پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1403/08/16

سوال 995608

من همسر م رو خیلی دوست دارم و وابسته ام بهش ولی طلاقش رو گرفت و رفت چون حق طلاق رو داده بودم بهش الان از لحاظ عاطفی ترکیدم
1403/08/14

سوال 995601

سلام وقتتون بخیر، بنده پسر ۳۴ ساله هست، یکسری روابط قبلا داشتم ولی یه مدتی بود که دوس داشتم با سکس رو تجربه کنم و با یه نفر آشنا شدم که چند سال از خودم بزرگتره و چند بار باهم رفتیم بیرون تا یه روز این سکس رو انجام دادیم، من اصلا اون روز تو مودش نبودم و از طرفی هم استرس داشتم و نسبت به ایشونم حسی نداشتم به اون صورت ولی از دخول من چیزی حس نکردم و برام جذابیت نداشت و این باعث ناراحتی من شد منی که انقدر دوس داشتم اینکارو ولی یه طوری تو ذوقم خورد حالا نمیدونم دلیل چی بود و الان نگرانم نکنه با بقیه یا اگر ازدواج کردم با همسرم هم این مشکل رو داشته باشم، البته اینم بگم من خیلی خودارضایی میکنم حداقل روزی یکبار..
1403/08/11

سوال 995580

شاید من سوالم را درست بیان نکردم که چنین پاسخهایی از مشاوران دریافت کردم. من هم نمیخواهم یک زندگی بدفرجام داشته باشم
1403/08/11

سوال 995578

سلام بعد جدایی احساس شدید تنهایی میکنم و احساس پوچی و دوست داشته نشدن و احساس میکنم دیگه نمیتونم رابطه جنسی تا ابد داشته باشم
1403/07/14

سوال 995435

سلام حسین از تهران سی سالم معلول پای چپ خونه از خودم دارم مجرد و دیپلم شغل دف نوازی مشغول ام پدرو مادر فوت شدن تواپارتمان تنها سکونت دارم از تنهایی خسته شدم دنبال کسب مثل خودم باشه
1403/07/10

سوال 995426

سلام . با پسری آشنا شدم که خیلی درونگراس بهم گف زیاد تو خونه با خانواده اش حرف نمیزنه و بیشتر اوقاتش تو اتاقشه ، حرف خاصی با مامانش یا باباش نداره بزنه یا وقتی حرف میزنن به دعوا و جروبحث کشیده میشه یا مثلا حرف هم رو نمیفهمن و درک نمیکنن ، با ۲۷ سال سن محدودیت زمانی داره که مثلا شب دیر نیاد خونه ؛ دوران بچگیش هم زیاد بشه توجه نمیشده و بچه‌ی سومه و پسر اوله و یه برادر کوچکتر هم داره که ۱۶سال ازش بزرگتره و بچه ی اول و دوم دخترن که شیربه شیره هستند که اونا ۴ و ۵ سال ازش بزرگترن و دختر اول ۱۶سالگی شوهر کرده و ۱۸سالگی بچه دار شده و دختر دوم هم ۲۱ سالگی ازدواج کرده و ۲۳ سالگی بچه دار شده و هردوشون درحال حاضر دو فرزند دارن و آقاپسر بهم گف همش مامان و باباش توچه شون به دخترا و نوه ها و برادرش بودن و این انگار اضافی بوده و گف افسردگی داره و هر هفته پیش مشاوره میره و مثلا چطوری بودی گفت هرکاری میخواستم بکنم همش این سوال رو از خودم میپرسم که چی بشه ؟ میخوام غذا بخورم که چی بشه ؟ باید صبح بلندشم برم سرکار که چی بشه ؟حالا من میانگرا هستم و اهل هیجان و تو خونه بند نمیشم و دوس دارم برم بچرخم تفریح کنم بهم گف تو پر از شور و نشاطم در روبه روی اون و اون تنبله و سخت میشه یا من باید شبیه اون بشم یا اون شبیه منکه گفت نمیتونه مث من باشهحالا میخواستم بدونم نظر شما چیه و بنده چه تصمیمی بگیرم 🙏🏻🌹
1403/07/10

سوال 995425

سلا. افسردگی یعنی چی ؟چند نوع افسردگی وجود دارد ؟آیا افسردگی خطرناک هست ؟
1403/07/09

سوال 995410

سلام روزتان عالی سالها پیش دچار افسردگی شدم و سالهاست بیایم می خورم اگر فرد مورد نظرم را برای ازدواج پیدا کنم چطور بااو مطرح کنم
1403/07/06

