سلام مدتی هس که بعداز دورابطه ای که داشتم که یکی جدایی وطلاق منتهی شد الان احساس میکنم خودم مقصرم که این اتفاقاافتاد وهمش فکرای منفی میاد سراغم البته من مصرف کننده الکل بودم والان مدتیه که ترک کردم حتی روی خوابم هم تاثیرگذاشته این فکرها استرس هم دارم قدرت همه چیم رو ازدست دادم حتی نمیتونم حرف دلموبه کسی بگم احساساتم بهم ریخته وحس میکنم هیچی سرجای خودش نیس سخت میتونم باکسی ارتباط برقرارکنم خونه نشین شدم خیلی کم سرکارمیرم به نظرشما چکارکنم
سلاموقتتون بخیرمدتی هست بنده دچار افسردگی سطح متوسط شدم که دلیلش تروماهای عاطفی پشت هم بوده، درمان دارویی رو شروع کردم، تاحدودی خوب جواب داده ولی ازلحاظ اعتماد بنفس عمیقا احساس کمبود دارم، دوست دارم وارد رابطه جدید و دائمی بشم ولی نمیشه، انگار افتادم تو یه سیکل معیوب...مثلا همین دوساعت پیش، یه آقایی داخل همدم درخواست آشنایی دادن، دو روز صحبت میکردیم که بهم گفتن برنامه مهاجرتی دارن، گفتم خب از نظر من ممکن نیست بخاطر شرایط شغلی که براش زحمت کشیدم، هیچ تلاشی نکردن،خداحافظی کردن و من هم شماره و عکسای ارسالی رو حذف کردم، بعدش مجدد پیام دادم گفتم خب شاید بشه درموردش فکر کرد چون ازتون خوشم اومده، ایشون بهم گفتن که پاک کردن عکس و شماره اهانت بود به من، و من واقعا از صحبتشون تعجب کردم که چرا باید اهانت محسوب بشه، یه موردی بوده که مربوط به خودم بوده، همین باعث شد بیشتر فکر کنم که انگار من یه مشکلی دارم تو رفتارام که خودم متوجهش نمیشم، نمیدونم باید چیکار کنم... ممنون میشم راهنمایی بفرمایید
سلام دوستان عزیز بنده ۳۰سالمه تواین چندسال دوباردر رابطه بودم یکی روبه طلاق شد ودومی وهم جدایی حاصل ازدواج اولم یه پسره والان نزدیک ۵سالشه پسرم ودومی هم ک دوستم بود دوسال باهاش بودم ولی جداشدیم والان روحیاتم خیلی شکسته شده وهمش خودمو مقصیراین جدایی وطلاق میدونم همش خودموسرزنش میکنم وهمش خودخوری میکنم ازاینور هم توی کارم وخونم به مشکل خوردم خیلی شکسته شدم توی این یک سال خیلی زجرکشیدم وهمش دارم خودموسرزنش میکنم هیچ اروم وقرارندارم وهمش فکرمنفی میاد سراقم حتی روی خوابم هم تاثیرگذاشته
سلام بنده وابسته خانوادم هستم و همش داره توی ذهنم فکر های منفی میادفکر می کنم خانوادمو می خوام از دست بدم ولی من دوست دارم فکرهای مثبتی کنم و به زندگی فکر کنم چون می دونم مرگ زندگی دست خداستمی دونم اگه ایمانم قوی باشه و همه چیز زندگی خودم و خانوادم رو به خداوند بسپارم همه چیز درست میشه ولی بازم توی فکرم می یاد ولی دوست ندارم بیادو اینکه من وسواس فکری هم دارم یا مثلا الان که متن رو می نویسم گاهی اوقات همون کلمه ای که نوشته بودم رو پاک می کنم دوباره همون متنو با حس بهتر می نویسم که می دونم کارم اشتباه و دارم وقت تلف می کنم من تمرکزمم زیاد نیست مثلا یک نفر که داره حرف می زنه حواسم به یک چیز بد منحرف میشه و من اینو دوست ندارمو مثلا اگه دستمو بشورم نمی تونم دستمو به جاهایی که فکر می کنم کثیف اند بزنم وقتی می خوام چیزی بخورم
سلام من ۱سال ونیم جایی که کارمیکنم با همکارم وارد رابطه شدم رابطمون خیلی خوب بود به قدری که همدیگه رو نمیدیدیم اشک میریختیم تا اینکه ۲ماه گذشته یه مدیر جدید ۳۴ساله اومد از وقتی اون اومد کم کم رابطمون سرد شد یه دفعه دختره بدون هیچ دلیلی گفت تو خودت نخواستی منو مسدود کرد تلفن وپیام واینستا انفالو هروقت میبینه منو بی اعتنا ازکنارم رد میشه یا کلا نمیخواد ببینه منو ولی من قلبم به درد اومده ن میتونم چیزی بخورم ن حس وحال گذشته رو حاضرم هرکاری که اون بگه انجام بدم که برگرده😔