سلام من یه دختر ۲۳ ساله هستم حدود یک ساله افسردگی کردم و حتی زیاد به خودکشی فکر می کنم و امید به زندگی ندارم در یک خانواده ۱۱ نفره بودم که زندگی رو به پایینی داشتیم من همواره توسط خانواده تحقیر و مقایسه شدم مادر و پدرم هر دو مشکل دارن که همواره بهمون فحش میدم و تحقیرمون می کنن و البته پسر دوست بودن برای همین تو این خانواده به دختر خیلی بد بودن منم که همیشه بیش از همه مورد تحقیر و توهین و مقایسه قرار گرفتم چون متفاوت بودم و دوست نداشتم دکتر و مهندس بشم ومی خواستم ورزشکار بشم اما آخر هم به خاطر فشار خانواده رشته کامپیوتر خواندم الان هم برای ازدواج نیز مقایسه می کنند به طوری که باعث شدن افسردگی بگیرم الان احساس می کنم توسط همه تحقیر میشم احساس پوچی می کنم از خودم بدم میاد از بقیه بدم میاد احساس تنهایی می کنم می خوام ازدواج کنم اما می ترسم از تحقیر شدن از مقایسه شدن از اینکه همسرم مثل خانواده ام باشه از همه چی می ترسم خودمو دوست ندارم می ترسم نتونم کس دیگری دوست داشته باشم تنها چیزی که تو ذهنم اینکه یکی رو دوست داشته باشم اونم من دوست داشته همین نمی دونم چکار کنم ممنون میشم راهنماییم کنید
سلام ، وقتی تو خیابان میروم خودم رو با همه مقایسه میکنم همه اش با این که جمع جور هستم فکر میکنم شلخته و چروکیده هستم احساس خوبی ندارم ، اگر خواستگار بیاد شروع میکنم با دخترها توخیابان مقایسه کردن اونا این طورند و......؟؟؟
سلام خسته نباشیدببنید من یه اخلاقی دارم که هرکی هرچی بهم میگه زودی عصبانی میشم حتی پدرم یا مادرم صلاح منو میگناا اما من زودی عصبانی میشم البته من بهشون چیزی نمیگماا خودمو بروز نمیدم که عصبانی شدم هیچی هم نمیگم فقط میخندم اما از درون ناراحت میشم فکر اینکه من فرزند خوبی نیستم برا پدر مادرم اینکه من به هیچ دردی نمیخورم از اینجور فکرا به ذهنم میاد اینکه این زندگی دیگ بدرد نمیخوره حتی فکر خودکشی هم میکنم این ایراد از کجاس خواهش میکنم کمکم کنید