشیدم ولی یادم نمیره از زمانیکه 13 سالم بود بارها و بارها دست به خودکشی زدم ولی پا پس کشیدم.....هرروز میرم سرکار ولی بخدا تمام روز احساس خستگی یی دارم تو روحم که دوس دارم سالها بخوابمو بیدار نشم...یه روز یکی بیاد با مهربونی بیدارم کنه دستمو بگیره بگه داش رضا،، تو از توی سیاهچال در اومدی،پاشو عزیزم روزای سیاه دیگه تموم........... من عین یه ماهی ام که برعکس بزاریش تو لیوان...ینی سرش تو آبه و بدنش بیرون از آب...بقول معروف، زنده س ولی زندگی نمیکنه.....میدونی؟ شاید نتونستم حال زارمو خوب توضیح بدم...ولی بقرآن شبای جمعه هفته به هفته میرم هیئت، تو دلم میگم یا امام حسین ع، آقا بزن تو سر ما آدم شیم، یا ما رو بکش راحت شیم.....ولی هیچ...نه اهل بیت و خدا رو دارم، نه عشق دنیا رو کردم...شدم عین خوارج... نه عشق اینورو کردیم نه عشق اون دنیارو....تو رو خدا منو راهنمایی کنید ولی نه روانشناسانه!! بلکه جوابی که عمق وجودتون باشه و خودتون درک کنید من چی دارم میگم نه اینکه صرفا پاسخی بدین که دیگران میگن یا تو کتابا نوشته...اگه کمکم کنین، من واقعا چیزی ندارم جز اینکه دعا کنم خدا ایشالا شمارو هم مدد بده که کسیو که رسیده ته خط کمک کردین...به قول شاعر: " ما آخر خطیم، اون ور تر ش...".........
۴ پاسخ۱۶۱ بازدید
1401/01/12
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 16077
سلام وقت شما بخیر۲۶ سال سن دارم وسابقه ازدواج ندارمازمشکلات من این که از بین خواستگارها از کسایی که خوشم نمیاد ازمن خوششون میاد و وقتی به ندرت از خصوصیات یه خواستگارخوشم میاد اون شخص کنسل میکنه،، نمیدونم چیکارکنم! میترسم سنم بالا بره و نتونم دیگه ازدواج کنم.اکثرپسرهایی که ازم خواستگاری میکنن و من خوشم نمیادازشون یا خانواده تو زندگیشون دخالت زیاد دارن یا نظافت رو رعایت نمیکنن یعنی با وضع نامرتب میان یا ازلحاظ مالی تو تنگنا هستند. یک نفرهم میاد که شرایطش بهتره و من دیدم مثبت وامیدوارانه میشه میره و دیگه برنمیگردهاین وضعیت خیلی منو افسرده کرده طوری که دیگه کم کم دارم نسبت به ازدواج کردن ناامید میشم.نظر شما چیه؟
۲ پاسخ۱۵ بازدید
1400/12/28
سوال 15893
سلام من ۳۷سال دارم یک بار ازدواج کردم بعد از ۸سال زندگی طلاق گرفتیم و یک پسر ۷ساله دارم که پیش خودم است واقعا آیا چیزی به نام خدا وجود دارد انسان به دنیا میاید یک مدت در این دنیا زندگی میکند بعد مرگ میرسد من خیلی احساس تنهائی میکنم و دلم برای همسرم تنگ شده با اینکه میدانم دیگه کاری نمیشه کرد
۱ پاسخ۱۵ بازدید
1400/11/28
سوال 15273
سلام من دختر مجردی هستم . ۲۵ساله خیلی اعتماد ب نفس پایینی دارم جوری ک اطرافیانم از رفتارم متوجه میشن ، گاهی وقتا احساس می کنم بدرد هیچ کاری نمیخورم . مخصوصا زمانی ک تو امتحانی قبول نشم حالا هر امتحانی . خیلی ناامید میشم و خودم رو زود میبازم . زود گریه می کنم .خبلی زود رنجم .حتی تو محیط کارم، همکارم یا کارفرما بهم حرفی بزنن زود گریه می کنم .و احساس ناامیدی پیدا می کنم . اعتماد بنفسم خیلی ضعیف.شاید تو دید آدما دختر باهوش و خوبی باشم وپیش خودشان بگن من چیزی کم ندارم ولی خب خودم رو دست کم میگیرم . راهنمایی بفرمایید چ راهکاری پیش بگیرم ایتقدر دل نازک نباشم و اعتماد بنفس رو تقویت کنم . من کارای هنری هم انجام میدم تحصیلات هم دارم .پیش خودم میگم اگر ازدواج کنم با این اخلاقم ک بی نهایت دل نازکم و بقول معروف اشکم دم مشکمه ،زود از زندگی مشترک دلزده میشم .چون تو محیط بزرگتری وارد مبشم و دامنه مسئولیتم وسیع تر میشه .
۱ پاسخ۱۵ بازدید
1400/10/15
ناشناسخانواده و روابط
سوال 14555
سلام دختری هستم بیست و پنج ساله با سابقه عقد ناموفق کمتر از دو ماه ،و دوشیزه هستم . هیچ خواستگاری ندارم و اقایونی که عیب و ایرادی دارن و ب بن بست میخورن کسی بهشون زن نمیده میان طرفم. از طرفی خودم هیچ ایرادی ندارم ظاهر خوب و تحصیلات دارم مثل دخترای دیگ. خیلی احساس ناامیدی می کنم . فکر می کنم تا اخر عمر مجرد میمونم .یا با کسی ازدواج می کنم از رو ناچاری فقط برا اینک سنم بالا نره و یک عمر حسرت . از خدا هم دیگ ناامید شدم احساس می کنم خدایی وجود نداره.من خیلی دوست دارم ازدواج کنم . با دوستان متاهلم ارتباطم رو قطع کردم چون میبینم ازدواج کردن و بچه دار شدن حسرت میخورم . تو خونه پدرم سخت میگذره نه تفریحی میرم نه مسافرتی خانوادم اصلا اهل مسافرت نیستن فقط دوست دارن تو خونه باشن .
ترس از تاخیر در ازدواج 2فراهم نشدن شرایط ازدواج 2سابقه ازدواج ناموفق 1مشاوره پیش از ازدواج 1ترس از آینده 23+
۱ پاسخ۱۶ بازدید