پرسشها
سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریعتر به پاسخ برسید.
1403/07/06
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 995392
از مشاورین محترم بابت پاسخگویی سپاسگزارم. این اطلاعات تکمیلی هست. بله ایشون ۳۷ ساله، مدت کوتاهی از آشنایی میگذرد. تشخیص طرحواره هاش از جانب روان درمانگر بوده و جلسات تراپی ظاهرا گروهی برگزار میشده. نمیدونم چند جلسه!! و اینکه بله دقیقا به واسطه کودکی که داشته از جانب پدر آسیب دیده و همچنان هم ارتباط خوبی با پدر نداره طوری که مدام باید به ایشون ثابت بشه که "من میتونم و من بی عرضه نیستم". الان محل زندگیشو جدا کرده و تنها زندگی میکنه. ظاهرا دیگه تحت درمان هم نیستند و میگن که اکثر طرحواره هارو داره برای مثال مهرطلب
۴ پاسخ۲۲ بازدید
1403/04/17
سوال 994436
سلام وقت بخیر یه چند وقتیه اصلا از خودم راضی نیستم حس میکنم تو بیشتر مسائل زندگیم اونجوری که بخام نیستم مثلا به چیزایی برام مهم نیست که حس میکنم بعدش که مهم بوده و اینکه یا برعکس. حس میکنم ترسو شدم و اینکه حس میکنم تو به جمعی تیکه اینا بهم میندازن اصلا متوجه نمیشم یا نمیتونم جوابشونو بدم همش سکوت میکنم بعدش اعصابم خراب میشهو با خودم میگم که چرا چیزی نگفتم. حرف زدنم تو اجتماع اصلا خوب نیست همش تو تصمیماتم دوبه شک هستم نود درصد روزم همش فکرم درگیر مسائل هستش اینور اونور حتی مشغول کار هستم باز ذهنم درگیر جاهای دیگس لزوما فکر بد نیست همش فکر میکنم به آینده کار و...هرچیزی دیگه یه حس گم شدی دارم خیلی هیجانی تصمیم میگیرم وقتی یه بحرانی پیش میاد دستور پامو گم میکنم نمیدونم چیکار کنم به اتفاقی میوفته حس میکنم آخر زمان شده خیلی هولم آرامش ندارم به کارو سریع باید تموم کنم ممنون میشم راهنمایی کنید
۳ پاسخ۲۳ بازدید
1403/03/28
سوال 994232
سلام وقت بخیر زندگی پدر مادر من پر از دعوا و قهر بوده و هست. تا وقتی زیر 15 سال بودم که همیشه کتک خوردن مادرم رو دیدم و داد و بیداد پدرم ...الان هم مادر کلی مریضی و سر درد و پا درد و ازین امراض داره سنشم زیاد نیست .. دلم براش میسوزه میترسم بعد از ازدواجمم بخاطر توجه زیاد به مادر برچسب بچه ننه بودن بخورم ....بگذریم آیا باید بیخیال زندگی مادرم بشم و اهمیتی بهش ندم ... علم چی میگه درستش چیه
۵ پاسخ۲۱ بازدید
1403/03/12
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 994065
سلام خدمت مشاورین محترم لطفا مرا راهنمایی بفرمایید حدود هشت ماه هست پیش چند تا مشاور وروانپزشک رفتم ولی فرقی در حالم نکرده بعضی وقتا حالم خیلی بد تر میشه خودمو خیلی گناهکار میدونم من حدود یکسال پیش تو همدم با آقایی آشنا شدم ۴۲ساله من خودم ۳۸سالم بود اومد دیدار حضوری همدیگرو پسندیدیم فقط گفتن یه ایراد داری اونم لهجته میزارم بری کلاس برای تغییر لهجه شش ماه هم زمان نیاز داره من رفتم کلاس خواهش کرد که به خاطر من برو بعد سه ماه یه خواستگار پیدا شد شرایطش خیلی بهتر بود ولی من به خاطر این آقا به اون جواب رد دادم البته سر دیدار با اون رفتم وجواب رد دادم بعد چند روز به این آقا گفتم چی شده رابطه رو تموم کرد گفت من نمی تونم قبول کنم رفتی با یکی دیگه حرف زدی منم گفتم اگه لهجه رو بهونه میکردی برای من راحت تر بود قبول کردنش بعدش گفت لهجتم عوض نشده رفت خیلی راحت رفت پشت سرشم نگاه نکرد با اینکه با من از آینده خونمون بچه هامون تصویر سازی کرده بود گفت من دیگه اصلا ازدوا ج نمیکنم