سوال 995393

من 37 سالم هست حدود یه سال پیش آقایی اومد خواستگاری ام سه ماه رابطه داشتیم ایشون به طور ناگهانی کات کردند و من خیلی بهم ریختم الان فراموششون کردم ولی بعضی مواقع یادشون میام و چراهای کارشون تو ذهنم مرور میکنم و بعد دلم دوباره میشکنه شروع میکنم به گریه مثلا روزهای تعطیل بدترم. از طرفی خیلی احساس نیاز عاطفی دارم و دوست دارم ازدواج کنم. که تا به حال هم جور نشده است.مشاورین عزیز چکار کنم روزهای تعطیل گریه نکنم و از این چراها خلاص بشمدوم چطور خواستگار خوب هم کفو را جذب کنم
1403/07/04

سوال 995385

۳۰ ساله هستم و از کودکی شخص آرام و شدیدا منطقی بودم. از همون دوران کودکی دوست داشتنی نبودم و همیشه در مدرسه تنها میماندم حتی با وجود تلاشم برای ارتباط گیری با دیگران با عنوان خسته کننده بودن پس زده میشدم در حالی که بسیار مهربان بودم. کم کم تا بزرگسالی خودم هم نسبت به ارتباط با دیگران بی میل شدم و الان تنهایی را ترجیح میدم و ارتباط و دوستی با دیگران برام بسیار سخت و سنگین هست طوری که لحظه شماری میکنم که به خلوت خودم برگردم ولی بخاطر اینکه کاملا تنها نمونم گاهی با افراد صحبت و دوستی میکنم. خانواده ام هم کاملا مذهبی بودند و اجازه رفت و آمد با دوستان را نمیدادند ولی از طرفی همیشه بهم ایراد میگیرند و میگرفتند که چرا اجتماعی نیستم. از طرفی سنم بالا رفته و زندگی با خانواده و رفتار های پدر و مادر و اعمال نظراتشون در زندگیم هر روز باعث آزارم میشه. دلم میخواد ازشون جدا زندگی کنم ولی از تنها زندگی کردن و اینکه خلافکاری بفهمه تنها زندگی میکنم و از ت ج ا وز ترس دارم و نمیتونم برای تنها زندگی کردن اقدام کنم. از طرفی فکر میکنم ۹۹ درصد آقایون بی احساس و بی ملاحظه هستن و دلم نمیخواد تا آخر عمرم با یک شخص با این اخلاق زندگی کنم. خواستگار زیاد داشتم ولی به خاطر ترس از اینکه اون افراد این اخلاق ها رو داشته باشن بعد از یک جلسه صحبت اکثرا نشونه هایی از این اخلاق ها نشون میدادن و باعث شد همه رو رد کنم. الان مستاصل شدم و نمیتونم زندگی با پدر و مادرم را هم تحمل کنم. یک مدت دارو های ضد افسردگی هم با وجود مخالفت خانواده و فشار و زخم زبان هاشون زیر نظر پزشک مصرف کردم بلکه مشکلات برام کمرنگ تر بشن و شاید اجتماعی تر و شاد تر بشم ولی با وجود بیش از ۱۰ بار تغییر دارو هیچ تاثیری روم ایجاد نمیکردند. حتی فکر کردن به این تنگنا و اینکه هیچ چاره ای ندارم باعث میشه به خودکشی هم فکر کنم چون هیچ آینده ای برای خودم نمیبینم.لطفا راهنمایی بفرمایید من باید چه کنم؟
1403/07/02

سوال 995373

سلام خسته نباشی. من کدودیکماهی هست که ازشوهرم جداشدم و24سالمه این روزهاخیلی کلافم خیلی تو تنهایی خودخوری میکنم بعضی وقتادلم میخوادتوخونه هم که تنهام بزنم بیرون برم یه جایی که فقط خودموخدای خودم باشه دلم سیاه شده کم طاغت شدم بیحوصله و مضطرب اگه میشه یه راهی یاراهنمایی لطفابهم پیشنهادبدین تاازاین وضع روحی وجسمی دربیام ممنون؟.
1403/06/30

سوال 995346

سلام دوست عزیزحالا که خود شما هم می دونید این زندگی سرانجامی نداره به نظر میرسه قصدتون از ازدواج فقط اینه که مجرد باقی نمونید و شناسنامه ی شما سیاه بشه همین و از اسم مجردی که تا حالا یک بار هم ازدواج نکرده خارج بشید. دوست عزیز شما حواستون به تبعات این ازدواج وآسیبهای اون هست؟آیا فکر می کنید بعد از مطلقه شدن اون احساسی که الان دارید خواهید داشت ؟؟به خاطر یک لذت کوتاه مدت بقیه ی عمر خودتون رو تباه نکنید.

صفحه 3 از 10