بعد چهار ماه ازدواج کرد با دختری که اصلا شبیه من نبود نه تیپش نه لباس پوشیدنش منم بعد اون به چند تا خواستگار جواب رد دادم ولی حالا که دیدم اون ازدواج کرده ومن همین جوری موندم افسردگیم خیلی بدتر شده لطفا کمکم کنید خاطراتم با اون آقا به یادم میاد کارهایی که گفته بود با هم انجام میدیم ولی الان با نامزدش میکنه خودمو گناهکار میدونم که چرا با یکی دیگه حرف زدم که اینم ولم کنه بره هر وقت میگفتم تکلیف رابطه ر و روشن کنیم میگفت لهجه داری اول باید اونو اصلاح کنی پیش مشاور نرفت گفت بیا صیغه محرمیت بخونیم بدنتو ببینم تا بفهمم به خاطر خودت میخوامت یا به خاطر نیاز جنسیم ولی من قبول نکردم لطفا مرا را هنمایی کنید حالم بهتر بشه ممنونم
۳ پاسخ۴۰ بازدید
1403/03/10
ناشناسخانواده و روابط
سوال 994056
سلام علیکم وقتتون بخیرمن خیلی دلم گرفته ، از شما کمک و مشاوره میخواستم، لطفا کمکم کنیدمن یه دختر ۳۵ ساله هستم و دختر و بچه اول خانواده، خواهرم دوسال از من کوچیکتر هست و ازدواج کرده و الان ۲ تا بچه داره،ازدواج نکردم، خداروشکر زندگی خوبی داره، شوهرش کارمند بانک ملت هست و کارشناسی ارشد داره، الان خونه و ماشین هم داره و تک پسر هست، از لحاظ ویژگی های شخصیتی آدم درونگرا و آرومی هست، برعکس اون خواهرم برون گرا و آدم احساسی و گرمشوهر آبجیم اومد خواستگاری کاری نداشت، پدرش مغازه پارچه فروشی داشت و تو اون کار میکرد و آزمون بانک را هم ثبت نام کرده بود، چون خانوادشونو میشناختیم جواب بله داد آبجیم، خودم هم اول موافق بودم که آبجیم ازدواج کنه، الان ولی خیلی پشیمون هستم! هر وقت که خواهرم میاد خونمون دلم میگیره، گریه میکنم، برای اینکه کسی متوجه نشه میرم تو دستشویی یا الکی خودمو میزنم به خواب و میرم زیر پتو گریه میکنم که کسی متوجه نشه، از وقتی خواهرم ازدواج کرده تعداد خواستگاران من هم خیلی کم شد و الان چندسالی هست که کسی خواستگاری نکرده، دلم خیلی میگیره، پدر و مادرم وقتی آبجیم میاد خونمون خیلی حالشون خوب هست و سرحال و خوشحال هستند و با نوه ها بازی میکنند، منم بچه ها رو خیلی دوست دارم، میگم اینا معصوم هستند و گناهی ندارند، ولی از دست آبجیم و گاهی هم شوهرش و پدر و مادرم ناراحتم، چندبار هم بهشون گفتم ولی در مقابلم ایستادن و گفتند کار اشتباهی نکردن، من احساس میکنم این حق من بوده که اول ازدواج کنم چون خدا منو زودتر آفریده و رزق و روزی منم زودتر داده، مگه ازدواج روزی نیست، این رزق من بوده و اونا این رزق از من صلب کردند، مگه زمان های قدیم که پدربزرگ و مادربزرگ های ما ۱۰ و ۱۲ تا بچه داشتند، دخترها همه نوبت به نوبت ازدواج کردند و رفتند سر زندگی هاشون، این کار ، کار درستی نیست، توروخدا به کسی توصیه نکنید که تا خواهر بزرگتر هست کوچیکتر ازدواج کنه،مخصوصا وقتی داماد شرایط خوبی داشته باشه و زندگی خوبی داشته باشند حالت حسادت تو آدم زیاد میکنه و مشکلات دیگری رو برای فرزند اول بوجود میاره، الان من مریض شدم و قرص میخورم و همش ناراحتم و دلم میگیره و اشک هام میریزه، از اینکه کسی منو نمیبینه، کسی توجهی بهم نمیکنه، ناراحتم! خواهرم میاد خونمون و برای مامانم نظر میده میگه اینو اینجا بزار اونو اونجا بزار ، این کار بکن، اون کار بکن، جالب اینجاست که حرفش هم پدر و مادرم گوش میکنند ولی حرف من نه! پدرم که احساس میکنه من دشمنش هستم ! منم کار میکنم خیلی، مادرم تشکر میکنه ازم ولی روی حرف آبجیم و نظرات آبجیم توجه بیشتری دارن، من بیماری چشمی دارم از بچگی داشتم، به خاطر اینکه پدر و مادرم ازدواج فامیلی داشتند ژن روی من تاثیر گذاشته و من بیماری چشمی گرفتم، گاهی فکر میکنم میگم ای کاش مامان و بابام باهم ازدواج نمیکردن و ژن روی من تاثیر نمیگذاشت، دلم خیلی گرفته، الان که دارم اینا رو تایپ میکنم اشک هام سرازیر شده، اشک امان نمیده، من با اینکه مشکل چشمی دارم ولی احساس میکنم انسان موفقی هستم، مدرک کارشناسی دارم، گواهی نامه رانندگی دارم، خیاطی میکنم و خیلی از کارهای دیگه که حتی دوست و آشنا کارامو میبینند خیلی خوششون میاد و تعجب میکنتد و میگن ماشاالله چقدر هنرمند هستی، خوش به حالت چقدر استعداد داری! شاید بالای ۵۰ تا خواستگار داشتم، یاخودم خوشم نمیامد یا از کسی هم که خوشم میامد و متوجه میشدند مشکل چشمی دارم پا پس میکشیدن و حتی یه زنگ هم نمیزدن و بگن که جوابشون منفی هست، الان خیلی دلم گرفته کمکم کنید ، دوبار تو بیمارستان روانپزشکی بستری بودم و قرص استفاده کردم، از زندگی و آدم های دور و اطرافم و پدر و مادرم و آبجیم و حتی پدرشوهر و مادرشوهرش و خواهر شوهراشون که برای خواستگاری پاگذاشتند تو خونه ما و این سرنوشت برای ما رقم زدن راضی نیستم و دلخورم، از اینکه آبجیم زندگی خوبی داره خداروشکر میکنم ولی گاهی با دیدنشون و کاراشون دلم میگیره، حتی بادیدن خواستگارهایی که قبلا داشتم و الان ازدواج کردن و زندگی خوبی دارن دلم میگیره و انگار که بهشون حسودیم میشه و میگم که خوش به حالشون ، چه زندگی های خوبی دارن، چی تو زندگی کم دارند؟ اینا چه مشکلی دارند تو زندگی؟ چرا ما به جایی نرسیدیم؟ چرا من زندگیم این طوری هست ؟ چرا و چرا و چرا و کلی چرا دیگهخواهش میکنم کمکم کنید من چکار کنم که از زندگی راضی باشم؟چکار کنم که با دیدن آبجیم و بقیه خواستگارام دچار حسرت و حسودی نشم و ناراحتی نکنم؟چکار کنم که جلب خواستگار کنم و ازدواج موفقی داشته باشم؟گاهی پیش خودم میگم برم تو چت روم و با پسری رفیق بشم و دوست بشم، شاید از این طریق بتونم ازدواج موفقی داشته باشم! به نظر شما آیا این کار ، کار درستی هست؟ اگه بله ، با این خواسته پسرها که بعد دوستی انتظار سکس دارن و دوست دارن که اندام تناسلیشونو لمس کنند خانم ها چطور برخورد کنم؟من چادری هستم و مقید هستم به حرام و حلال و محرم و نامحرم و انجام واجباتممنونم از پاسخگویی شما
۴ پاسخ۶۴ بازدید
1403/02/05
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 993702
سلام وقت بخیر من ۴۲ سال سن دارم و تا بحال ازدواج نکردم و مشکل بیماری افسردگی و تشنج دارم ایا میتوانم ازدواج کنم؟
۴ پاسخ۲۴ بازدید
1402/12/09
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 993170
سلام پسری ۲۶ ساله هستم مجرد و درونگرا.من چند مشکل روانشناسی از جمله استرس اظطراب افسردگی اعتماد به نفس بسیار پایین کم حرف منزوی نداشتن مهارت های اجتماعی مشکل خواب و حافظه وعدم تمرکز و همچنین تنبلی هستم و تا این جای زندگی کلی به مشکل خورده ام تا به حال رابطه ای نداشتم و از ۱۰ سالگی است بیش از حد خودارضایی میکنم بسیار بی انگیزه هستم .اکثر اوقات حال بدی احساس میکنم .دوست دارم ازدواج کنم تا شایداین شرایط بهبود پیدا کنند . به معنی واقعی کلمه نمی دانم باید چکار کنم .خواهشمندم راهنمایی کاملی بفرمایید.ممنون از شما
۷ پاسخ۲۵ بازدید
1402/11/28
ناشناسروانشناسی و سلامت روانی
سوال 992985
درگیری ذهن حواست پرتی گیجی افسردگی
۳ پاسخ۱۶ بازدید